دو شعر از

نسيم خاكسار

 

نمي رود انگار

 اين راه به جائي

شن پوشانده چشم انداز نگاه را.

خسته است  خاك

عبوس است ريگ

بر ماسه جاي پا نمي ماند

نگاهبان جاده ايم ما

ماه نيست

كه با تيغه خم

افق را زخم مي زند

نزديك تر است از ماه

تن

در پهناي عمق

ترك برداشته

ماهيان ميلي به آب ندارند.

خسته ايم ما

چهار زانو بر پل نشسته ايم ما

چيده اند روي هم

طاقه طاقه تاريكي

برده است باد

باد كنك ها را

اما چشم

ول نمي كند انگار

طرح كمرنگي از آن ها را كه با خود داشت.

رفته ايم ما

هيچ بر جا مانده ايم ما

دل به رويا سپرده ايم ما

 

ژانويه 1996

اوترخت. هلند

 

 

شايد

 

شايد آنچه در دورها مي خواستم

همين پيرامون باشد

دستم اما به پيرامون نمي رسد

اشياء در تاريكي گم شده اند

و پيرامون مرزهايش را تا بي نهايت برده است.

جائي آن‌سوي هيچ

آن‌سوي بيداري

آن سوي خواب

آن سوي عطسة‌ كودك در صبحگاه

شايد من آن چه مي خواستم اصلاً

خودِ دورها بوده است.

شايد من اصلاً چيزي

چيزي نمي خواستم

شايد.

12-5-1997