www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
تازه هاى امروز 
طرح,عكس,كاريكاتور 
ماندنىها 
لوموند ديپلماتيك
هادى خرسندى

گزيده اخبار روز - 
بين المللى - 
خواندنيها - 
زنان - 
سياسى - 
فرهنگ و هنر و ادب - 
محيط زيست - 
موسيقى - 
...اعلاميه ها, بيانيه ها - 
مهمان روشنگرى - 
پيوندها - 

دفتر مهمانان
يادداشتهاى شما
Guestbook

چند داستان كوتاه از نوشين شاهرخى
چاله , گودال , گور
دلم ازبزرگى اين كمون گرفته است
ناگزير

چاله       گودال        گور 

   جشن عروسى بود. شادى و سرور برپا بود. كسى ساز مى‌زد، ديگرى آواز مى‌خواند، گروهى مى‌رقصيدند. صداى خنده و موسيقی شهر را دربر گرفته بود. عروس‏ بدون داماد پاى سفره‌ى عقد چمباتمه زده بود. اشك‌ها سرمه‌ى‏ چشمانش‏ را شسته، از گونه‌ها گذشته و بر سفيدى لباسش‏ نشسته بودند. اما نه اشك‌هايش‏ تمامى داشت و نه سياهى دور چشم‌هايش‏. سيل اشك از لباس و سفره‌ى عقد گذشت و فضاى مرگ‌آور خانه را تيره و سنگين‌تر كرد.

   هوا گرم گرم بود. گويى كه از آسمان آتش‏ مى‌باريد. مادرم تور سفيد عروس‏ را برداشت و روى كفن نهاد. نه، آنجا جشن عروسى نبود، مراسم ختم بود. دست لرزانى كمانچه مى‌نواخت‌، ديگرى با سوز و بغض‏ آواز مى‌خواند، گروهى مى‌گريستند. صداى مويه و سوز كمانچه شهر را دربر گرفته بود.

   از كنار يادگار برجاى مانده‌ى مردگان، نام‌هاى حك‌شده بر سنگ‌هاى خاكسترى، مى‌گذشتم و باد ماسه‌هاى خشك گورستان را بر چهره‌ام مى‌كوفت‌. ماسه‌هايى كه بوى مرگ و خاطره‌هاى دور مى‌داد و هواى گورستان را سنگين‌تر و فضايش‏ را خون‌آلودتر مى‌ساخت‌.

 به پيرامونم نگريستم، دريافتم كه من در همان شهر خودمان هستم كه به‌جاى خانه‌ها، گورها بر آن بنا شده است. سپس‏ جماعت عزادار را ديدم كه مرا به‌خود مى‌خواند. مى‌ترسيدم، نمى‌خواستم به آنان بپيوندم‌، اما بى‌اراده در آنان حل شدم‌. كفن سياهى را زمين‌كشان نه به درون، بل به بيرون از گورستان مى‌بردند. قاعد لبه‌ى كفن را پس‏ زد. تكه‌هاى بدنى در لباس‏ دامادى در آن خفته‌بود.

 

   مى‌دانم كه اگر خوابم را برايش‏ تعريف مى‌كردم، باز هم فرقى نمى‌كرد. پوزخندى مى‌زد و مى‌گفت‌:

»   تو هم كه خرافاتى شده‌اى«!

   اما همواره احساس‏ گناه مى‌كنم. گناهى كه هميشه بر من سنگينى مى‌كند. بايد مى‌گفتم، شايد در نهان آن را جدى مى‌گرفت و بيشتر احتياط مى‌كرد.

   روزها به‌سختى مى‌گذشت، هيچ خبرى از او نداشتيم، تمام شهر را، از بيمارستان گرفته تا سردخانه، پرس‏ و جو كرديم، هيچ‌جا اثرى از او يافت نمى‌شد. هرچند مى‌دانستيم كه احتياجى به‌گشتن نبود. همان كه نيامد، يقين يافتيم كه دستگير شده است‌. به زندان‌ها مراجعه كرديم، گفتند كه كسى با اين نام آن‌جا نيست.

   ماه‌ها از ناپديد شدن سيامك گذشته بود و مادر هرروز پير و شكسته‌تر مى‌شد. ديگر حوصله‌ى هيچ‌كارى را نداشت‌. خانه در غبار ياس‏ فرو رفته بود و او گوشه‌ى اطاق مى‌نشست‌، پاهايش‏ را بغل مى‌گرفت و در خود فرو مى‌رفت‌.

   روزى كه پدر مرد، من خيلى كوچك بودم، اما هنوز اشك‌هايش‏ را بر گونه‌هاى جوانش‏ به‌ياد دارم. حال اشكى نمى‌ديدم، انگار كه چشمانش‏ داخل دوتا چاله‌ى سياه افتاده بودند و مثل ستاره از ته آن‌ها سوسو مى‌زدند. مادر لاغر و قوزى شده‌بود. استخوان گونه‌هايش‏ بيرون زده و پوستش‏ جمع گشته بود.

 هيچ‌كس‏ به‌ما سرى نمى‌زد و حالى نمى‌پرسيد. گويى كه همه در همان جشن عروسى‌، با نيامدن داماد، با ما قهر كرده بودند. عروس‏ را هم ديگر نديديم‌، بعدها شنيدم كه به فاصله‌ى چندماهى دوباره عروس‏ شده بود. اين‌بار اما آقاى داماد حضور يافته و همه‌چيز با خير و خوشى به‌پايان رسيده بود. به مادر نگفتم‌، هرچند كه ديگر سراغش‏ را نمى‌گرفت، اما فكر مى‌كردم كه تحمل شنيدنش‏ را نداشته‌باشد.

   خيلى‌وقت بود كه از پرس‏ و جو دست كشيده، اما اميد زنده بودنش‏ را از دست نداده بوديم‌. تا آن‌كه يكى از دوستان سيامك را به‌طور اتفاقى در صف اتوبوس‏ ديدم‌. مرا كنارى كشيد و تسليت گفت‌. پاهايم ناگهان تير كشيد و زانوانم شل شد، باورم نمى‌شد آنچه را كه مى‌شنيدم‌. زير بازويم را گرفت تا بر زمين نيافتم‌. فهميد كه نمى‌دانستم‌. نمى‌دانستم كه همان روزهاى اول دستگيرى زير شكنجه جان سپرده و سپس‏ نه در گورستان‌، كه در چاله‌ى بيابانى خفته‌است‌. نه، نمى‌توانستم باور كنم‌. باور نكردم‌. اصلا او از كجا مى‌دانست؟ چطور زندانيان ديگر اين خبرها را از زندان بيرون داده‌اند و ما كه خانواده‌ى او بوديم هنوز نمى‌دانستيم‌. بازويم را محكم از دستش‏ بيرون كشيده و گفتم:

»   او نمرده، هنوز زنده است‌. شايد جايى پنهان شده و يا از اين شهر رفته، من باور نمى‌كنم كه او مرده باشد«.

   راه خانه را دويدم‌. نبايد به مادر مى‌گفتم‌. اگر او مى‌شنيد كه بر سر پسرش‏ چه آمده است، چه مى‌كرد؟ اصلا مى‌توانست تحمل كند؟ نه‌، او نبايد مى‌فهميد. او فقط من و سيامك را داشت، ما دوتا بچه را كه با دل‌خون‌، دست‌تنها بزرگ كرده بود. فاميل و آشنا پشت سرش‏ حرف مى‌زدند كه چنين و چنان خرج بچه‌هايش‏ را درمى‌آورد، اما ما مى‌دانستيم كه خانه‌ى همسايه‌ها رخت مى‌شست‌، برايشان خريد مى‌كرد و پول و آذوقه‌اى هم دريافت مى‌داشت. روياپردازى فاميل خيلى گسترده بود. ذهن‌شان همه‌جا مى‌رفت و خيلى راحت بر زبانشان جارى مى‌شد و من يقين داشتم كه به ذهن مادر حتى تا حال خطور نكرده بود كه خودفروشى كند.

   شديدا نفس‏نفس‏ مى‌زدم، به‌خود آمدم و ديدم كه مسافت طولانى سركار تا خانه را دويده‌ام‌. هوا رو به تاريكى مى‌رفت و من دست‌پاچه خودم را جلوى در خانه ديدم‌. مى‌دانستم كه بايد به مادر بگويم‌، اما نمى‌توانستم‌، نمى‌خواستم‌، توانش‏ را نداشتم‌. يعنى او چطور مى‌توانست آن فاجعه را هضم كند. با قلبى تپنده وارد اطاق شدم‌. مادر جلوى در ايستاده بود و تور سر عروس‏ را در دست داشت‌. تا مرا ديد با صداى بسيار بلندى خنديد، خنده‌اش‏ تمامى نداشت، صدايش‏ زدم‌، فرياد زدم و او هنوز مى‌خنديد. تكانش‏ دادم، محكم فشارش‏ دادم، آخر من فرزندش‏ بودم، چطور مى‌توانستم مادرم را سيلى بزنم‌، چاره‌اى نداشتم‌، زدم‌. خنده‌اش‏ ايستاد، از عمق گودال‌ها به‌من نگاه كرد. چون كويرى خشك و برهنه كه حسرت باران چاك‌چاكش‏ كرده بود، گفت:

»   سيامك مرا مى‌زنى؟ چرا مى‌زنى؟ مى‌خوام الان بيام عروسيت‌. تور سر عروس‏ رو مى‌بينى؟ بهش‏ نگى كه اونو به تو مى‌دم‌ها. آخه شايد شوهرش‏ ناراحت بشه‌، ولى گل‌‌های نسترن تورش‏ برات خوبه‌، واسه‌ى زخمات خوبه‌، زود خوبت مى‌كنه... يادته ديروز بچه‌ها تو مدرسه زده بودن دماغ‌تو شيكونده بودن؟ بهت گفته بودن "مادرجنده". آره جيگرپارم‌، آدم وقتى ببينه بچه‌هاش‏ گرسنه‌ان‌، خوب جنده هم مى‌شه‌. مگه با رخت‌شويى پول اجاره‌ى همين اطاق فسقلى درميومد؟... سيامك كجاست؟ هوا تاريك شده و اون هنوز نيومده‌. بهش‏ بگو منو آن‌قدر منتظر نذاره... سيامك فهميده بود، درسش‏رو ول كرد، نذاشتم، رفت شبانه و از بچه‌گى واسه‌ى فاسق‌هاى مادرش‏ كار كرد. خيلى كار مى‌كرد، ولى چون بچه بود، پولى بهش‏ نمى‌دادن‌. فاميل هم كه فقط بلد بودن پشت‌سرم حرف بزنن‌. سال‌به‌سال پنج تومن كف دست شماها مى‌گذاشتن و هزارتا منت سر من«…

   دوسه ساعت پياپى حرف زد. زبانش‏ مثل ضبط‌صوت كار مى‌كرد. صداى بغض‏آلودش‏ حتى يك لحظه قطع نمى‌شد. احساس‏ مى‌كردم كه او شديدا به كمك احتياج دارد، اما ديگر توانى برايم نمانده بود. زانوانم سست شدند و در خود فرو رفتم‌. ناگهان ساكت شد، در اطاق را باز كرد و بيرون رفت‌. هرچه صدايش‏ زدم پاسخى نشنيدم‌. از وحشت و ضعف مى‌لرزيدم‌. بى‌اختيار به‌دنبالش‏ به‌راه افتادم‌. كف پاهايم طاول زده بود. لنگان لنگان چندساعتى پابه‌پايش‏ رفتم‌. هوا كاملا تاريك شده بود. او با اطمينان بى‌سابقه‌اى در تاريكى فرو مى‌رفت و من با وحشت دور و برم را مى‌پاييدم و با هر صداى پايى بر خود مى‌لرزيدم‌. سرانجام دور از شهر به زمين برهوتى رسيد كه من تا آن‌زمان آن‌جا را نديده بودم‌. بوى قبرستان مى‌داد. مادر پس‏ از چند قدمى روى زمين نشست‌. جلو و چپ و راستش‏ را بو كشيد، سپس‏ چهار دست و پا به راه افتاد و زمين را بو كشيد‌. يعنى مادرم ديوانه شده بود؟ بلندبلند مى‌گريستم‌، نمى‌توانستم وقايع آن‌روز را باور كنم‌. آرزو كردم كه همه‌ى آن‌ها كابوسى بيش‏ نباشد. هرچند كابوسى كه به واقعيت بپيوندد، آرزویى بى‌مورد است‌. بالاخره نشست، خون از زانوانش‏ جارى بود. بعد شروع كرد به چال كردن‌. ناخن‌هايش‏ را در خاك فرو مى‌برد و با دست‌هاى خالى مى‌كند. به كمكش‏ شتافتم‌. احتياجى نبود كه چندان بكنيم، بعد از نيم‌مترى چال كردن، تكه‌اى از كت دامادى سيامك بيرون زد. سرم به شدت گيج رفت، كنارى رفتم و استفراغ کردم‌. درد وحشتناكى در ناحيه‌ى سر و سينه و پاهايم احساس‏ مى‌كردم. نمى‌توانستم داخل چاله را ببينم‌، نديدم‌. مادرم تور سر عروس‏ را در چاله گذاشت و خاك را دوباره رويش‏ ريخت‌. گلدان را كى با خود برداشته بود؟ ريشه‌ى گل نسترن سفید را در خاك نرم فرو كرد و كنار آن با چشمانی خشک و باز خوابيد.

   از دور صداى كمانچه مى‌آمد، كسى با بغض‏ شعرى عاشقانه زمزمه مى‌كرد. هركه بود، بى‌گمان عزيزترين عزيزانش‏ را از دست داده بود.

   هوا كم‌كم روشن مى‌شد. از پشت لايه‌هاى اشك به پیرامونم نگريستم‌، احساس‏ كردم كه من در شهر خودمان هستم، اما به‌جاى خانه‌ها، گودال‌هاى كوچك و بزرگ بر آن بنا شده است‌.

 

(از مجموعه داستان های کوتاه دسته گلی برای مرگ 1376)


تاك هاى عاشق " رمانى از نوشين شاهرخى "
Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد