www.roshangari.com

: تماس
info@roshangari.com
پيوندها | دفتر مهمانان | اعلاميه | مقالات رسيده | محيط زيست | بايگانى | هنر و ادب | تازه ها | زنان | بين المللى | اخبار

بهنودی ديگر، سجودی ديگر
سوسن آرام
*بيشتر فرزندان دلبند اعليحضرتين همان "گری گرفته" هابودند که برا ی نجات از بيماری ها و فلاکت خود به وعده های اغواگرانه امام باور آوردندو امروز اگر به " بهشت" نرفته باشند،سرپيری ياروی صندلی معلولين نشسته اند يا درآتش جهنم جمهوری اسلامی ميسوزند. آقای بهنود بايد به ما پاسخ دهند اين چه رستگاری و چه بهشتی است که در آن مردم از شر افعی به مار غاشيه پناه ميبرند، به اميد نجات از چاله استبداد برميخيزند وبه چاه ويل گنديده سالاری جمهوری اسلامی گرفتار ميآيند؟

هربرت وارد هنرمند و مجسمه ساز و " سياح " انگليسی در توصيف قبايل آدمخوار کنگو عباراتی دارد که به ياد سپردنی است. او ميگويد: در مراوداتم با آدمخواران جنگل اين برداشت در من بوجود آمد که آنها بی نهايت مهربان تر از مردم کشورهای باز هستند . در اين کشورهای اخير انگيزه داد و ستد به يک غريزه مادر زاد تبديل شده است. در حاليکه برعکس همه حدس هايی که طبيعتا در مورد کانيبال ها زده ميشود ، آنهااهل دوز و کلک نيستند ، بد ذاتی ندارند. در ميان نوع انسان آنها ازبهترين ها بشمار می آيند .
وارد سپس شرح ميدهد که يکبار هنگامی که وارد يک دهکده بدوی ميشود ، مقادير عظيمی گوشت را می بيند که به سيخ های دراز چوبی کشيده شده و آنها را روی آتش دود ميدهند و خشک ميکنند . او اشاره ميکند به گوشت ها و از يکی از بومی ها ميپرسد :" آيا شما واقعا گوشت آدميزاد را ميخوريد؟" - , اي، يو، ته؟,. اين پاسخ بلافصل بومی بود، يعنی:, بله ، شما نمی خوريد؟, و چند دقيقه بعد رئيس دهکده با گشاده دستی به او بزرگترين قطعات گوشت را تعارف ميکند ، آنقدر بزرگ که آشکارا معلوم بود از کدام قسمت بدن انسان کنده شده است. ووقتی وارد به ناگزير تعارف مهربانانه او را رد ميکند، رئيس واقعا غمگين ميشود.

در اين ارزيابی هربرت وارد از آدمخواران کنگو آنقدر فهم و درايت و نکته سنجی نهفته است که مضمون گفته های او ناخود آگاه در ذهن خواننده ميماند و ذخيره ميشود، حتی اگر خود عبارات از ياد برود.
اخيرا آقای مسعود بهنود دو مقاله نوشته اند که خواندن آن ها ارزيابی موشکافانه هربرت وارد از تاثيراين داد و ستدکذايی بر خصوصيات طبيعی انسان را از ضمير ناخود آگاه من بيرون کشيد و مرا به جستجوی عبارات او واداشت.آری درست بود، تحليل وارد يک بار ديگر در اين مقالات درستی خود را به اثبات ميرساند.
اما برای درک ارتباط لازم است مقالات آقای بهنود را مرور کنيم، به قدرت ضمير و افق گشاده نظر گاه هربرت وارد هم نيازی نيست . حقيقت زود خود را نشان ميدهد.
اين دو مقاله عبارتند از :عبرت ما از امضای پروتکل که در وبلاگ شخصی ايشان منتشر شد ، و ديگری در مدح" جمهوری اسلامی افغانستان ، صدای تحول در گوش تهران" ، در – حدس بزنيد کجا- بلی در بخش فارسی تارنمای بی بی سی!

درس عبرت آقای بهنود از امضای پروتکل چيست؟ و مخاطب آقای بهنود ، کسی که بايد درس بگيرد، کيست؟ اين سوال دوم به همان اندازه سوال اول مهم است ، به آن توجه کنيد.
انتظار نداشته باشيد آقای بهنود ،که با غريزه متمدنانه داد وستد آشناست ، مثل آن بومی بدوی آدمخوار رفتار کرده وبگويد
, اي، يو، ته؟, و آنچه را فکر ميکند، سر ومر و گنده در شکل اوليه خود به شما تعارف کند. ايشان به شيوه روزنامه نگاران مدرن از روش القاء نظر استفاده ميکنند.
پس ناگزيرم آن درس عبرتی را که اين دو مقاله به من خواننده "القاء" کرده است بازگو کنم. و آن از اين قرار است:

برای اينکه موفق شويد بايد به نظام قدرت در جهان متکی شويد. اين کارشمارا در حدی که لياقت داريد آزاد، موفق و قدرتمند خواهد کرد. چرا که قدرت های خارجی در خاورميانه به دنبال منابع که نفت در صدر آن است نيستند. نفت و انرژی منطقه هم اکنون هم در اختيار آنهاست . کسی به خاطر در اختيار داشتن چيزی که در اختيارش هست رنج چنان کار سختی را به خود نمی خرد که آمريکا و متحدانش در عراق به جان خريده اند. البته آنها به خاطر آزادی و رفاه ما هم اين رنج را متحمل نشده اند بلکه برای حفظ امنيت منطقه بويژه اسرائيل چنين ميکنند و نيز برای حفظ نظم نوين. اما اين نظم نوين آنقدر آزادی که برای مردم لازم است را تامين ميکند ، وبه شما ياد ميدهد چطوربايد مردم و اقتصاد کشور را اداره کرد، مثل عراق که آمريکا و انگليس آنجا مانده اند تامردم عراق بتوانند در حد لياقت شان از آزادی ها استفاده کنند يعنی فرايض مذهبی شان را بجا آورند و از نفت شان عاقلانه استفاده کنند نه آنکه آنرا صرف هزينه های نابخردانه بکنند و اگر از آنجا نمی روند ترس از زياده خواهی شيعيان عراق است که قدرت ميخواهند و به آنها داده نميشود چون لياقت ندارندو به جان هم خواهند افتاد و آدم خواهند کشت .

کسی که اين درس عبرت را بگيرد چگونه رستگار خواهد شد؟ آقای بهنود در مقاله دوم با دقت خطوط اين رستگاری را طراحی ميکنند:
اگر در يک دست اسلحه آمريکايی و در دست ديگر ايدئولوژی آمريکايی داشته باشيم ، يک جمهوری اسلامی سکولارخواهيم داشت مثل افغانستان، با يک ولايت فقيه انتخابی - مثل آقای کارزايي، مجمع تشخيص مصلحت نظام تبديل خواهد شد به يک لويی جرگه انتخابی از متنفذين ايرانی- مثل افغانستان و خلاصه الگويی از مردم سالاری مذهبی خواهيم داشت که در آن پسوند اسلامی هيچ مانعی در راه احقاق حقوق شهرندی نخواهد شد ، همانطور که سلطنت مشروطه در ايران مانع تحقق حقوق شهروندی نشده بود، بلکه نويد زندگی آزاد و بی محدوديتی را به ما خواهد داد - مثل افغانستان . به پلوراليسم خود هم دست خواهيم يافت، منتها در حد لياقت خودمان. اگر آزادی و پلوراليسم در آمريکا و اروپا اين است که می بينيد ، برای ما که اگر قدرت دستمان بيفتند همديگر را خواهيم کشت و جنايت خواهيم کرد ، بايد به شکل لويی جرگه پياده شود- مثل افغانستان.

آيا تلقی من به عنوان يک خواننده از دو مقاله مزبور، همان درس عبرتی است که آقای بهنود از امضاء پروتکل گرفته اند؟ آقای بهنود ميتوانند به متن دو مقاله استناد کنند و بگويند بله عيناهمين است، ميتوانند هم با استناد به همان متون بگويند اين تماما تحريف است، يا ميتوانند- چنانکه اغلب افتد و دانی- بسته به مصالح به بعضی ها اين و به بعضی ها آن ديگر را بگويند. چرا؟ به اين دليل:

قبل از هر چيز بايد تاکيد کنم يکی از محاسن آقای بهنود ساده نويسی است. سال ها ممارست در تبديل مهم ترين حوادث سياسی و روندهای اجتماعی به قصه های سرگرم کننده بر اين حسن افزوده است. متاسفانه اين حسن در خدمت صراحت بيان نيست بلکه برعکس از آن در جهت پيچيده کردن منظورو بيان غير مستقيم آن و به اصطلاح القاء نظراستفاده ميشود. قصه سازی هم به آقای بهنود کمک ميکند تا هرچه که مطلوب نيست حذف شود، و هر چه منظور است به عنوان قصه به خواننده القاء شود ، قصه ها هم ممکن است حقيقت داشته باشند، يا نيمه حقيقت باشند، يا وارونه کردن حقيقت و يا از اساس بی پايه ، به هر حال راوی است و حق دارد برای شيرين کردن قصه در روايت دستکاری کند. اين روش را که آقای بهنود سال ها در نوشتن قصه های تاريخی در باره شخصيت های سياسی ايران بکار برده ، به شيوه ماهرانه به تحليل های صرفاسياسی هم سرايت داده اند.

دو مقاله نامبرده هم از اين "حسن" کم بهره ندارند. عبرت ما از امضای پروتکل چيست؟ در جستجوی پاسخ آقای بهنود خواننده مقاله بايد ازمسير قصه مجهز شدن ايران به انرژی هسته ای در زمان شاه و داستان ساير کشورهای منطقه برای دستيابی به انرژی هسته ای و تمام تاريخ شريرانه و پر از رياکاری جمهوری اسلامی ايران بگذرد. تقريبا هر سطر اين قصه يا دروغ آشکار است ، يا نيمه حقيقت يا بيان بخشی از حقيقت که در خدمت وارونه کردن حقيقت است . بطوريکه اگر بخواهيم در باره درستی احکام هر سطر بحث کنيم تقريبا غير ممکن است به اصل مساله ،يعنی اينکه بالاخره ايشان چه عبرت گرفته اند، برسيم .برای اينکه در اين دام نيافتيم به شيوه تست چهار جوابی احکام بخش کوچکی از قصه های تاريخی اين دو مقاله رابه آزمايش ميگذاريم:
شناختن حق ايران به داشتن صنايع هسته ای توسط غرب درزمان شاه موجب شد که به ايران اصرار کنند صنايع هسته ای بخرد( نيمه دروغ)، اسلحه خريدن شاه وتلاشش برا ی دست يافتن به صنايع هسته ای از سر وابستگی نبود(نيمه دروغ)، عراق چون به دست صدام، که با آمريکا بد بود، افتاد بخت مجهز شدن به صنايع هسته ای را از دست داد(دروغ)، ايران شاه هيچ دشمن واقعی نداشت( دروغ)، قارقارک صنايع هسته ای بلای اصلی است که به جان مردم پاکستان افتاده است( دروغ)، جمهوری اسلامی وقتی به قدرت رسيد بر اين باور بود که هرچه شاه کرده غلط کرده( بيشتر دروغ کمتر حقيقت)، اکثر مسلمانان جهان شعارهای دروغ جمهوری اسلامی را باور نکردند( نيمه دروغ)، محافظه کاران ايران و تندروهای طرفدارشارون هم سو عمل ميکنند( حقيقت)،ماجرای غنی سازی اورانيوم را مجاهدين به آمريکا خبر دادند(دروغ)، هم جمهوری اسلامی و هم صدام به اين دليل در مقابل آمريکا قرار گرفتند که ميدانستند آمريکا خواهان مشارکت مردم در سرنوشت خودشان است( دروغ)، آمريکا و انگليس منابع ايران را نمی خواهند( دروغ) ، امنيت اسرائيل برای غرب مهم است و حکومت هايی که حتی در شعار اين امنيت را به خطر اندازد راحت نخواهند نشست ( حقيقت)، جمهوری اسلامی ( در اين مورد فاعل استفاده نشده است) ميخواهد به نمايندگی از مردم ستمديده منطقه و جهان و حقوق فلسطينی ها در مقابل نظم نوين مقاومت کند( دروغ) ...
بخش هايی از احکام قصه را نيز نميتوان در چارچوب تست چهار جوابی به آزمون کشيد. مثل آن داستان عجيب و غريب رابطه طالبان و پاکستان و آمريکا که طوری سر هم بندی شده است که گويا دولت پاکستان در ارتباط بين آمريکا و طالبان از خود استقلالی نشان داده است يا رابطه آمريکا ، شاه و دولت های عربي، و فشار اين اعراب نابکار بر شاه که معصومانه ميخواست ايران را به صنعت هسته ای مجهز کند، گويا قذافی ، صدام و دولت های مصرهرگز دوست جان جانی آمريکا نبود ه اند، يااين همه ديکتاتوری های فاسد عرب شامل سادات و شيوخ خليج و آل سعود و حسين اردن و حسن مراکش وبقيه( اعراب) هم پيمان آمريکا نبوده اند و مستشارهای آمريکايی هزار هزار در اين کشورها نبودند و برنامه های نظامی و امنيتی آن هارا کنترل نميکردند، و همه اينها همراه شاه آن ائتلاف ارتجاعی را نمی ساختند که به ادعای آقای بهنود حتی يک دشمن نداشت، اما سرانجام کار را به فاجعه اسلامی شدن انقلاب ايران کشانيد، تراژدی که اکنون در کشور های ديگر نشانه هايش بروز ميکند ، گويا عراقی که کمی بيش از خوزستان وسعت داشت جرات ميکرد بدون حمايت آمريکا و اروپا به ايران حمله کند و برای خمينی نعمت فراهم آورد...

ظاهرا هدف از اين قصه ها اين است که ما- يعنی توده ساده انديش- متقاعد شويم که همه بلاهايی که در اين ربع قرن از جمهوری اسلامی کشيده ايم نه ناشی از وحشيگری اين حکومت نابهنگام بلکه ناشی از استقلال طلبی آن است و ما اگر از حق حکومت خود صرفنظر کنيم و اختيارمان را به دست انگليس و آمريکا بدهيم تا هر که را ميخواهند بر سر ما بنشانند و هر جور ميخواهند ما را اداره کنند، رستگار خواهيم شد.
البته اين فقط ظاهر قضيه است. آقای بهنود درحقيقت به ما توده ساده انديش ايران زياد کاری ندارد، او هميشه بالا بالاها پرواز ميکند. غريزه بازرگانی در اين مرد متمدن قوی است واو با قلمش در بساط مقامات بازی ميکند، مقامات اين جناح جمهوری اسلامی ، مقامات آن جناح جمهوری اسلامی ، مقامات کمی مخالف جمهوری اسلامی ، مقامات خيلی دشمن جمهوری اسلامی...در اين بازی که در سطح بالا بايد صورت گيرد ، توده مردمی که نه تخت زور دارند، نه بخت زر ، به قول آقای مردی ها " بی سر و پايانند" و نه در خور اعتنا يی بيش از حد لازم. نقش ما مردم فقط اين است که از داستان های تاريخی – رمانتيک ايشان به هيجان بياييم و برای دادو ستد بالايی ها فضای مناسبی ايجاد کنيم، البته لازم است هوای ما مردم را هم نگاه داشت ، چون ممکن است گاهی از جا در برويم و بساط بالايی ها را به هم بريزيم. برای آن روز مبادا هم بايد چاره انديشی کرد.
اما فعلا اجازه بدهيد ساده انديشانه باور کنيم مخاطب ايشان فقط ما هستيم و ببينيم آيا دعوی ايشان مبنی بر اينکه سرسپردگی سياسی به قدرت های بزرگ برای ملت ها هم همچون خود دولت های نوکر نيک بختی مياورد، درست است يا نه؟

روزگار آنها که به "گنديده سالاری" جمهوری اسلامی حسرت ميبرند
رابرت فيسک، روزنامه نگار انگيسی که اوو روزنامه نگارانی چون او را با تعبير زيبای شاملو ميتوان انکار بهنود و بهنودها خواند، در يکی از مقالات اخيرش جمهوری اسلامی را , نکروکراسی, ، به تقريب يعنی گنديده سالاری - خوانده است. انفجار وحشتناک اخير در ترکيه و احوال عيان و بی نياز از بيان پاکستان نشان ميدهد در اين دو کشور – همچنين در تعداد زيادی از کشورهای عربی و غير عربی منطقه يک جنبش اسلامی وجود دارد که به اين " گنديده سالاری" حسرت ميخورد! تازه اين فقط بخشی از توده های " بی سروپا" ، توهم زده و عاصی اين کشورها نيستند که از سر گمراهی به چنين حسرتی دچار شده اند. "اکونوميست" اتوکشيده هم که تاآنجا که مواضع محافظه کارانه اش اجازه ميدهد سعی ميکند از واقعيات دور نشود، در مقايسه ای که بين يک رديف کشورهای منطقه و اين " گنديده سالاری" به عمل آورده بود، اين يکی را ازبعضی لحاظ مايه رشک آنها ی ديگر خوانده بود.
نگاهی به اوضاع اين کشورها به روشنی نشان ميدهد که مقامات جمهوری اسلامی دروغ ميگويند- و آقای بهنود هم دروغ آن ها را در مقاله خود تکرار ميکند- وقتی که ميگويند مايه شکل گيری اين جمهوری گنديده استقلال آن است، که موهبتی است از آسمان نازل شد ه و آنهارا ازقدرت های خارجی بی نياز ميکند. برعکس آنها به شدت رهين منت همان قدرت های خارجی هستند و منشا ظهور گنديده سالاری آنها همان او ضاع و احوالی است که آقای بهنود آن را مايه رستگاری خوانده اند: يعنی فلاکتی که استبدادهای وابسته به قدرت های بزرگ و عاری ازهر نوع وفاداری به کشور خود بر مردم اين کشورها تحميل کرده اند.
برای به محک گذاشتن رابطه وابستگی و رستگاری در منطقه ما نمونه هايی بهتر از پاکستان و ترکيه نميتوان پيدا کرد.هردو " دمکراسی" آمريکايی دارند، دمکراسی هردو در دست آدم هايی است که خود را به شدت مدرن ميدانند، در حقيقت آقای مشرف را بهنود های پاکستان ، آتاتورک پاکستان خوانده اند، ومهم تر از اينها، اين دو کشور از همان نمونه هايی هستند که آقای بهنود به ما توصيه ميکنند: نه فقط اختيار بلکه موجوديت و هويت خود را از قدرت های خارجی ميگيرند.
از پاکستان شروع ميکنيم، چون بعدا خواهيم ديد که خوابی که آقای بهنود برای ايران ديده اند بيش از همه ما را به پاکستان شبيه خواهد کرد واگر اين خواب تعبير شود، ما حتی از همان نعماتی که ملت ترک از آن برخوردارست ، يعنی مثلا آزاد لباس پوشيدن و شراب نوشيدن و آواز خواندن و فرستادن يک خواننده به فستيوال پاپ اروپايی هم محروم خواهيم ماند.
اين کشور از آغاز با آن نامش که طعنه به" نجس "های هندی است بر بال فرشته انگليس تکيه داشت. در 55 سال موجوديتش ، نظاميان 25 سال مستقيم و بقيه اش را غير مستقيم حکومت کرده اند و برای آنکه اين نظاميان تحت کنترل مطلق آمريکا باشند يک سازمان امنيت دارند که آن را ارتش در درون ارتش خوانده اند که در دوره ضياءالحق با بودجه آمريکا ساخته شد. اين ارتش تابحال اجازه نداده است که نهادهای مدنی از اطاعت کامل از دستگاه نظامی حتی گامی خارج شوند و تنها رئيس جمهوری را که هوس چنين کاری به سرش زد يعنی ذوالفقار علی بوتو را به دار کشيد. و اين همه قبل از آن بود که پاکستان به آن" قارقارک " مورد اشاره آقای بهنود مجهز شود. اطاعت اين ارتش از آمريکا تا حد ی است که به دستور آمريکا طالبان را به قدرت رسانيد- چيزی که طارق علی تنها موفقيت در سياست خارجی پاکستان در طول تاريخ اش ميخواند- وبرای اينکار از اسامه بن لادن و شبکه اش چنان کمک گرفت که تارو پود ش با شبکه اسامه در هم ادغام شد، اما وقتی آمريکا دستور داد که بايد دولت طالبان ساقط و اسامه دستگير شود با اينکه درهم تنيدگی ارتش و سازمان آی اس آی با القاعده و طالبان چنان بود که بدنه خود ارتش پاکستان را شرحه شرحه ميکرد، تيمسار مشرف هر چند رنگ اش پريد ولی درنگ نکرد که در يک هفته بعد از 11 سپتامبر رسما از تلويزيون مراتب اطاعت خود را از فرمان حاميان ارتش پاکستان اعلام کند.
مشرف ازقبل اين وابستگی البته رستگار شد، همچنين نظاميانی که قبل از 11 سپتامبر ناراحت بودند که آمريکا با آنها مثل " دستمال توالت" رفتارکرده است. اما دستاورد ملت پاکستان از اين وابستگی چه بود؟
در بالا، در يک ارتش 550 هزارنفری مجهز به يک نيروی هوايی و دريايی قوی که به کمک آمريکا و فرانسه ساخته شده، و حالا نيروی اتمی هم دارد، ژنرال ها، ادميرال هاو افسران همراه با زمينداران، سرداران و صاحبان صنايع و بازرگانی که عمدتا از خود همان ارتشيان هستند، ازسه منبع کشور را می چاپند: اول از بودجه دولت حدود 2.5 ميليارد دلار که همراه با مخارج وام 27 ميليارد دلاری دوسوم هزينه های عمومی دولت را تشکيل ميدهد،دوم به کمک موسسات انحصاری شبيه بنياد مستضعفان خودمان که بخش های بزرگی از صنايع ، بازرگانی ، کشارزی وبانک ها را در کنترل دارند،سوم از طريق فساد، رشوه و شرکت در تجارت هروئين که هم درآمد های منابع قبلی را بيکار نميگذارند وهم موقعيت خود در دولت وروابط خود با طبقات ممتاز غير نظامی بويژه زمينداران و هم موقعيت دولت در مقابل جامعه را تضمين ميکنند.
آياشما ميگوئيداسلحه خريدن های اين طبقه حاکم و تلاش اش برای دست يافتن به نيروی هسته ای تماما از سروابستگی است؟ نه ، همانطور که چنين ادعايی در مورد شاه نيمه دروغ است، چرا که بخش مهمی از اين تلاش برای حفظ موقعيت سلسله فاسد قدرت است که نسل اندر نسل بر پاکستان حکومت ميکند.
اين طبقات صاحب قدرت و تحت حمايت ژنرال ها يک روپيه ماليات نميدهند، از هر نوع اصلاحات از محدود کردن فساد گرفته تا اصلاحات ارضی تا محدود کردن قاچاق مواد مخدر جلوگيری ميکنند.اقتصاد پاکستان چنان با تجارت هروئين ادغام شده است که وقتی طالبان سقوط کرد وافغانستان بار ديگر بازار ترياک و هروئين را خود تصاحب کرد ، اقتصاد ژنرال ها چنان دچار بحران شد که بدون وام های صندوق بين المللی پول و کمک های آمريکابعيد بود بتواندسر پا بايستد.
پس هيات های حاکمه پاکستان از وابستگی به معنای واقعی رستگارشده اند. اين مساله که رستگاری آنها تا چه درجه بالايی به همان حمايت خارجی مويد است داستان طولانی است که جای آن در اين مقاله نيست. اما مردم چه نصيبی از اين وابستگی برده اند؟ نگاهی به وضع آنها بياندازيم.
پاکستان کشوری است که شهرهايش جزاير کوچکی غرق شده در زاغه ها و روستاهاست .هنوزرقم باورنکردنی 67.5 درصد جمعيت در بيغوله های بی خبر از تمدن زندگی ميکنند.البته ثروت ، قدرت و حتی اعضای طبقه سياسی حاکم همه درسه تا چهار شهر جمع شده اند، اما بيش از 60 در صد جمعيت کشور زير خط فقر زندگی ميکنند. از نظر آموزش پاکستان يکی از بدترين کشورهای آسياست: 70 درصد زنان و 41 در صد مردان بيسوادند، نيمی از جمعيت کشور ازهر گونه سيستم عمومی بهداشت محروم است. در بخش هايی چون بلوچستان و سند اوضاع اسف بار تر از آن است که آمارها نشان ميدهند ودر بسياری از نقاط نه منابع آب و برق وجود دارد و نه امکان کار و بهترين شرايط در اين نواحی برای رشد اقتصاد متکی بر قاچاق و هروئين بوجود آمده است. هر نوع راه برای اصلاح سيستم سياسی و گشودن راه توسعه بعلت همان بختک طبقه حاکم بسته است که لابد از بخت بد آمريکا دايما به آن نيازمند ميشود: يا برای جنگ با شوروی يا برای جنگ با طالبان يا برای جنگ با ترور .پس به ناچار همراه با اسلحه و مستشار امنيتی و نظامي، دعای خير صندوق بين المللی و بانک جهانی را به پشتيتانی آنها ارسال ميکند.
البته پاکستان هم اسلحه آمريکايی دارد و هم ايدئولوژی آمريکايی ، پس از دمکراسی هم بی بهره نيست. اما به اندازه لياقت پاکستانی ها: انتخابات برگزار ميکندو با فساد مبارزه ميکند- نمونه تماشايی اش را در دوره اخير همين آقای مشرف ليبرال و روشنفکر به نمايش گذاردکه طعنه بود به انتخابات و فساد جمهوری اسلامی .پلوراليسم هم دارد: همه روسای جمهورش از ايوب تا مشرف يک حزب شخصی مثل حزب رستا خيز به راه انداختند و حتی متمدنانه تر از رستاخيز ائتلاف سياسی هم ميکنند، آن هم با احزاب اسلامی که ظاهرا دشمن آمريکا هستند و روسايش مثل مولانا ديزل* هر روز در خيابان مردم را بسيج ميکنند که آمريکا از پاکستان برو بيرون و از پشت برای مشرف پيغام ميفرستند تو نگران مخالفت من با آمريکا نباش ، ما با آمريکايی ها کار کرده ايم .مرا نخست وزير کن کارها روبراه ميشود!مثل پيغام هايی که هردو جناح جمهوری اسلامی خودمان برای آمريکا ميفرستند.
پاکستان ، اين وادی فقر و فسادو قبيله گرايی و زن کشی ، محصول حکومت ضياء الحق های مطيع و دست نشانده قدرت های بزرگ بين المللی است ، که به گفته طارق علی نه به ايدئولوژی ، نه به مذهب و نه به پاکستان تعهدی نداشته اند و تنها در مقابل حاميان بين المللی خود پاسخگويند، همچنانکه آن " قارقارک" هم محصول بی قدرتی مردم و سلطه اين دستگاه زور و بهره کشی است.(1)
به ترکيه برويم و به يک زاويه ديگر از ماجرا بپردازيم که در مورد پاکستان روی آن مکث نکرديم . ترکيه کشوری است که 73 سال حکومت سکولار داشته است و پاپاهای نظامی آن اسلحه آمريکايی را پشت گردن نهادهای مدنی آماده شليک نگه ميدارند تا مويی ازسر ايدئولوژی آمريکايی کم نشود.حاصل آن برای مردم ترکيه چه بوده است؟
ترکيه در ليست کشورهايی که بدترين تقسيم درآمد را دارند، مقام پنجم را دارد. طبق گزارش ترک- ايز در بهار امسال، در اين کشور ده ميليون نفر گرسنه بودند. در حاليکه درآمد بالايی ها در ترکيه ماهيانه 6360 دلار است ، درآمد طبقه فقير ماهيانه 80 دلار است. فقيرترين ها فقط ماهی 20 دلار درآمد دارند، آنهم در شرايطی که برای تامين حداقل غذا در اين کشور بايد در هفته بين48-42 دلاروبرای تامين حداقل زندگی بايد ماهيانه 910 دلار درآمد داشت. وحشتناک تر آنکه تقريبا نيمی از جمعيت ، يعنی 48 صد مردم بين 300-20 دلار درآمد دارند و جزء فقرا محسوب ميشوند.
در اين شرايط و مهاجرت ميليونی مردم روستاهای به ويرانی کشيده شده به حاشيه شهرهاست که جيب بری ، دزدی ، تن فروشی مساعد ترين زمين را برای رشد پيدا ميکند. بعد از بحران اقتصادی 2001 و اجرای برنامه صندوق بين المللی پول، که يکی از فاجعه بارترين عملکردهای صندوق بود، وضع بازهم خرابتر شد.
رابطه دستگاه " مطيع " دولت ترکيه با اين فلاکت توده ای چيست ؟ خوب است روی بخشی مکث کنيم که ماجرای اسلحه خريدن های شاه در قصه آقای بهنود را بخاطر مياورد. ترکيه نفت ندارد، به جايش دستگاه حاکم ترکيه ،مثل حکومت قاجارخودمان يا عثمانی ها در دهه های آخر حياتشان، دولت قرض بگيراست. 160 ميليارد وام دولت ترکيه از درآمد ناخالص ملی کشور بيشتر است. دولت های ترکيه قرض ميگيرند، و پول های دريافتی راصرف راه انداختن اقتصادی ميکنند که فساد، اختلاس و رشوه تار و پودش را به هم ميپيوندد، والبته خريد اسلحه که جای خود دارد. در واقع اگر اسرائيل و مصر را کنار بگذاريم درتمام سال های نيمه دوم دهه 80 و در طول دهه 90 ترکيه مقام اول را در ليست کشورهايی داشت که از آمريکا اسلحه ميخريدند. نوام چامسکی با ارائه شواهد و ارقامی نشان داده است که اين تجارت اسلحه بين ترکيه و آمريکا ربطی به جنگ سرد نداشت. به گفته او فروش اسلحه آمريکا به ترکيه در 1984 با يک جهش ناگهانی به اوج تازه ای رسيد،و اين سالی بود که شوروی آخرين نفس ها را قبل از سقوط ميکشيد .ترکيه در تمام دهه 90 در راس ليست خريداران اسلحه از آمريکا باقی ماندبا1997در بالاترين سطح خود. در اين سال آمريکا بيش از همه سالهای 83- 50 به ترکيه اسلحه فروخت. 1984 يعنی سالی که دور جديد و بی سابقه صدور سلاح های آمريکايی به ترکيه شروع شد، ، دولت ترکيه کارزار تازه ای عليه کردها را آغاز کرد. کار زاری که در طول دهه 90 ادامه داشت وبه يکی از بدترين پاکسازی های قومی اين دهه پر از درد منجر شد. در نتيجه اين کارزار سه ميليون نفر آواره و پناهنده شدند، ده هزار نفر جان خود را از دست دادند، 3500 شهر و روستا ويران شدند، اين خرابی ها از مجموعه خرابی های کوسوو حتی بر اثر بمباران بدتر بود. حاميان خارجی برای اين کشتار اسلحه تهيه ميکردند- آمريکا به تنهايی 80 درصد- و دولت سکولار با دامن زدن به ناسيوناليسم فاشيستی برای آن زراد خانه ايدئولوژيک فراهم می آورد. اما همانطورکه به قول آقای بهنود" شعارها" ميگويند ملتی که ملت های ديگر را سرکوب ميکند نميتواند آزاد باشد، و ملت ترک هم از مواهب پاپاهای نظامی بی نصيب نماند و حاصل سالها سرکوب جنبش مدني، و فقر گسترده ، و فساد و ايدئولوژی مرکب چوخ بختياری– ناسيوناليستی رشد يک جنبش اسلامی است که در شکل قانونی و رام شده اش در سال 1995 دکان "دمکراسی محدود" آمريکايی را بی رونق کرد و در شکل جنبشی و راديکالش ترکيه را به يکی ا ز اولين کشورهايی تبديل کرد که برای گشودن جبهه جديد در مقابل آمريکا ،" تروريسم"را به خانه آورد، و صدای انفجار مهيبش را همين هفته گذشته شنيديم. آقای بهنود ممکن است توجه ما را به بلندگوهای آقای برمر جلب کنند و بگويند اين تروريست ها وارداتی هستند. اما خود بهتر ميدانند که اين "محموله های" وارداتی هرقدر عظيم باشند تا در درون اين کشورها زمينه نداشته باشند ، نميتوانند مثل ماهی در آب در اين کشورها شنا کنند و به اين هراسی که می بينيد دامن بزنند.(2)
همين وضع را در پاکستان هم می بينيم، يعنی سرکوب جنبش مدنی و در شرايط فقدان آن رشد يک جنبش واپسگرای اسلامی در مقابل دولت هايی که يک دست اسلحه و در دست ديگر ايدئولوژی آمريکايی دارند، و همين وضع است شرايط اغلب ديگر کشورهای منطقه ، و همين وضع بود در ايران آستانه انقلاب57 . مگر آن نسلی که روی مين رفت و بسياری از آنها کودکان معصومی بيش نبودند که به بيماری کاملا قابل درمان گری دچار بودند، جوان ترين فرزندان اعليحضرت و علياحضرت پهلوی نبودند؟اينها را که " امام" واپسگرا با خود وارد نکرده نبود، خوب است توجه داشته باشيم که در آستانه انقلاب 57 ، نيمی از جمعيت ايران زير 16 سال و دو سوم زير سی سال سن داشتند. يعنی بيشتر فرزندان دلبند اعليحضرتين همان گری گرفته ها يا اگر ميخواهيد به تعبيرامثال آقای مردی هانزديک شويد " کور و کچل ها"يی بودند که برا ی نجات از بيماری ها و فلاکت خود به وعده های اغواگرانه امام باور آوردندو امروز اگر به " بهشت" نرفته باشند، سر پير ی يا روی صندلی معلولين نشسته اند يا در آتش جهنم جمهوری اسلامی ميسوزند. آقای بهنود بايد به ما پاسخ دهند اين چه رستگاری و چه بهشتی است که در آن مردم از شر افعی به مار غاشيه پناه ميبرند ، به اميد نجات از چاله استبداد برميخيزند وبه چاه ويل گنديده سالاری جمهوری اسلامی گرفتار ميآيند؟
البته ايران شر انقلاب اسلامی را از سر گذرانده است و مردم ايران فعلا ديگر به توهمات واپس گرايانه ای که مردم بسياری از کشورهای خاورميانه گرفتار آنند دچار نخواهند شد. اما در اين جا باز مشکل ديگری در مقابل آقای بهنود دهان ميگشايد. چگونه ميشود به مردم تشنه آزادی وبيزار از دولت مذهبی در ايران، جمهوری سکولار اسلامی! و لويی جرگه پلورال !را قالب کرد؟
در اين مورد هم نبايد فراموش کرد که آقای بهنود مردی متمدن است وبا رموز دنيای بازرگانی آشنا . برای حل اين مشکل ايشان فنی دارند و در همين مقاله "عبرت.." شاهکاری ارائه داده اند که گوشه پرده را از روی اين فن کنار ميزند. فقط بايد به آن سوال دوم آغاز مقاله توجه کرد: مخاطب آقای بهنود ، آنکه بايد عبرت بگيرد، کيست؟
اما قبل از اينکه به اين موضوع بپردازم حيف است از بهشت آقای بهنود به اين زودی بيرون برويم و ادعای بزرگ آقای بهنود در مورد عدم چشم داشت قدرت های جهانی به منابع خاورميانه و نقش نظم نوين و " يک دست اسلحه ، يک دست ايدئولوژی " را در گسترش دمکراسی را ناديده بگيريم.

جواز کندن پوست سرو اعدام در ديگ آب جوش
حالا بايد به شمال خزر برويم. آنجا که هم منابع عظيم نفت و گازو هم قدرت های محلی از شر استبداد فاسد ايدئولوژيک شوروی سابق رها شده اند . اين زمين بکر مرکز امتحان " نظم نوين" بود: مردمی بيزار از دولت ايدئولوژيک و شعارهای دروغين عدالت و انترناسيوناليسم ضد امپرياليستي، و تشنه آزادی و مدرنيسم ، که خسته از تقلب های منزجره کننده دولت های فاسد، شيفته ايدئولوژی و سياست غرب بودند. به راستی که اين گويا شرح حال مردم ايران است زير يوغ ج- ا. نتيجه چه بود؟ آيا نظم نوين لی لی کنان از کنار منابع عظيم انرژی گذشت و از دموکراسی در اين کشورها دفاع کرد و يا حتی مردم اجازه يافتند به راحتی فرايض مذهبی خود را به جا آورند؟
طنز آميزاست، ولی دور از انتظار نيست: بزرگترين ميراثی که آمريکا و ساير قدرت های غربی در جمهوری های آسيايی به آن چنگ انداختند ، همانا برجسته ترين مقامات حزب- دولت های شوروی دراين جمهوری ها بودند.در يک دست آنها اسلحه آمريکايی گذاشته شد و در دست ديگر ايدئولوژی آمريکايی و شبکه حکومت های پرنس های سياه در اين منطقه شکل گرفت. يکی ديگر از روزنامه نگاران انگليسی که وجودش انکاربهنود هاست، يعنی جرج مونبيه، در مقاله ای درروزنامه گاردين نتايج اين فروش مرکب اسلحه و ايدئولوژی به يکی از اين پرنس ها را در مقابل دوست عزيز پرنس يعنی آقای تونی بلر گذاشته است: اسلام کريمف در ازبکستان. . او 6000 زندانی سياسی دارد، بايد قبول کرد روش های شکنجه او ساده است، و نه مثل آپولوی دوران شاه و نه مثل تابوت های حاجی داود از تکنيک های پيچيده و روش های روان فرسابرای شکنجه اسيران استفاده نميشود: ماموران او، هم پليس و هم امنيتی ها ،صاف و ساده چکش برميدارند واول انگشت و دنده مخالف را ميشکنندو بعد ازآن اگر لازم افتاد با همان چکش جمجمه او را خرد ميکنند، يا با پيچ گوشتی بدنش را سوراخ ميکنند، يا قطعاتی از پوست و گوشت او را با انبر دست ميکنند، يا سوزن های ضخيم را زير ناخن هايش فرو ميکنند، يا دو هفته تمام زندانی را تا زانودر آب يخ زده نگهميدارند، در مواردی هم زندانی را در آب جوش سوزانده و به قتل رسانده اند و بدن پوست کنده اش را به خانواده تحويل داده اند. .
جرمی که چنين جزاهايی را در پی دارد، هر چيز ميتواند باشد، از عضويت در يک گروه تروريستی اسلامی تا نماز خواندن در خلوت، يا عضويت در يک گروه حقوق بشری يا همجنس گرا بودن.
اين ها را البته همه در گزارشات تکان دهنده ديده بان حقوق بشرخوانده اند. اما آن چيزی که مونبيه در مقاله خود مورد تاکيد قرار ميدهد رابطه منابع گازو نفت ازبکستان و سلاح های انگليسی و آمريکايی با اين عمليات حيوانی است که مستقيما به ماجرای تبعيت از قدرت های بزرگ و رستگاری ربط دارد.
اگر فکر ميکنيد حتی يک قدرت بزرگ بين المللی هست که آقای اسلام کريمف را به خاطر اين اعمال وحشيانه مورد بی مهری قرار دهد ، با واقعيت سياست در جهان فاصله داريد. روسيه ، چين ، ژاپن ،اروپا و آمريکا همه خود را برای آقای کريمف لوس ميکنند. چون ايشان بر منابع عظيم نفت و گاز نشسته اند. تکليف دو قدرت اول که روشن است که خود از قماش آقای کريمف هستند و کريمف محصول تاريخی قدرت هايی از نوع آنها. اما بقيه که بايد پاسخگوی رای دهنده گان خود باشند چه؟ . خوب بقيه بايد هم با چين و روسيه رقابت کنند و هم کلی مشکل دارندو در راس همه چيز"جنگ با ترور" و عواقبش . منافع دو طرفه است و معامله صورت ميگيرد و مشکل رای دهنده گان را هم به شکل رسوايی که در زير خواهد آمد، با بيخبر گذاشتن آنها ميتوان حل کرد.. به اين ترتيب آقای کريمف نه تنها با تقديم منابع انرژی و در دست گرفتن سلاح های آمريکايی و انگليسی جواز کندن پوست سرو گوشت تن مخالفان را گرفته است، بلکه مثل آقای مشرف پاکستان در
" جنگ با ترور" غسل تعميد يافته و به يکی از شهروندان جهانی نظم نوين که خون آبی دارند تبديل شده است، يعنی کسی که ميتوان شهروندان عادی و حتی عاليمقام انگليس و آمريکا را هم به پای آنها قربانی کرد. اين هم شاهدش:
آمريکا در تمرکزقدم به قدم قدرت در دست کريمف نقش فعال ايفا کرد، سال گذشته کمک های خود را به رژيم او سه برابر کرد، از 500 ميليون دلار کمکی که او سال گذشته دريافت کرد79 ميليون دلار مستقيما سهم همان پليس و سازمان امنيتی شد که پوست ميکندو آدم ميجوشاند. کار اين حمايت به جايی رسيد که به گفته مانبيت مثل اين بود که آمريکا دارد قدم به قدم در کار اجرايی سرکوب به کريمف کمک ميکند و هم زمان هم چپ و راست در باره بهبود " گام به گام " حقوق بشر در ازبکستان گزارش صادر ميکرد.. انگلستان نيز در سال گذشته به اوجواز داد که هر سلاحی را که مايل است از انگليس بخرد.اين همه هم زمان بود با گزارشات مکرر سفير انگليس در ازبکستان ، کرگ موري، از سرکوب جنبش دموکراسی و استفاده از شکنجه در خاموش کردن مخالفان. برای بی خبر گذاشتن رای دهنده گان و نجات شهروند خون آبی ، قربانی کردن کرگ موری لازم بود، بنابراين تونی بلر برای ساکت کردن موری به هر اقدامی دست زد: از تهديد به اخراج تا سر هم کردن اتهامات ساختگی و حتی- باورنکردنی است ولی حقيقت دارد- کشف يک پرونده روانی برای او، يعنی همان کاری که خود کريمف به تاسی از وظايف دوران شوروی اش ميکند و بر اساس آن مخالفان را به ديوانه خانه ميفرستد.(3)
آيا کريمف استثنايی است؟ متاسفانه در جمهوری های ماورای قفقاز قاعده بر اين است ، فقط بسته به شرايط اين قاعده تطبيق داده ميشود. سرگذشت غم انگيز اين جمهوری ها پشت پرده حوادث وحشتناک دو دهه اخير چندان باز گو نشده است ولی داستان جمهوری سلطنتی الهام علی اف و ماجرای هيجان انگيز جنگ افعی ها در روسيه بين پوتين و چودور کوسکی و فرياد جگرخراش و استخوان سوز قدرت های بين المللی در سوگ " دمکراسی" به خاطردستگيری اين سلطانی که فقط يک سهم از دزدی هايش را اگزون – موبايل آمريکا با رقم بيهوش کننده 25 ميليارد دلار خريده است ،خود نکته ها در بردارد.آن شاهزاده ها و اين سلطان ها که بايد بعد جای آنها را بگيرند محصول دولت شوروی هستند ، امااگر همراه با فروپاشی شوروی آنها با سر به زمين نخوردند علت آن اين بود که معجزه از راه رسيد و قدر ت ها ی بزرگ جهانی به مدد همان مقامات فاسد و جنايتکاری آمدند که دهه ها در حاليکه آمال مردمی بزرگ را به لجن ميکشيدند، شعار های دروغين سر ميدادند.آمدند و آنها و آقازاده هايی را که در دامن حکومت فساد راه تبديل شدن به سلاطين تجارت را يک شبه آموخته بودند، در بستر نظم نوين غسل تعميد دادند و معجزه شد: يعنی به جای دولت خود انقلاب استحاله شد!
صبر کنيد!اين همه برای ما در ايران آشناست: يعنی همان حکومت زور، همان شعارهای دروغين ، همان طبقه سياسی فاسد، همان حواريون آرمان زده ،، همان آقازاده ها و تازه به دوران رسيده های ميلياردر،همان ناممکن بودن اصلاح و استحاله، همان بيزاری توده ای و چشم انداز عصيان وانقلاب...و همان اشتياق سوزان " خيلی " ها در داخل و خارج برای استحاله خود انقلاب . همين جاست " راه نجات" ، از همين جاست که ميتوان درس عبرت گرفت ! و اگر درست به نصايح آقای بهنود گوش بدهيدحتی ميتوان يک جمهوری سکولار اسلامی با لويی جرگه پلورال را هم به خورد ملت بيزار از هر چه دولت مذهبی و هرنوع دستگاه قيمومت – انحصاری يا پلورال – داد و اگر نشد ميتوان انقلاب را استحاله کرد.
از اينجاست که بخش هيجان انگيز و اصلی داستان " درس عبرت" آقای بهنود آغاز ميشود. اما چه کسی بايد عبرت بگيرد؟
بسته به اينکه چه کسی عبرت ميگيرد اوضاع را ميتوان بر "وفق مراد" سامان داد.مثل بسياری از داستان های مدرن ، اگر شما دوربين راوی را روی زاويه ديگری تنظيم کنيد ، تمام داستان تغيير ميکند. و آقای بهنود هنرمندانه ميتواند زاويه دوربين را عوض کند تا نقش اکتورها به کلی تغيير کند و ميتواند به جای يک مخاطب ، دو مخاطب داشته باشد؛ يا سه تا يا چهارتا – اصلا هر چند تا که روزگار غدار ممکن است به معادله- يا معامله- واردکند.
داستان درس عبرت را از اين زاويه بعدا دنبال ميکنيم.


   2003.11.27 01:19


بازگشت



Webmaster:   استفاه از مطالب روشنگرى با ذكر ماخذ آزاد مىباشد