![]() |
نسيم
خاكسار در سال
1322 در آبادان
متولد شد و در
دانشسراى
تربيت معلم در
اصفهان و
همدان تحصيل
كرد و تا اولين
بازداشتش در
سال 1346 چند سالى
در روستاهاى
آبادان و
بويراحمد
آموزگار بود.
فعاليت هاى
ادبىاش را در
داستان نويسى
از سال 1344 آغاز
كرد و بعد از
انقلاب مجبور
به ترك وطن شد.
اكنون در هلند
زندگى مي كند
از نسيم خاكسار در زمينه هاى گوناگون: داستان كوتاه، رمان، نمايشنامه، شعر و ترجمه داستان و نمايشنامه، سفر نامه و نقد ادبى حدود 27 كتاب تا كنون چاپ شده است. از نسيم خاكسار دو مجموعه داستان به نام « بقال خرزويل » و « بين دو در» و رمان « بادنماها و شلاق ها» و يك مجموعه نمايشنامه به نام « زير سقف » و سفر نامه او به تاجيكستان به نام « سفر تاجيكستان » زبان هلندى ترجمه و منتشر شده است. نسيم خاكسار تا كنون موفق به دريافت دو جايزه ادبي شده است: ديپلم افتخار بهترين كتاب براى نوجوانان . پراك 1980 براى كتاب: اگر آدمها همديگر را دوست بدارند و و جايزه بين المللى نويسندگان آزاده جهان . نيويورك 1992 تعدادى از داستان هاي كوتاه نسيم خاكسار به زبان آلمانى، انگليسى، فرانسوى ترجمه و در جنگ هاى ادبى چاپ شده است شكل
واقعي من
نسيم
خاكسار
|
ميخواستم
بدانم چرا آن
كار را كردم.
يعني وقتي آن
روز به يادم
آمد رفتم توي
فكرش. شايد
براي بعضي ها
ساده باشد.
اما براي من
نبود. بهتر
بگويم نشد.
حسن، داداش
كوچكم، كه
اسمش را
چينووي گذاشته
بوديم، چون
دماغش مثل
دماغ چيني ها
بود و آن سالها
هم اسم شان تو
جنوب خيلي سر
زبان ها بود،
يك دفترچه
داشت كه هرچه
تمبر خارجي و
ايراني دستش
ميافتاد
تويش ميچسباند.
من هم داشتم.
درست يادم
نيست چطور مي
شد كه تمبرهاي
او از مال من
زيادتر ميشدند. از آن
زمان تا حالا
پنجاه سالي ميگذرد
و درست نمي
دانم كه علت
حسوديم به او
واقعاً همين
بود يا آن كه
چون به دفترش
طوري مي رسيد
كه از مال من
قشنگ تر ميشد.
چه اين باشد و
چه آن، مهم آن
بود هركس كه
به دفتر
تمبرهاي او
نگاه ميكرد
زود متوجه ميشد
كه دفتر او از
مال من بهتر
است. خودم هم
متوجه آن شده
بودم.
جمع
كردن تمبر از
وقتي جزو
سرگرمي هاي ما
شد كه برادر
بزرگمان كه در
وقت سربازي اش
شانسش زده بود
و به نيروي
دريائي
افتاده بود و
رفته بود هند،
از آن جا
برايمان نامه
مينوشت .
تمبرهاي نامه
هاش خيلي قشنگ
بودند. منظورم
اين است كه
مثل تمبرهائي
نبودند كه تا آن وقت
ديده بوديم و
شكل و طرح
هاشان ديگر
برايمان عادي
شده بود. همين
نوبودن شكل آن ها
باعث شد كه آن
ها را دور
نيندازيم.
اولش
من شروع كردم
به جمع كردن.
چينووي بعد به
من پيوست. بعد
از آن ديگر از
هرجا تمبر
تازه دستمان
ميرسيد توي
دفترهايمان
ميچسبانديم.
يكي دوتا از
فاميل هاي دور
ما در كويت
بودند وگاهگاهي
براي ما نامه
مينوشتند.
وقتي نامه هايشان
ميرسيد،
تمبرهاشان،
بسته به اين
كه كداميكي مان
پاكت را از
دست پستچي
گرفته ايم
نصيب من يا برادرم
ميشد. هرچه
فكر مي كنم
يادم نميآيد
سر اين موضوع
دعوامان شده
باشد. حتماً
يك دلخورهائي
پيش ميآمد.
يعني رخ دادنش
را دور از
احتمال نميبينم.
اما چيزي از
اين نوع
دعواها در
خاطرم نيست.
حالا
كه فكرش را ميكنم
مي بينم اين
خيلي بد است
كه حادثه اي
سالها در يادت
بماند اما
حوادث در
پيوند با آن
از يادت برود.
به خصوص وقتي
ميبيني
آماده اي كه
همه آن ماجرا
را تا ته بروي.
نوع
دفترهايمان
كه بزرگ بود و
ورق هايش،
سفيد و خط
دار، در يادم
مانده است. به
خصوص جلدش كه
مقوائي بود و
خاكستري رنگ.
دفترها را كه
مي بستيم خوش
داشتيم رويش
دست بكشيم.
صافي پشت جلد
مقوائي آن را
هنوز وقتي چشم
هايم را ميبندم
و دست هايم را
در عالم خيال
روي آن ميكشم
در زير
انگشتانم
احساس ميكنم.
در واقع
نوازشش ميكرديم.
چشم هاي
برادرم را
وقتي روي جلد
دفترش دست ميكشيد
به ياد دارم و
نوع دويدنش را
تا ته آن اتاق
انتهائي كه
دفترش را جائي
در پشت
رختخواب هاي
توي آن پنهان
ميكرد. خوب
در يادم مانده
است كه خانه
مان آن وقت ها
در كجا بود.
دوسالي مي شد كه
به آن جا
اسباب كشي
كرده بوديم.
محلة قبلي مان
روبرو به
قبرستان
يهودي ها بود.
خوب شد از آن
محل رفتيم. در
آن جا هم توي
ديوارهاي
خانه مان موش
بود و هم توي
جوي كوچه
هايمان.
تفريح ما در
آن وقت موش
كُشي بود. از وقتي
با موش ها بد
شده بوديم كه
فهميديم
ناپديد شدن و
زخم و زيلي
شدن كبوترهاي
محله در شب كار
آن هاست. بي
شرف ها بدطور
به كبوترها
حمله مي كردند.
كله هاشان را
زنده زنده ميجويدند.
و چيزي از آن
همه زيبائي مي ساختند
كه فقط در
خواب هاي
ترسناك مي شد ديد. در
آن وقت يادم
ميآيد كه در
موش كشي من
نفر اول ميان
بچه هاي كوچه
بودم. به محض
آن كه
پيدايشان ميشد
با چوب و سنگ
دنبالشان ميكرديم
و پيش از آن كه
بتوانند به
جائي بروند كه
دستمان به شان
نرسد با چوب
كله شان را له
ميكرديم.
خانه تازه مان
سه اتاق داشت.
دورترين اتاق
از در اصلي،
مخصوص خرت و
پرت هاي خانه
يعني گنجه و
رختخواب ها
بود و تا
بخواهي
چيزهاي ديگر
كه اثاثيه
خانه هاي پر
جمعيتي مثل ما
را تشكيل مي
دادند. يك
آينه قدي گنده
هم در آن جا
بود كه دو برادر
بزرگتر از ما
زمسنتان ها
جلو آن با
دمبل ورزش ميكردند
و هميشه خدا
هم تا از جلوش
رد مي شدند
بازو ميگرفتند. تفريح
ما در خانه
تازه بعد از درس
خواندن، ورزش
بود يا توي
كوچه پا دراز
كردن و بازي
كردن با
هسته خرما و
ريگ و بعد تماشا
كردن دفترهاي
تمبرمان كه با
همة دلخوري پنهان
مان از هم
برايمان از هر
كار ديگري
نشاط آورتر
بود. يك كتاب
كهنه از حافظ
هم داشتيم كه
براي مشاعره
شعرهايش را
حفظ ميكرديم.
چينووي براي
آن كه من را
گير بيندازد هميشه
مي رفت يك
مشت از مصرع
هاي سخت حافظ
را كه به حرف خاصي
ختم ميشدند
حفظ ميكرد.
من بيشتر
دنبال ذوق و
سليقه ام ميرفتم.
حالا كه ياد
اين كارهايش
ميافتم قبول
ميكنم كه او
از همة ما بچه
هاي كوچه يا
به هرحال از
من با هوش تر
بود. آما آن
وقتها همة اين
ها را به حساب
رندي و
خودنمائي اش
مي گذاشتيم.
درست
است كه آن
زمان دوازده
ساله بودم ولي
مي خواهم
بدانم چطور مي
شود كه اين
داوري ها درباره
ديگران و
درباره كساني
نزديك به خودت
حتا وقتي
دوازده ساله
هستي به كله
ات راه پيدا
ميكند. ميگويند
از بدذاتي و حسادت
است. يعني يك چيزهائي
توي وجودت
آهسته آهسته
ميجوشد و شكل
ميگيرد تا تو
را دست آخر بد
ذات و حسود ميكند.
بعد كه بد ذات
شدي آن وقت او
جاي تو تصميم
ميگيرد. با
اين همه، اين
حرف ها راضي
ام نميكند.
يعني از وقتي
كه ياد آن
واقعه افتادم.
برادرم
دفترچه تمبرش
را طوري لاي
رختخواب هاي
سر گنجه مخفي
ميكرد كه كسي
جز خودش براي
پيدا كردنش
بايد همه رختخواب
ها را
روي
زمين مي ريخت.
و اين براي
كسي مثل من كه
نقشة بدي براي
آن در كله ام
ريخته بودم و
قاعدتاً بايد
نمي گذاشتم
كسي از كارم
سر دربياورد
كار ساده اي
نبود. بايد بدون
آن كه بفهمد
تعقيبش ميكردم.
فكر ميكنم
اگر هم متوجه
مي شد كارم را
زياد جدي نميگرفت. دنياي
او كه كوچكتر
از من بود دنياي
معصومي بود.
حالا ميتوانم
بعد از آن همه
سال كه از آن
ماجرا گذشته
است تفاوت
دنياي او را با
دنياي خودم
بيان كنم.
تفاوت سن ما
فقط چهار سال
بود. اما همان
چهارسال چيزي
در وجودم
كاشته بود كه
در وجود او
هنوز ريشه
نزده بود. دلم
نمي خواهد با
استفاده از
تجاربي كه
بعدها در زندگي
از بسياري
اعمال خوب و
بد آموخته ام،
تكه به تكه
رفتار آن وقتم
را كه چگونه توانستم
راه به به
مخفيگاه
دفتر تمبرهاي
برادرم پيدا
كنم از روي آن
ها بسازم. بي
فايده است.
يعني آن چيزي
كه من ميخواهم
نميشود. حالا
به اين نتيجه
رسيده ام كه
به اندازه همة
كارهاي خوب و
بد انواع
رفتارهاي خوب
و بد هم وجود
دارد كه مثل
هم نيستند. پس
مهم است، خيلي
هم مهم است كه
آن را همان
طور كه بود
بياورم. براي
همين است كه
هي دور واقعه
ميچرخم.
مطمئنم
زمان اوج
حسادت من به
او در فصلي
بود كه هوا
گرم بود. حدود
اواخر بهار.
چون تا برادرم
خم ميشد روي
دفترش، شانه
هاي لاغر و
آفتاب سوخته
اش كه آستين
باريك زير
پيراهن ركابي
اش روي آن ها
نوار سفيدي
گذاشته بود
جلو چشمانم را
ميگرفت. و من
هي ناچار ميشدم
به زور او را
بلند كنم تا
ببينم باز چه
تمبر تازه اي
در دفترش
چسبانده است. بلندكردن
او كه لج ميكرد
و براي آن كه
كفر من را
دربياورد
بيشتر روي
دفترش خم ميشد
ساده پيش نميرفت.
گاهي دوتائي
از جا پا ميشديم
و دفترچه در
دست روبروي هم
مي ايستاديم. كار
اما به زد و
خورد كشيده
نميشد. چون
در آن صورت
دفترهاي مان
آسيب ميديد.
و من نگاهش ميكردم
كه شورة عرق
دورگردنش
گردنبند
سفيدي نقش
كرده بود. در
اين وقتها
صورتش براي من
مثل صورت
موجوداتي ميشد
كه از دل دريا
درآمده بودند.
و آن شوره ها
كه در لايه
هاي پوست خشك
و سوخته از
آفتاب و چين خورده
اش نشسته بود
در چشمم همه
حاصل
شناكردنش در
اعماق دريا
بود. دريائي
كه شور بود و
در اعماق آن
توده توده صدف
هاي گوناگون
روي هم انبار
شده بود. او
معصومانه
دفترش را زير
آن شوره ها به
سينه ميچسباند
و ميگفت: « مگر
خودت دفتر
نداري.مال
خودت را نگاه
كن!»
امتناع
او از بازكردن
دفترش بيشتر
كنجكاو و حريصم
براي ديدن آن
ميكرد. يك
روز از همان
روزهاي گرم،
وقتي در غروب،
نشسته
در اتاق
وسطي،
داشتم مشق
هاي آن روز
مدرسه ام را
مي نوشتم صداي
خش خشي را در
اتاق بغلي شنيدم.
همان طور كه
نشسته بودم به
پشت خم شدم و سرچرخاندم
به سمت جائي
كه صدا ميآمد.
ديدمش. پشتش
به من و مشغول
به تماشاي
دفترش. خودم
را كشيدم كمي
بالاتر و با
ادامه دادن به
نوشتن وانمود
كردم كه توجه
اي به
پيرامونم
ندارم. حس ميكردم
فرصتي كه در
پي اش بودم
خود به خود
دارد نصيبم ميشود.
معمولاً در
اين طور مواقع
مي دويديم و
يا ميرفتيم
به سمت هم و سر
صحبت را با هم
باز ميكرديم.
اين اولين
باري بود كه
با
تمام حواس از
دور كارهايش
را زير
نظر گرفته
بودم. فكر
كردن به آن
لحظات و حالاتي
كه به خود
گرفته بودم
بعد از سال ها
هنوز آزارم ميدهد.
مي بينم يك
چيز كه اسمش
نشاط است در هيچ ذره
اي از آن وجود
نداشت. هرچه
بود احساس حقيري
بود كه داشت
به نوع نشستنم
در آن لحظات شكل
خاص خودش را
تحميل ميكرد.
حتا شبيه كمين
كردن دست جمعي
و گاه فردي
ما، دم سوراخ
موش ها كه از
آن هم بدم مي
آمد، نبود. اما در
آن دقايق من
اصلاً به اين
حرف ها فكر مي
نمي كردم. و شش
دانگ حواسم
فقط و فقط به حركات
چينووي بود.
او بعد از آن
كه چشمش از
تماشاي دفترش
سير شد
در گنجه را
باز كرد و خم
شد توي آن و
بعد از كمي
جنباندن شانه
اش عين گربه
اي عقب عقب از
آن بيرون آمد
و با چهره اي
باز رو به
اتاقي كه من
در آن بودم
ايستاد و انگار
يكهو متوجه
حضور من در آن
جا شده باشد
گفت: « ها! تو
داري مشق مي
نويسي؟ پس چرا
به من نگفتي تا
من هم بيايم
پهلويت؟»
با بي
علاقگي و سرِ
پائين گفتم: «
مگر تو هم مشق
داري؟» و به
نوشتنم ادامه
دادم. آمد
نزديكم. جفت پاهاي
كوچكش را با
احتياط كنار
دفترم گذاشت و
دوباره گفت: «
چرا مرا صدا
نكردي؟»
بي
آن كه سر بالا
كنم گفتم: « من
كه نمي دانستم
تو كجا بودي؟»
گفت:
« من همين جا
بودم. بغل تو.»
چون سرم
پائين بود
نديدم به كجا
اشاره مي كند. بعد
نشست پهلويم. خم شد
روي دفترم و
با همان حس كه
روي جلد دفترش
دست مي كشيد
گردهاي قالي
را كه بر ورق
دفترم نشسته
بود با
سرانگشتانش پاك كرد.
و من بوي
دريائي تنش را
از پوست پشت
گردنش احساس
كردم.
فهميدن بوي
دريا براي من
كه از وقتي
خودم را شناختم
با شط و
رودخانه آشنا
بودم زياد
مشكل نبود. فكر
ميكنم چيزي
در آن لحظه
اگر من را كمي
ترسانده باشد
همان بوي
دريائيِ
برخاسته از
وجود او بود كه نمي
دانم چطور و
به شكل غريبي
آن را احساس
مي كردم. اما
وقتي مادرم او
را صدا زد كه
برود از
نانوائي نان
بخرد و او هم كه
از حرف زدن با
من خيري نمي
ديد خيلي زود
قبول كرد و
رفت و بو هم
رفت، ترس من
هم از بين رفت. با رتن
او بلافاصله
پا شدم و سراغ
گنجه رفتم.
ديگر مطمئن
بودم كه بايد
از توي آن به
مخفي گاه گنج
برادرم را ه
پيدا كنم. اصلاً فكر نمي
كردم كه از آن
جا به پشت رختخواب
ها راهي هم
هست. گنجه از
تو و از چهار
طرف چوبكاري و قفسه
بندي شده بود.
و مادرم وسائل
خياطي
و ظرف هاي
چيني و
قاشق و چنگال
هاي مخصوص
مهماني را در
آن مي گذاشت و قوطي
هاي بزرگ و
كوچك برنج و
شكر و قند و
چيزهائي از
اين قبيل را.
مي دانستم
چينووي آن قدر
هم بي احتياط
نيست كه دفتر
به آن نازنيني
اش را به همين
راحتي جائي
ميان اين خرت
و پرت ها
گذاشته باشد.
با كمي وارسي
در ديواره
چوبي عقب گنجه
متوجه شدم كه
در فاصله اي
به پهناي يك
وجب قسمت بالاي
چوب ها به عقب
هل داده شده. وقتي
دستم را لاي
آن فرو كردم
دفتر را پيدا
كردم. برادرم
از آن جا
دفترش را هل
مي داد به پشت
رختخواب ها،
آن هم در پشت
زيرترين آن ها
كه فقط وقتي
مهمان زياد
داشتيم از آن
ها استفاده ميشد.
با دو انگشت
شست و نشانه
آن را از همان
درزي كه هل
داده بود تو،
كشيدم پائين و
بعد مثل او
عقب عقب از
گنجه بيرون
آمدم. حالا دور
از نگاه او و
هركس ديگر
دفتر در دست
هايم بود. از
هول آن كه
ممكن است
هرلحظه كسي سر
برسد بلافاصله
صفحه اول و
دوم آن را بي
آن كه به آن ها نگاهي
بيندازم از
وسط تا نيمه
جر دادم و بعد
كه چنگ زده
بودم به صفحه
بعدي، نميدانم
چرا يكهو سر
بلند كردم.
در
آينه روبروي
گنجه، در آن
هواي نيمه
تاريك و روشن
غروب كسي را
در آينه ديدم
كه شكل من بود
و نبود. اما
مثل شكل واقعي
من در ذهنم
ماند. دستم با
پنجه هاي نيمه
باز و آماده
براي جرواجر
كردن بقيه
صفحات دفتر روي
همان صفحات
ماند. چشم
هايم را توي
آينه ديدم در
جستجوي چيزي
انگار، در توي
صورت آن كه
بيرون از آينه
بود، كه پيدايش
نمي كردند.
براي همين مي
گشتند به
اطراف و مي
چرخيدند روي
صورت من، چانه
ام، دهانم،
گونه هايم،
گوش هايم. و
بعد در لحظه
اي مي ماندند،
حيران و گيج،
كه چگونه و
چطور باز بچرخند و از
كجا.
با
دستم چروك هاي
صفحه اي را كه
مشت كرده بودم
و ديگر مثل
اولش نمي شد
صاف كردم. و بي
آن كه در آينه
نظر كنم
دوباره خم شدم
توي گنجه و از
همان درز،
دفتر را آن
قدر هل دادم
رو به بالا تا
مثل اول از
چشم ناپديد
شد. بعد رفتم
نشستم توي همان
اتاقي كه
پيشتر نشسته
بودم و چشم به
در تا كي
برادرم وارد
شد.
آن
شب چينووي
سراغ دفترش
نرفت. احتمالش
را ميدادم.
روز بعد اما وقتي از
مدرسه به خانه
آمدم ديدمش كه
با چهره اي
بغض كرده در
گوشه اي از
حياط ايستاده
است. او هميشه
زودتر از من كلاسش
تعطيل ميشد.
با اين كه علت
غمگيني اش
برايم كاملاً
روشن بود اما
از او پرسيدم: «
چه شده؟ »
بي
آن كه جوابم
را بدهد با
گريه به سمت
اتاق انتهائي
دويد. من هم به
دنبالش رفتم.
بعد در آن جا،
در برابر
آينه، برادرم
دفترش را جلو
من باز كرد با
دو صفحه از
وسط جر داده
شده و يك صفحه
چروكيده كه هيچ
كدام را فرصت
نكرده بودم در
وقت پاره كردن
آن درست
ببينم.
گفت:
«ديشب كه مي
خواستم دفترم
را سرجايش
بگذارم يادم
رفته بود كه
آن را خوب
ببندم.» و سرش
را بلند كرد و
با غصه و يك
جور تقاضاي
كمك از من پرسيد:
« حالا چكار
كنم؟»
من
به آن همه
زيبائي كه
حالا از ريخت
افتاده بود
نگاه ميكردم
و نمي دانستم
چه جوابي ميتوانم به او
بدهم. گرچه
كمكش كردم و
با چسب خرابي
ها را تا
اندازه اي
درست كردم و
روي آن صفحه
چروك شده
پارچه گذاشتم
و با اتوي داغ
آن را صاف
كردم اما دفتر
تمبر او ديگر
به آن زيبائي
كه اولش بود و
چشم ها را به سمت خود
ميكشيد، نشد.
آن چين و چروك
هاي صفحه سوم
و آن پارگي
هاي دو صفحه
اول و دوم با
دو تمبر كه
گوشه هايشان
ضايع شده بود،
چون نشانه
هائي از تجاوز
بي رحمانه دست
هاي من به يك
زيبائي نشاط
آور، در آن
براي هميشه
باقي مانده
بود. نشانه
هائي كه انگار
هرگز نمي
خواست محو
شود.
البته
مثل بسياري از
حوادث ديگر،
گذشت زمان آن
را بعد از
مدتي از ياد
من وبرادرم
برد. و اگر به
ياد من مانده
است به اين
خاطر است كه
بعد از گذشتن
سال ها از آن
واقعه ناگهان
متوجه شدم بدون
آن كه نيتي
داشته باشم
مدت هاي
طولاني ست از هر
كجا كه نامه
به دستم مي
رسد تمبرش را
نگه مي دارم.
يك مدت يكي از
همسايه هايم
آن را از من مي
گرفت و به
پدرش كه عاشق
تمبر بود مي
داد و مدتي هم
دخترم آن ها
را از من مي
گرفت.
همسايه
ام پدرش مرد و
دخترم وقتي
سنش به هيجده
سالگي رسيد به
چيزهائي ديگر
علاقمند شد.
من اما به
تمبر جمع كردنم
ادامه دادم.
مي خواستم
بگويم اگر
روزي به خانه من
آمديد و در
لاي هر كتابي
و روي لبة هر
قفسه اي از
كتابخانه و يا
در كشو هاي هر
گنجه اي از
خانه من تمبري
پيدا كرديد
تعجب نكنيد. حتماً
ربطي به
داستاني كه
برايتان
تعريف كردم
دارد.
نسيم
خاكسار
فوريه
2002 اوترخت