www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

3شهريور:مصدق همه جا با مردم بود.

اعتماد:

گروه‌ سياسي‌:براي‌ پيداكردن‌ كسي‌ كه‌ وقايع‌ 28 مرداد را از نزديك‌ لمس‌ كرده‌ باشد، به‌ سراغ‌ خيلي‌ها رفتيم‌. در ابتدا قصد داشتيم‌ يكي‌ از اعضاي‌ دولت‌ ملي‌ را پيدا كنيم‌ و با او به‌ گفت‌وگو بپردازيم‌. اما هر دري‌ رفتيم‌ به‌ بن‌بست‌ منتهي‌ شد. خلاصه‌ پس‌ از مدتي‌ پرس‌وجو به‌ پيشنهاد يكي‌ از بزرگواران‌ به‌ سراغ‌ اكبر خرازي‌ مردي‌ كه‌ در اكثر اوقات‌ همراه‌ دكتر مصدق‌ بود رفتيم‌. 78 سال‌ از عمر او مي‌گذرد و اكثر وقايع‌ تاريخ‌ معاصر ما را به‌ چشم‌ ديده‌ است‌. با هم‌ اين‌ گفت‌وگوي‌ خواندني‌ را مي‌خوانيم‌.
جناب‌ آقاي‌ خرازي‌ از وقتي‌ كه‌ در اختيار ما گذاشتيد متشكرم‌. در ابتدا لطفاص مختصري‌ از زندگي‌ خودتان‌ براي‌ ما بگوييد. زمينه‌ آشنايي‌ شما با مرحوم‌ دكتر مصدق‌ از كجا بود? مي‌توانيد خاطراتش‌ را هم‌ ذكر كنيد.
من‌ اكبر خرازي‌ هستم‌،متولد 1306، تهران‌ و از خانواده‌يي‌ اصيل‌ تهراني‌. بنده‌ در مبارزات‌ سياسي‌ خانواده‌ هميشه‌ نقش‌ داشته‌ام‌. پدربزرگ‌ بنده‌ به‌ نام‌ شيخ‌ عبدالحسين‌ خرازي‌ كاسب‌ بازار بود و ساكن‌ چاله‌ميدان‌ سابق‌ و خيابان‌ مولوي‌ فعلي‌. خانه‌شان‌ مابين‌ مولوي‌ و ميدان‌ شاه‌ سابق‌ و قيام‌ فعلي‌ است‌. سابقه‌ 200،300 ساله‌ دارد و در بازار براي‌ خودش‌ وزنه‌يي‌ بود. در مبارزات‌ سياسي‌ در زمان‌ مشروطه‌ هم‌ نقش‌ داشت‌ و آن‌ طوري‌ كه‌ به‌ من‌ گفته‌اند در زندگينامه‌ احمدشاه‌ كه‌ مرحوم‌ مكي‌ نوشته‌ بود پدربزرگ‌ من‌ در مجلس‌ با رضاخان‌ گلاويز شده‌ و با يك‌ پاره‌ آجر حتي‌ سر رضاخان‌ را شكسته‌ است‌. از همان‌ جا بود كه‌ زندگي‌ سياسي‌ ما شروع‌ شد. پدر شيخ‌ عبدالحسين‌ خرازي‌ به‌ نام‌ حاج‌ معصوم‌ براي‌ خودش‌ ركني‌ بود كه‌ در صحن‌ حضرت‌ عبدالعظيم‌ (ع‌) دفن‌ است‌ و مرحوم‌ مصدق‌ ، وؤوق‌الدوله‌، قوام‌السلطنه‌ و اكثر اين‌ آقايان‌ در منزل‌ پدربزرگ‌ من‌ رفت‌ و آمد داشته‌اند و از آن‌ موقع‌ من‌ مرحوم‌ مصدق‌ را مي‌شناختم‌. البته‌ سنم‌ حدود ده‌ سال‌ بود و به‌ مدرسه‌ ابتدايي‌ مي‌رفتم‌. همين‌طور كه‌ بزرگتر شدم‌ اين‌ ارتباط‌ ادامه‌ پيدا كرد. من‌ با اين‌ خانواده‌ رفت‌ و آمد داشتم‌، حتي‌ زماني‌ كه‌ مصدق‌ در خارج‌ از كشور بود. اين‌ رابطه‌ ادامه‌ داشت‌ تا اينكه‌ دكتر
از خارج‌ آمد و مبارزه‌ سياسي‌ خود را آغاز كرد. در هر دوره‌يي‌ كه‌ ايشان‌ فعاليت‌ مي‌كرد من‌ هم‌ با او بودم‌. نمي‌خواستم‌ شناخته‌ شوم‌ و عكسم‌ را بگيرند. به‌ ايده‌ خودم‌ شركت‌ مي‌كردم‌ و اكثراص در جلوي‌ مجلس‌ وي‌ را زيارت‌ مي‌كردم‌ يا به‌ منزلشان‌ مي‌رفتم‌. يك‌ روز يادم‌ است‌ دكتر مصدق‌ نطقي‌ در مجلس‌ كرده‌ بود و از مجلس‌ كه‌ بيرون‌ آمد من‌ خدمت‌ وي‌ بودم‌. وي‌ پياده‌ به‌ سمت‌ منزل‌ حركت‌ كرد و در راه‌ خريد كردند. من‌ هرچه‌ از وي‌ خواهش‌ كردم‌ كه‌ پاكت‌ را به‌ من‌ بدهيد، ندادند. در راه‌ به‌ همراه‌ دكتر مصدق‌ از كنار روزنامه‌فروشها كه‌ بساط‌ پهن‌ كرده‌ بودند، گذشتيم‌. دكتر ايستاد و روزنامه‌ها را نگاه‌ كرد. چند نفري‌ هم‌ دور و بر دكه‌ روزنامه‌فروشي‌ بودند با هم‌ صحبت‌ مي‌كردند. آنها مي‌گفتند، «ديدي‌ امروز دكتر مصدق‌ چه‌ نطقي‌ كرد» آنها داشتند با هم‌ صحبت‌ مي‌كردند در حالي‌ كه‌ دكتر مصدق‌ در كنارشان‌ ايستاده‌ بود. آنها دكتر مصدق‌ را نمي‌شناختند. آن‌ زمان‌ تلويزيون‌ نبود كه‌ وي‌ را بشناسند. او دو نسخه‌ روزنامه‌ خريد و به‌ اتفاق‌ رفتيم‌ منزل‌ وي‌ و هر چقدر امر فرمودند كه‌ من‌ ناهار خدمتشان‌ باشم‌ من‌ نماندم‌ و خداحافظي‌ كردم‌. رفتم‌ به‌ سمت‌ محل‌ كار خودم‌. يك‌ بار ديگر هم‌ من‌ در جلوي‌ ماشين‌ دكتر نشسته‌ بودم‌، اواخر پاييز ب
ود و هوا هم‌ سرد بود. شيشه‌ ماشين‌ را بالا بردم‌. دكتر با ته‌ عصايش‌ به‌ پس‌ گردنم‌ زد، كه‌ شيشه‌ را پايين‌ بياور. گفتم‌ آقا سرد است‌، گفت‌: اگر اين‌ مردم‌ مرا ببينند و بگويند شيشه‌ را برده‌ بالا كه‌ با كسي‌ تماس‌ نداشته‌ باشد و كسي‌ جلوي‌ من‌ نيايد چه‌ كنم‌! من‌ هم‌ شيشه‌ را پايين‌ آوردم‌.
حدود 352 سال‌ از حكومت‌ ملي‌ دكتر مصدق‌ مي‌گذرد در اين‌ مدت‌ كتابها ونوشته‌هاي‌ فراواني‌ راجع‌ به‌ مرحوم‌ مصدق‌ به‌ ؤبت‌ رسيده‌ است‌. بدي‌، خوبي‌، اما حتي‌ دشمنان‌ مصدق‌ هم‌ به‌ اين‌ نكته‌ اذعان‌ دارند كه‌ دكتر مصدق‌ قانون‌مندبود و پايبند به‌ قانون‌. از شما كه‌ تقريباص يكي‌ از نزديكان‌ مصدق‌ و همراه‌ هر روزه‌ وي‌ بوديد سوال‌ مي‌كنم‌. اين‌ جمله‌ كه‌ مصدق‌ پايبند به‌ قانون‌ بود چقدر درست‌ است‌ يا چه‌ ميزان‌ در زندگي‌ سياسي‌ مصدق‌ نقش‌ داشت‌?
اولاص بنده‌ هر روز با وي‌ نبودم‌ گاهگاهي‌ افتخاري‌ حاصل‌ مي‌شد كه‌ وي‌ را زيارت‌ كنم‌. دكتر اين‌ قدر گرفتاري‌، چه‌ از لحاظ‌ سياسي‌ و چه‌ غيرسياسي‌، داشتند كه‌ ما سعي‌ مي‌كرديم‌ هيچ‌ وقت‌ مزاحمشان‌ نباشيم‌. مخصوصاص در زماني‌ كه‌ مشغول‌ بود. برعكس‌ عده‌يي‌ هم‌ بودند كه‌ فقط‌ رفاقتشان‌ در زمان‌ شاغل‌ بودن‌، بود. آنها بيشتر به‌ دنبال‌ سوءاستفاده‌ بودند اما بنده‌ برعكس‌ اينها بودم‌، سعي‌ مي‌كردم‌ كه‌ هميشه‌ كنار باشم‌ و دكتر آزاد باشند. موضوعاتي‌ كه‌ مورد علاقه‌ بود را تلفني‌ يا به‌ وسيله‌ پيغام‌ به‌ وي‌ مي‌رساندم‌ يا عيد مي‌رفتم‌ زيارتشان‌ مي‌كردم‌. هركسي‌ بايد با شناخت‌ روي‌ افراد در موردشان‌ قضاوت‌ كند و تعصب‌ خشك‌ نداشته‌ باشد. خود بنده‌ هم‌ شخصاص همين‌ ايده‌ را دارم‌. پس‌ بايد شناختي‌ از افراد داشته‌ باشم‌ و افراد ديگر هم‌ بنده‌ را بشناسند. يعني‌ دورادور نباشد. اگر بنده‌ در يك‌ جمعي‌ شعاري‌ دادم‌ متوجه‌ باشند كه‌ اين‌ اكبر خرازي‌ است‌.
بايد اين‌ شناخت‌ از دكتر مصدق‌ را هم‌ به‌ دست‌ آورد. بايد مطالعه‌ كرد و فهميد كه‌ وي‌ چه‌ راهي‌ را طي‌ كرد. همه‌ از وي‌ ايراد مي‌گرفتند كه‌ آقا چرا اين‌ كار را نكردي‌ و وي‌ در جواب‌ مي‌گفت‌ :قانون‌ اساسي‌ به‌ شاه‌ نمي‌گفت‌ برو،مي‌گفت‌ تو سلطنت‌ كن‌ و دولت‌ حكومتش‌ را . هيچ‌ وقت‌ نمي‌گفتند شما برو. وي‌ هميشه‌ راه‌ قانون‌ اساسي‌ را طي‌ مي‌كرد. همه‌ دوست‌ و دشمن‌ داشته‌ و دارند. آن‌ شخا كه‌ مي‌ گويد مصدق‌ خوب‌ است‌ يا بد،بايد مطالعه‌ كرده‌ باشد. از روي‌ كتاب‌ يا از كسي‌ و به‌ گفته‌ من‌ يا كس‌ ديگر كاري‌ نداشته‌ باشد. يك‌ خاطره‌ از منزل‌ دكتر مصدق‌ بگويم‌. حدود 45 يا 50 سال‌ پيش‌ دكتر عبدالله‌خان‌ معظمي‌ در منزل‌ وي‌ حضور داشتند. وي‌ از خارج‌ برگشته‌ بود و قصد داشت‌ در دانشگاه‌ تدريس‌ كند. مرحوم‌ مصدق‌ مرا به‌ عبدالله‌خان‌ معظمي‌ معرفي‌ كرد و گفت‌كه‌ اين‌ اكبر خرازي‌ مورد اعتماد است‌ و شما كه‌ در تهران‌ تنها هستيد اگر كاري‌ داشته‌ باشيد و چيزي‌ بخواهيد به‌ وي‌ مراجعه‌ كنيد. اين‌ آشنايي‌ من‌ با خانواده‌ مرحوم‌ معظمي‌ هنوز هم‌ ادامه‌ دارد.
از زندگي‌ شخصي‌ مرحوم‌ دكتر مصدق‌ بگوييد?
زندگي‌ مرحوم‌ دكتر مصدق‌،خيلي‌ عادي‌ بود و هميشه‌ روضه‌ ماهانه‌ ترك‌ نمي‌شد. يك‌ عده‌يي‌ آمدند و گفتند مصدق‌ مسلمان‌ نيست‌ و نماز نمي‌خواند. همه‌ اينها اشتباه‌ است‌. بارها بنده‌ در خدمتشان‌ بودم‌ و نماز خواندنشان‌ را ديدم‌. همسر دكتر هم‌ نماز و زيارتش‌ ترك‌ نمي‌شد. روضه‌ ماهانه‌اش‌ هم‌ محال‌ بود ترك‌ بشود. حتي‌ اگر در ايران‌ هم‌ نبودند آن‌ روضه‌ در آن‌ خانه‌ ادامه‌ داشت‌.
رفتار وي‌ با زيردستان‌،با كارمندان‌ و ارباب‌رجوع‌ چگونه‌ بود?
محال‌ بود كسي‌ براي‌ وي‌ چيزي‌ بنويسد و يا تقاضايي‌ بكند و دكتر مصدق‌ جوابشان‌ را ندهد چه‌ مخالف‌ و چه‌ موافق‌. بنده‌ خودم‌ الان‌ در خانه‌ نامه‌ها يا تلگراف‌هايي‌ را كه‌ براي‌ من‌ فرستاده‌اند يا عكس‌ هايي‌ كه‌ براي‌ من‌ فرستادند را دارم‌. زماني‌ كه‌ در احمدآباد هم‌ بودند رفتار ارباب‌ و رعيتي‌ نداشتند و با همه‌ در يك‌ سطح‌ رفتار مي‌كردند. زماني‌ با شوخي‌ كسي‌ كه‌ خلاف‌ مي‌كرد را صدا مي‌ زد و مي‌گفت‌ تو بايد جريمه‌ بدهي‌ و يا از حقوقش‌ كم‌ مي‌كرد. به‌ جاي‌ يك‌ «قرون‌» در مناسبت‌هاي‌ مختلف‌ يك‌ تومان‌ يا دوتومان‌ انعام‌ مي‌داد.
نزديكان‌ دكتر مصدق‌ و برخي‌ ديگر از آشنايان‌ وي‌ از مردمي‌ بودن‌ وي‌ سخن‌ مي‌گويند . رفتار او با مردم‌ چگونه‌ بود?دوست‌ داريم‌ بيشتر از زندگي‌ اش‌ بدانيم‌?خيلي‌ تلاش‌ شده‌ مصدق‌ از ذهن‌ها فراموش‌ شود،حتي‌ خيابان‌ ولي‌عصر كه‌ بعد از انقلاب‌ خيابان‌ مصدق‌ نام‌ گرفته‌ بود،بعدها دوباره‌ تغيير نام‌ داد. چرا امروز وقتي‌ كه‌ اسم‌ مصدق‌ مي‌آيد جوانان‌ هورا مي‌كشند و كف‌ مي‌زنند، علت‌ چيست‌?
شما اگر مطالعه‌ داشته‌ باشيد بعد از مشروطه‌ چندين‌ حكومت‌ سر كار آمد و رفت‌ . هر كدام‌ از آنها سوابق‌ ده‌ سال‌،8 سال‌ يا دو سال‌ نخست‌وزيري‌ را داشتند. در حكومت‌ مرحوم‌ دكتر مصدق‌ و در دو كابينه‌اش‌ كه‌ حدود دو سال‌ بر سر كار بود،هرجا صحبت‌ از حكومت‌ مي‌شود حكومت‌ مرحوم‌ مصدق‌ به‌ ذهنشان‌ مي‌آيد،يعني‌ حكومت‌ ملي‌ را حكومت‌ وي‌ مي‌ دانستند، از بعد از مشروطيت‌ تا به‌ حال‌. جريان‌ 30تير را هم‌ همه‌ مي‌دانند و درك‌ كرده‌اند. در جريان‌ بيشتر فعاليت‌ها هميشه‌ خودش‌ در راس‌ بود،اگر در يك‌ جايي‌ به‌ تظاهرات‌ دعوت‌ مي‌شد باز خودش‌ جلو بود و با مردم‌ در عكس‌ها حضور داشت‌. اكثراص هم‌ از خيابان‌ فلسطين‌ فعلي‌، كاخ‌ سابق‌ تا مجلس‌ پياده‌ مي‌رفت‌. زماني‌ كه‌ در مجلس‌ متحصن‌ بود،ما مي‌توانستيم‌ زيارتش‌ كنيم‌. آن‌ نطق‌ كذايي‌ را كه‌ در مجلس‌ ايراد كرد، خود من‌ شاهدش‌ بودم‌ من‌ از سالن‌ دكتر را بيرون‌ آوردم‌. حتي‌ مي‌توانيد در آن‌ نطق‌ كذايي‌ بغل‌ آقاي‌ مكي‌ ، پيشاني‌ من‌ را پيدا كنيد. در همان‌ جا بود كه‌ گفت‌ هرجا مردم‌ هستند همان‌ جا مجلس‌ است‌ و هميشه‌ در ميان‌ مردم‌ بود و اكثراص مردم‌ هم‌ مي‌توانستند به‌ خانه‌ مصدق‌ بروند. چند تاجر يزدي‌ كه‌ چاي‌ از خارج‌ وارد كرده‌ بودند و گمرك‌ كالاهاي‌ آنها را مرخا نمي‌كرد،اجازه‌ گ
رفتند تا با مرحوم‌ دكتر مصدق‌ ملاقاتي‌ داشته‌ باشند. مرحوم‌ مصدق‌ اكثراص با گز و شكلات‌ و آب‌نبات‌ از همه‌ پذيرايي‌ مي‌كرد. اينها آمدند در منزل‌ و نشستند و صحبت‌هاي‌ خودشان‌ را آغاز كردند.
بعد از صحبت‌ ، مصدق‌ دستور داده‌ بود چاي‌ هم‌ آورده‌ بودند. وقتي‌ چايشان‌ را ميل‌ كردند مرحوم‌ مصدق‌ از آنها سوؤال‌ كرد اين‌ چاي‌ چطور بود?آن‌ تاجر يزدي‌ از طعم‌ چاي‌ تعريف‌ كرد. دكتر مصدق‌ گفت‌:اين‌ چاي‌ لاهيجان‌ خودمان‌ است‌. همسرم‌ زماني‌ كه‌ من‌ چاي‌ مي‌خرم‌ و به‌ خانه‌ مي‌آورم‌ آنها را الك‌ مي‌كند، خاكش‌ را مي‌گيرد و دم‌ مي‌كند. چطور با بودن‌ اين‌ چاي‌ در ايران‌ من‌ اجازه‌ بدهم‌ شما آن‌ چاي‌ را از گمرك‌ خارج‌ كنيد و به‌ قيمت‌ گران‌ بفروشيد. تنها كاري‌ كه‌ مي‌ توانم‌ انجام‌ دهم‌ اين‌ است‌ كه‌ بگويم‌ چاي‌ را از گمرك‌ خارج‌ كنند، به‌ قيمت‌ چاي‌ دولتي‌ بفروشند و پولش‌ را به‌ شما بدهند كه‌ آنها موافقت‌ كردند.
از خانواده‌ دكتر مصدق‌ چه‌ كسي‌ در قيد حيات‌ است‌? رفتار دكتر با خانواده‌ خودش‌ در آن‌ زمان‌ كه‌ نخست‌ وزير بودند چگونه‌ بود? بعد از آن‌ چگونه‌ شد?
ارتباط‌ او با خانواده‌، سخن‌ پدري‌، خواهري‌ و غيره‌ نبود. صحبت‌ از رفاقت‌ بود. دكتر مصدق‌ دو پسر داشت‌ احمدخان‌ و غلامحسين‌خان‌ كه‌ هر كاري‌ مي‌خواستند انجام‌ دهند با مرحوم‌ مصدق‌ مشورت‌ مي‌كردند. دكتر غلامحسين‌خان‌ در سفرهاي‌ دكتر به‌ عنوان‌ طبيب‌ شخصي‌ با وي‌ همراه‌ بود. عكسي‌ هم‌ بنده‌ از مرحوم‌ مصدق‌ و غلامحسين‌خان‌ دارم‌ كه‌ مرحوم‌ غلامحسين‌خان‌ در حال‌ گرفتن‌ فشار خون‌ وي‌ مي‌باشد. دكتر مصدق‌ زماني‌ كه‌ به‌ نخست‌ وزيري‌ رسيد مرحوم‌ احمدخان‌ معاون‌ وزارت‌ راه‌ بود. دكتر از وي‌ خواست‌: «از صبح‌ به‌ وزارت‌ راه‌ نرو، تا ديروز كه‌ مي‌ رفتي‌ احمد مصدق‌ بودي‌ ولي‌ امروز كه‌ مي‌روي‌ مي‌گويند پسر نخست‌ وزير است‌.» رابطه‌شان‌ خيلي‌ خوب‌ بود. متاسفانه‌ آخرين‌ فرزند دكتر خديجه‌ مصدق‌ بود كه‌ در 29 ارديبهشت‌ 82 روز تولد مصدق‌ در بيمارستاني‌ در سويس‌ فوت‌ شد. دليل‌ آن‌ هم‌ كه‌ اين‌ زن‌ در سويس‌ بود اين‌ بود كه‌ در زمان‌ رضاشاه‌ وي‌ را مي‌برند تا از طرف‌ شهرباني‌ به‌ بيرجند تبعيد كنند. اين‌ دخترك‌ 1510 ساله‌ بود شوكه‌ شد و مدتها درتهران‌ مستقر بود. بعد هم‌ مرحوم‌ دكتر مصدق‌ او را برد به‌ سويس‌ و در بيمارستاني‌ بستري‌ كرد. سپس‌ در آنجا براي‌ اين‌ زن‌ آپارتماني‌ خريد و گفت‌ اجاره‌ آپارتمان‌ رابراي‌ مخارج‌ درمان‌ وي‌ به‌ بيمارستان‌ بدهيد.
بعد از مدتي‌ نظر دكتر عوض‌ شد و آن‌ آپارتمان‌ را فروخت‌ و آمد در چهارراه‌ كالج‌ آپارتماني‌ براي‌ او خريد كه‌ الان‌ هم‌ موجود است‌. بعدا هم‌ وصيت‌ كرد اين‌ آپارتمان‌ تا زماني‌ كه‌ خديجه‌ زنده‌ است‌ خرج‌ بيمارستان‌ وي‌ را بدهد و بعد از فوت‌ ايشان‌ وقف‌ بيمارستان‌ نجميه‌ شود كه‌ الان‌ دارند انجام‌ مي‌دهند.
منزل‌ دكتر مصدق‌ كجا بود و الان‌ چه‌ وضعيتي‌ پيدا كرده‌ است‌?
منزل‌ دكتر مصدق‌ در خيابان‌ كاخ‌ بود پلاك‌ 109 بر خيابان‌ هم‌ يك‌ آپارتماني‌ وجود داشت‌ كه‌ به‌ نام‌ احمد مصدق‌ بود. آمدند متاسفانه‌ يا بدبختانه‌ به‌ هر عنواني‌ بود آن‌ ساختمان‌ را فروختند و بعد از مدتي‌ آپارتمان‌ شد و هنوز هم‌ هست‌. موقعي‌ كه‌ آن‌ آپارتمان‌ را خراب‌ مي‌كردند و بولدوزر خاكها را زير و رو مي‌كرد درب‌ پلاك‌ 109 كه‌ در كودتاي‌ 28 مرداد زده‌ بودند شكسته‌ بودند و تير به‌ آن‌ خورده‌ بود، رفت‌ زير خاك‌ اما من‌ به‌ هر صورتي‌ و به‌ هر قيمتي‌ كه‌ بود توانستم‌ آن‌ در را از زير خاك‌ بيرون‌ بياورم‌ و حمل‌ كنم‌ به‌ احمدآباد كه‌ الان‌ هم‌ در احمدآباد در منزل‌ دكتر وجود دارد. ماشين‌ دكتر را هم‌ بعد از مدتها در تهران‌ تعمير كرديم‌. خود من‌ با جرؤقيل‌ كه‌ با اجازه‌ محمودخان‌ مصدق‌ بود برديم‌ به‌ احمدآباد و الان‌ آن‌ هم‌ موجود است‌.
در مورد دوران‌ 28 ماهه‌ حكومت‌ دكتر مصدق‌ توضيحاتي‌ بدهيد. براي‌ انتخاب‌ وزرا چه‌ ملاكهايي‌ قرارمي‌داد و از رفتارش‌ دردوران‌ نخست‌ وزيري‌ و كارهايي‌ كه‌ براي‌ مردم‌ انجام‌ داد بگوييد.
مرحوم‌ مصدق‌ يك‌ اخلاق‌ خاصي‌ داشت‌. هر كسي‌ كه‌ با او صحبت‌ مي‌ كرد چه‌ موافق‌ و چه‌ مخالف‌، دكتر سعي‌ مي‌كرد تمام‌ عرايض‌ و فرمايشاتش‌ را گوش‌ بدهد، وسط‌ حرفش‌ نپرد و زماني‌ كه‌ فرمايشات‌ يا عرايض‌ طرف‌ تمام‌ شد مصدق‌ تصميم‌ مي‌گرفت‌. در هيات‌ وزيران‌ مرحوم‌ مصدق‌ هم‌ از وزير 60 ساله‌ و 70 ساله‌ داشتيم‌ تا وزير 40 ساله‌ و 35 و 36 و امثال‌ شهيد فاطمي‌. اكثر اعضاي‌ كابينه‌ هم‌ سياسي‌ نبودند. درهيات‌ دولت‌ همه‌ وزرا صحبتهاي‌ خود را مي‌كردند و پيشنهادها را مي‌دادند اما خوشبختانه‌ تصميم‌ گيرنده‌ نهايي‌ دكتر بود. همين‌ طور كه‌ در دادگاه‌ گفته‌ بود: «خود من‌ تصميم‌ مي‌گرفتم‌ آقايان‌ كاره‌يي‌ نبودند.» در كابينه‌ دكتر مصدق‌ وزير اقتصاد كسي‌ بود به‌ نام‌ علي‌ اكبر احدي‌ كه‌ اقتصاددان‌ بود وسياسي‌ هم‌ نبود، بيشتر تاجر بود در سفري‌ كه‌ مرحوم‌ مصدق‌ به‌ خارج‌ داشتند در هواپيما با دكتر احدي‌ آشنا شده‌ بودند. به‌ ايشان‌ گفته‌ بود، «با اين‌ تجربه‌ كه‌ از اقتصاد داري‌ تو به‌ درد وزارت‌ اقتصاد مي‌خوري‌». اين‌ موضوع‌ در ذهن‌ مرحوم‌ مصدق‌ باقي‌ مانده‌ بود و در كابينه‌ از ايشان‌ دعوت‌ كردند و وي‌ آمد و وزير اقتصاد شد. آشنايي‌ من‌ با دكتر احدي‌ از زماني‌ بود كه‌ اينها آمدند با مرحوم‌ عموي‌ من‌ به‌ نام‌ محمدرضا خرازي‌ و دكتر جزايري‌ و شريف‌ ا
مامي‌ در بازار گلوبندك‌ شركتي‌ به‌ نام‌ محمدرضا خرازي‌ تاسيس‌ كردند. بعدها آن‌ شركت‌ به‌ كار خودش‌ ادامه‌ داد. البته‌ به‌ نام‌ «ايران‌ تكنو» اين‌ شركت‌ نماينده‌ ماشين‌ راه‌سازهاي‌ امريكا بود و بعدها منحل‌ شد.
ادامه‌ مطلب‌ را فردا در همين‌ صفحه‌ مطالعه‌ فرماييد.
گفت‌وگو : علي‌ شاملو


   2003.08.25 13:11

بازگشت


Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد