www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار







خورشيد خانم



اولين هنرپيشه زن ايران
اولين فيلم ناطق ايران



قمرالملوك وزيرى
دوستى با فرستادن پيام از ما خواسته بود تا در مورد خردجال بنويسيم, خوشبختانه كتاب فرهنگ عاميانه مردم ايران از صادق هدايت كه توسط جهانگير هدايت گردآورى شده در دسترسم بود, فرصت را غنيمت شمرده علاوه بر خردجال مطالبى در رابطه با ياجوج و ماجوج و آجيل مشگل گشا را هم ضميمه كردم

خردجال: دجال پالانى دارد كه هر شب مىدوزد و صبح پاره مىشود, روزى كه دنيا آخر مىشود خردجال از چاهى كه در اصفهان است بيرون مىآيد هر مويش يك جور ساز مىزند, از گوشش نان يوخه مىريزد و به جاى پشگل خرما مىاندازد, هركس به دنبال او برود به دوزخ خواهد رفت
مجمع النورين: از همه الاغها بدتر خر دجال است كه ملعون روز خروجش بر آن خر سوار مىشود. رنگ آن خر سرخ است, چهار دست و پايش آبى است, سر و كله او به قدر كوه بزرگى مىباشد, پشت او موافق سر اوست. گامى كه برمىدارد نزديك شش فرسخ را طى مىكند. اين روايت زبدة المعارف بود. از موى مكار صداى ساز به گوشهاى مردم مىرسد, سرگين كه مىاندازد انجير و خرما به نظر مىآيد, قد خود دجال بيست ذرع است, در فرق سر دو چشم دارد و شكاف چشم ها بطول و درازى اتفاق افتاده, يك چشم او كور است, صورت دراز و آبله بر صورت دارد

ياجوج و ماجوج: مردمى هستند كه قد كوتاه و گوش بزرگى مانند گوش فيل دارند كه به زمين مىكشند. اين نژاد اسباب اغتشاش دنيا شد, اسكندر سد محكمى جلو آنها بست تا نتوانند خارج شوند. اين سد هفت جوش است. عرض ديوار هفت هزار سال راه است و كار ياجوج و ماجوج از سرشب تا صبح اين است كه ديوار آن سد را مىليسند, دم صبح اين ديوار كلفت به نازكى مو مىشود, ولى در همان وقت خواب شان مىگيرد و دوباره ديوار عرضش به همان كلفتى اولش مىشود

آجيل مشگل گشا: براى برآمدن حاجت ها و دفع بلاها ماهى يك بار تا هفت مرتبه آجيل مشگل گشا بايد گرفت و قصه اش را هم نقل كرد. ماه اول بايد روز جمعه صد دينار به بندند گوشه دستمال و بدهند به آجيل فروش, بدون اين كه چيزى بگويند, آجيل فروش خودش مىفهمد و آجيل را مىدهد. آجيل مشگل گشا هفت است: خرما, پسته, فندق, مغزبادام, نخودچى, كشمش, توت خشكه, كه بايد ميان هفت نفر تقسيم كرد

قصه آجيل مشگل گشا: جونم براى تان بگويد, آقام كه شما باشيد...يكى بود يكى نبود, غيراز خدا هيچكس نبود. يك خار كنى بود اين بيچاره خيلى پريشان بود و هيچى نداشت. يك روز رفت صحرا خار بكند يك سوار ديد, سوار گفت: اين اسب مرا نگه دار من بروم بيرون و بيايم, وقتى كه برگشت يك مشت ريگ از ريگ هاى بيابان داد به اين مرد, بعد اسبش را سوار شد و رفت. غروب كه خاركن به خانه برگشت خيلىغصه دار بود ريگ ها را ريخت گوشه صندوق خانه گفت اين جا باشد بچه ها باهاش بازى كنند, خودش رفت خوابيد. شب زنش پاشد رفت پاى گهواره بچه شير بدهد ديد تو صندوق خانه روشن است, شوهرش را صدا كرد گفت اين ها چيه؟ بعد فهميدند كه اينها قيمتيه, صبح چندتاش را برد بازار فروخت و خرج كرد, بچه هايش را نو و نوار كرد, كار و بارش خوب شد. كم كم تاجرباشى شد. پول برداشت رفت تجارت, به زنش گفت من كه مىروم ماهى صد دينار آجيل مشگل گشا بگير بخش كن. اين رفت, زنش با زن پادشاه دوست شده بود با هم مىرفتند حمام, بعداز مدتى كه با هم حمام مىرفتند يك ماه آجيل را يادش رفت بگيرد. اين دفعه كه با زن پادشاه رفت حمام توى حمام عنبرچه زن پادشاه گم شد. گفتند كى دزديده كى ندزديده,انداختند بگردن اين زن و گرفتندش و هرچه داشت و نداشت گرفتند آوردند خانه شاه, زنيكه را هم گرفتند حبس كردند

تاجر باشى از سفر آمد رفت خانه اش, ديد خانه اش خراب است و زن و بچه اش هم نيستند. خبر رسيد به اندرون شاه كه تاجرباشى آمده, او را هم گرفتند و حبس كردند. نصف شب خوابيد خوابش برد همان اسب سوار آمد يك تك پا زد گفت: اى كور باطن من نگفتم ماهى صد دينار آجيل مشگل گشا بگير؟ صد دينار زير كند هست بردار آجيل مشگل گشا بگير. آن سوار غيب شد او هم از خواب پريد, پاشد آمد دم زندان به يك جوانى گفت اين صد دينار را برايم آجيل مشگل گشا بگير. او گفت برو من عروسى دارم فرصت ندارم آجيل بگيرم. گفت: برو اى جوان كه عروسيت عزا بشود. يك جوان ديگر آمد گفت: اين صد دينار را آجيل مشگل گشا بگير. گفت من ناخوش دارم دم مرگ است مىخواهم بروم سدر و كافور بگيرم. گفت الهى ناخوشت خوب بشود, جوان رفت آجيل برايش گرفت و آورد. هيچى اين را آورد و بخش كرد, قصه اش را هم گفت. از آن جا بشنو زن پادشاه رختش را كند رفت توى حوض آب تنى بكند يك وقت ديد يك كلاغى عنبرچه اش را دم تكش گرفته آورد انداخت روى رختهايش. زن پادشاه گفت اى داد بيداد اين چه كارى بود كه من كردم اينها را بى خود حبس كردم؟ آن ها را از حبس مرخص كردند و اسباب زندگيشان را پس دادند, اين ها رفتند پى كار خودشان اون دوتا جوان كه از دم زندان رد شدند اولى رفت خانه ديد عروس مرده دومى رفت ديد مرده شان زنده شده. خدا هم چنين كه مشكل از كارها واكرد از كار شما هم وا كند

گردآورى توسط سينا



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد