7اسفند :زنده ياد غلامحسين ساعدی و الفبا در تبعيد
سايت اثر:اسد سيف
در ميان نشريات خارج از کشور، "الفبا" در شمار نخستين نشريههايی است که به همت دکتر غلامحسين ساعدی منتشر شد. ساعدی "الفبا" را پيش از اين، قبل از انقلاب نيز از طريق انتشارات اميرکبير منتشر می کرد.[1] "الفبا"ی جديد در شرايطی آغاز به انتشار نمود که در پی موج سرکوب و اختناق فزاينده، هر روز عده زيادی از ناراضيان رژيم جمهوری اسلامي، کشور را ترک می کردند. ساعدی خود در ارديبهشت سال ١٣٦١ مجبور به ترک کشور شد.
در تابستان ١٣٦١ طی فراخوانی اعلام شد، دوره جديد کتاب "الفبا" به همت غلامحسين ساعدي، به شکل فصلنامه در پاريس انتشار خواهد يافت. در اين فراخوان آورده شده؛ "الفبا در گذشته، نشريهای فرهنگي، سياسي، ادبی برای مبارزه با اختناق و سانسور و اشاعه و گسترش فرهنگ مقاومت و مترقی بود.
اکنون برای زنده نگه داشتن فرهنگ و هنر ايران و مبارزه با هنرزدايی و فرهنککشی رژيم ارتجاعی حاکم بر وطن، ما انتشار دوباره الفبا را ضروری دانستيم.
"الفبا" به هيچ دسته و گروهی بستگی ندارد. می کوشد به اعتلای فرهنگ و هنر و ادب ايرانی و دفاع از حقوق و آزاديهای دمکراتيک و مبارزه با خشکانديشی و قشريگری و خودکامگی ياری بخشد.... "الفبا" از همه نويسندگان و هنرمندانی که احيای فرهنگ مترقی ايران و مبارزه بر عليه سانسور و اختناق و سرکوب را حياتی می دانند به همکاری دعوت می کند".[2]
بدينسان دور دوم "الفبا"، در پاريس، بنيان گرفت. نخستين شماره آن در تاريخ زمستان ١٣٦١ اتشار يافت و هفتمين شماره آن، پس از مرگ او. شماره ششم "الفبا" که شماره پاييز ١٣٦٤ است، نيز زمانی که ساعدی بر بستر مرگ بود به چاپخانه رفت و آنگاه انتشار يافت که از مرگ ساعدی چند روز گذشته بود. در مراسم به خاکسپاري، شرکتکنندگان به رسم معمول، هر يک شاخه گلی نثار تابوتِ در گور کردند، در اين ميان دوستی هم نسخهای از الفبای شماره شش را نثار بر تابوت کرد.
در صفحه "ضميمه ناگذير" که به شماره شش ضميمه شده، آمده است: "شماره ٦ "الفبا" که هم اکنون در دست شماست، "الفبای"ی ويژهای است و برای شما که خبر را شنيدهايد: هيچگونه توضيحی ضروری به نظر نمی رسد. فقدان دکتر غلامحسين ساعدی با پايان پذيرفتن کار اين شماره همزمان شد... بيماری دکتر، دوستانش را بر آن داشت تا شماره شش را که صفحهبندی نيز شده بود با سرعت بيشتری به چاپخانه بسپارند، چرا که می خواستند از اضطراب او نسبت به تأخير در چاپ الفبا بکاهند... دکتر ساعدی خود شخصاً مقالات و مطالب شمارههای هفت و هشت الفبا را برای تايپ شدن آماده کرده بود، حتی بخشی از مطالب شماره هشت نيز تايپ شده است".
گردانندگان "الفبا" در همين ضميمه متذکر شدهاند که کوششهای خود را در ادامه حيات آن به کار خواهند برد، اما با انتشار شماره هفت، ادامه انتشار آن نيز متوقف ماند.
نخستين شماره "الفبا" در ٢٥٠٠ نسخه منتشر و سريع تمام شد. ساعدی در مصاحبه با "راديو بيبيسی" اعلام داشت که شماره دوم را با تيراژ بيشتری منتشر خواهند کرد.[3]
طرح روی جلد "الفبا"ی در تبعيد همان طرح "الفبا"ی ايران است. همه شمارههاي آن، به استثنای شماره هفت، در ١٧٦ صفحه انتشار يافته است. حجم "الفبا"ی در تبعيد، در کل ١٣٨٨ صفحه است. روی جلد "الفبا" اسامی نويسندگان آن شماره، و بر صفحه پشت جلد، مطالب مندرج در آن شماره آمده است. پُشت جلد آخر صفحه نيز قيمت اشتراک مجله و آدرس آن که کشور فرانسه (پاريس) باشد، نوشته شده: "قيمت اشتراک دانشجويی: برای چهار شماره ١٢٠ فرانک، اشتراک عادی: برای چهار شماره ١٥٠فرانک، و اشتراک همت عالی: حداقل ٥٠٠ فرانک". بر جلد صفحه آخر نيز نام "الفبا" به لاتين، شماره آن و همچنين بهای نشريه، به شکل، "تکفروشی: ٤٠ فرانک فرانسه يا ٧ دلار" آمده است. در شماره پنج جای فهرست مطالب به پشت جلد صفحه آخر و آدرس و بهای اشتراک به پشت جلد ابتدای نشريه منتقل شده است، که به نظر می رسد اشتباه رخ داده باشد.
در شش شماره "الفبا" به طور کلي، تعداد ١٠٦ مطلب از ٨٣ نفر به چاپ رسيده است. از کل نويسندگان تنها ٢٣ نفر غير ايرانی (ترجمه) هستند. ترجمهها نيز عموماً، جز هشت مورد، داستان هستند. از مجموع مطالب "الفبا"، ٣١ مقاله در باره تاريخ و فرهنگ ايران، ٣٠ داستان (هشت داستان ترجمه)، پنج نمايشنامه، يک شبيهخواني، هيجده شعر، يک مصاحبه (با سيمين دانشور)، دو خاطرات زندان هستند. ديگر مطالب عبارتند از گزارش از ايران، نامه، يادبود و خاطره و...
پنج شماره از شش شماره نخست "الفبا"، با مقالهای از ساعدی شروع می شود. سرمقاله پنجمين شماره از ناصر پاکدامن است. همه سرمقالهها به وضعيت فرهنگی و هنری ايران و همچنين موقعيت تبعيديان نظر دارند. در نخستين شماره، در پايان مقالهای با نام "فرهنگکشی و هنرزدايی در جمهوری اسلامی"، که ساعدی در آن به موقعيت کنونی هنر و ادبيات و علم و دانش در جمهوری اسلامی پرداخته، هدف از انتشار "الفبا" را چنين اعلام می دارد: "... حال برای رو در رويی با اين ابوالهولی که تيماج آغشته به خونش را بر سراسر وطن ما گسترده، و به جای پرسش، فقط حکم صادر می کند، چه بايد کرد؟ برای نجات ميراثهای فرهنگي، برای زنده نگهداشتن هنر ايرانی و اعاده حيثيت و حرمت از علم و معرفت چه بايد کرد؟ الفبا به همين نيت و به همين قصد منتشر می شود".
در کنار مقالات اجتماعی و فرهنگی و تاريخي، داستان و نمايشنامه و گزارش، از شماره چهارم صفحاتی از "الفبا" به شعر اختصاص يافته است.
طولانيترين مطلب "الفبا"، مقاله "امتناع تفکر در فرهنگ دينی" نوشته بابک بامدان (آرامش دوستدار) است که در پنج شماره نخست آن به چاپ رسيده است. اين مقاله در عرصه تفکر بحث گستردهای را در ميان روشنفکران ايرانی خارج از کشور دامن زد که ادامه آن بعدها به داخل کشور نيز راه يافت. شکل کاملتر اين بحث سرانجام به شکل کتابی مستقل تحت همين نام در سال ١٣٨٣ منتشر شد.
در ميان نويسندگانی که با "الفبا" همکاری نزديک داشتند، نامهای زير را می توان به تکرار ديد: آرامش دوستدار، ناصر پاکدامن، هما ناطق، اسماعيل خويي، م. سحر، هوشنگ گلشيری (با نام مستعار منوچهر ايرانی)[4]، زيتلا کيهان، علی ميرفطرس، اکبر ذوالقرنين، عبدالله مردوخ و نسيم خاکسار (با نام مستعار بهروز آذر).
بزرگ علوي، کريم لاهيجي، باقر مومني، تورج اتابکي، غفار حسيني، جواد طباطبايي، علی بنوعزيزي، مينا اسدي، هوشنگ فيلسوف، کامبيز روستا، علی شيرازي، م. ه. کاتوزيان، حميد صدر، احمد هامون، جواد ناصحزاده، احمد ابراهيمي، الف رحيم، پ.الف، روحانگيز کراچی و... از جمله نويسندگانی هستند که "الفبا" متنهايی از ايشان را به چاپ رسانده است.
در ميان نامهايی که مستعار ذکر شده، پ. الف، پرويز اوصيا است که آن زمان در ايران به سر می برد و نوشته "زيستن با احساس مرگ" او در "الفبا"ی شماره شش، از جمله نخستين نوشتهها در باره دستگيريها، حد زدنها، شکنجه و شرايط زندگی در زندانهای جمهوری اسلامی به شمار می رود. دکتر پرويز اوصيا پس از خروج از کشور، يادماندههای خويش را از زندان جمهوری اسلامی با نام "زندان توحيدی" منتشر کرد که از جمله نخستين کتابهای خاطرات در اين عرصه است.
هفتمين شماره "الفبا" (پاييز ١٣٦٥ شمسی)، شماره مخصوص ساعدی است که با آثار منتشر نشدهای از او، در ١٥٦ صفحه، انتشار يافت. اين آثار عبارتند از: "شرح احوال به قلم نويسنده"، مصاحبه با بيبيسی و "مصاحبه برای تاريخ شفاهی ايران"، متن ناتمام يک سخنراني، يک نمايشنامه، سه داستان که از آن ميان "داستان اسماعيل"، آخرين قصهای است که ساعدی نوشته و به پايان نرسانده، در باره بزرگ علوی و همچنين سهراب سپهري، نوشته کوتاهی با نام "آدم شفاهي، آدم کتبی" و سرانجام، برگی از دفترچه يادداشت ساعدی.
"الفبا"ی شماره هشت انتشار نيافت. گردانندگان نشريه در صفحات پايانی شماره هفت نوشتند؛ "مشکلات توزيع نشان داد که حتی برای پخش چنين نشريهای هم همتی آنچنانی لازم است. و فقط با داشتن مطلب و يا مطالب آماده نمی توان کتابی به آن صورت از طبع خارج کرد. همت غلامحسين ساعدی می خواهد و هنر هنرمندی چون او که قادر بود جمع اضداد را در کنار هم بگذارد و جمع ببندد و اشکالی هم به اين صورت پيش نيايد. اين کار هر کس نيست.... پس تصميم بر اين شد که الفبای هفت به صورت مجموعهای از کارهای منتشر نشده ساعدی به چاپ رسد. البته کاری است که به هر صورت بايد انجام می شد...".
سيمای ساعدی در مقالات "الفبا"
در شش شماره "الفبا" پنج مقاله و يک سخنرانی از ساعدي، بر "سر مزار صادق هدايت"، به چاپ رسيده است. با توجه به اين نوشتهها، می توان چگونگی زندگی فکری و فعاليتهای اجتماعی ساعدی را در در تبعيد بازشناخت.
نخستين مقاله که در اولين شماره "الفبا" (زمستان ١٣٦١ شمسی) به چاپ رسيده، و به شکلی بنيان در علت نشر آن دارد، "فرهنگکشی و هنرزدايی در جمهوری اسلامی" نام دارد. در اين نوشته، ساعدی ابعاد سانسوری را بر می رسد که ذات رژيم جمهوری اسلامی است و پيش از ٢٢ بهمن سال ١٣٥٧ شکل گرفته بود. سانسوری که با حذف انديشه و بيان آغاز و به حذف انسان از زندگی رسيد؛
"قبل از بهمن ماه، هميشه يک و يا چند نفری با قيافه جدی و پرخاشگر وارد اين جمعها می شدند و با شعار، بحث بعد از مرگ شاه، مانع بحث و تبادل انديشه مردمی می شدند که ترسشان ريخته بود و می خواستند بعد از مدتها اختناق، با همديگر رابطه عقيدتی داشته باشند يا به ديگر سخن، دمکراسی را تجربه کنند". از همين جمع بود که شعار "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله" جان گرفت و "به رسميت پذيرفته شد". و اين در زمانی بود که "گروههای چپ آشفتهحال نيز، شعارهای موزون صادر می کردند، مثلاً، تنها ره رهايي، پيوند با فدايی".
در چنين شرايطی بود که "سانسور آشکار جمهوری اسلامی از همان روزهای اول به قدرت رسيدن، در راديو و تلويزيون تجلی پيدا کرد". قطبزاده "ستون فقرات سانسور را برای رژيم جمهوری اسلامی در راديو تلويزيون پايهريزی کرد. و شروع کرد به پاکسازی افراد لائيک که همه را طاغوتی و يا ساواکی می ناميد". گروه حاکم بر راديو و تلويزيون، "آرشيو راديو تلويزيون را از بين بردند، فيلمهايی را که هر کدام می توانست سند معتبری برای مطالعه تاريخ معاصر باشد، همچون ساير اسناد معتبر، همه را نابود کردند". از سوی هم اينان بود که، "برنامههای سنتي، همچون برنامههای عيد نوروز نيز به طور کامل کنار گذاشته شد".
سانسوری که چنين آغاز شده بود، در اندک زمانی به عرصههای ديگر زندگی نيز راه يافت. "اوباشان ... هر روزنامه مخالفی را اگر دست کسی می ديدند، پاره می کردند و بساط روزنامهفروشها را در هم می ريختند، با سنگ و آجر و وسايل آتشزا به دفاتر روزنامهها و مجلات حمله می بردند". در پی اين اعمال بود که، "وزارت ارشاد در تابستان ٥٨ شروع به کار کرد... اولين ضربه فرو آمد و چهل روزنامه را يکجا ممنوعالانتشار اعلام کردند". و اين تازه گامهای نخست بود به سوی يک حکومت توتاليتر. "بناهای تاريخی نيز، لازم بود به محاکمه کشيده شوند... دار و دسته لومپنهای آخوندي، راه افتادند که تخت جمشيد شيراز را با بولدوزرها نابود کنند... حمام خسروخان را که يک بنای معروف و قديمی و از آثار دوران صفويه بود، با خاک يکسان کردند... به تخريب ارک تبريز که از بناهای معروف دوران تسلط مغول بود، همت گماشتند... گنجنامه همدان را که سنگنبشتهای باستانی بود، با چکش و قلم سنگتراشی تراشيدند... حذف آثار و اسناد تاريخی به طور جدی در سرلوحه رژيم جمهوری اسلامی قرار داشت".
حکومت جديد، انسانی نو می خواست، انسانی که ساخت کارخانه آدمسازی همين رژيم باشد. پس کتابهای درسی را عوض کردند. "نيت اصلی زدودن فکر علمی بود و به جای آن کاشتن اعتقادات جزمی مذهبی. در واقع هر نوع بينش علمی را حذف می کردند و يقين مذهبی را جانشين آن می ساختند... کابوس فضای زندگی بچهها را آرام آرام می انباشت". پس از آن نوبت به دانشگاهها رسيد. "هجوم وحشيانهای به تمام دانشگاهها صورت گرفت. با خونريزی و کشتار، در چهارده خرداد ماه پنجاه و نه تمام دانشگاهها را بستند".
آنگاه که محيط آموزشی پاکسازی شد، رژيم کوشيد عرصه هنر و ادبيات را نيز به انحصار خويش درآورد. "چون هنر يک امر ارشادی تلقی شده بود، به ناچار... وزارت ارشاد... اداره امور هنری را نيز به دست گرفت". در پناه همين وزارت نوبنياد بود که "آتش زدن کتاب و کتابخانه و کتابفروشی به يکی از افتخارات عمده رژيم جمهوری اسلامی" بدل شد. "ديو تسلط، تنها در حوزه فرهنگ و هنر نبود که جولان می داد، بلکه به سانسور زندگی روزمره آدمهای کوچه و بازار نيز پرداخته بود. بازرسی خانهها، بازرسی ماشينها، بازرسی محل کار، بازرسی همه آدمها در همه جا" به سياست روز رژيم تبديل شد. در چنين شرايطی "يکنواخت کردن و محدود کردن زندگی شروع شده بود. حجاب زنان، جيرهبندی مواد غذايي، شلاق زدن مردم به جرم واهی شرابخواري، ... اجرای احکام شرعي، قصاصها، سنگسار شدن و آخر سر اعدام".
با چنين تحليلی از جامعه ايران پس از انقلاب بود که ساعدی به دنبال راه برونرفت از منجلاب، به تبعيديان روی آورد و خطاب به آنان نوشت؛ "رژيم جمهوری اسلامي، امروز پا را از حد سانسور دستآوردهای علمی و هنري، از حد سانسور زندگي، فراتر نهاده، عملاً زندگی را تعطيل کرده است... حال برای نجات... و اعاده حيثيت و حرمت از علم و معرفت چه بايد کرد؟
الفبا به همين نيت و به همين قصد منتشر می شود".
در دومين شماره "الفبا" (بهار ١٣٦٢ شمسی)، ساعدی به تبعيديان باز می گردد و در مقالهای با عنوان "دگرديسی و رهايی آوارهها"، راه دراز و پيچ در پيچ پناهندگان را مورد بحث و بررسی قرار می دهد. تفاوت مهاجر و پناهنده را بر می شمارد، دنيای آوارگان را برزخ می نامد که با "اميد و نااميدی" به هم آميخته است. مهاجر "هميشه اميدوار است که زمستان به بهار يا پاييز به زمستان برسد که جاکن شود و به مکان و قرارگاه خوشتری برگردد... مهاجر اميدوار است، هر چند که ريش و گيسش به سپيدی نشسته باشد. آواره اما قدرت انتخاب ندارند، آواره پناهنده است،... از راه رسيدهای است راه گمکرده،... خشمگين و عصبي، لرزان... خاک وطن را دوست دارد...". با اينهمه، "... مهاجر و آواره هر دو در برزخند". "آواره مدتها به هويت گذشته خويش، به هويت جسمی و روحی خويش آويزان است، و اين آويختکي، يکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آويختکی به ياد وطن، آويختگی به خاطره ياران و دوستان، به همرزمان و همسنگران... آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغيير شکل می دهد... مهاجر به ظواهر دلبسته است... مهاجر منتظر است خانه آب و جارو شود، سفره وطن گسترده شود تا او برگردد و بند کفشهايش را باز کند و لم دهد".
ساعدی که خود آوارهای بيش نيست، دست ياری به سوی ديگر آوارگان دراز می کند؛ "آواره دست تنها نمی تواند به آرزوهای خويش برسد. آوارگان بايد همديگر را دريابند... آوارهها تلی از اجساد عزيزان پشت سر خويش گذاشتهاند... عالم برزخ را آوارهها نابود خواهند کرد. مباد و مبادا که آوارهها آرام نشينند. مبادا که برای رسيدن به سرزمين خويش پلک روی پلک گذارند و تن به مرگ تدريجی بسپارند، آوارهها بايد سکوی پرشی پيدا کنند. آوارهها بايد دنيا را آگاه کنند که چه بر سرزمين آنها آمده است... آوارهها اگر فرياد نکشيد و دنيا را نلرزانيد، نيم نگاهی هم به شما نخواهد شد و مرگ تدريجي، مرگ مزمن، چون قانقاريا آرام آرام شما را خواهد خورد. خودکشی بهتر از مرگ تدريجی است".
ساعدی بعدها هم اين بحث را در مقاله ديگری با نام "پناهنده سياسی کيست"[5]پی می گيرد، و تاکيد دارد که؛ "پناهنده سياسی کسی است که چهره به چهره ، رو به رو، در برابر حکومت مسلط ايستاده بود، و اگر بيرون آمده، از ترس جان نبوده است. او با همان فکر مبارزه و با سلاح انديشه خويش ترک خاک و ديار کرده است....[و حال] مدام در تلاش است که ديوار جهنم آخوندها را بشکند و به خانه برگردد. خانه او وطن اوست...پناهنده سياسی واقعی انسانی است مرگ بر کف، که بی هيچ چشمداشتی می خواهد کمر رژيم جمهوری اسلامی را بشکند، خشت روی خشت بگذارد و خانه تازه و وطن تازهای بسازد".
در سومين شماره "الفبا" (تابستان ١٣٦٢شمسی)، در مقاله "رو در رويی يا خودکشی فرهنگی"، ساعدی به مقوله "خودکشی فرهنگی" و "فرهنگکشی" می پردازد. "فرهنگکشی" را "کار همه حکومتهای توتاليتر" می داند که برای "بقای خويش، چارهای جز اين ندارند". در "خودکشی فرهنگی" اما "جماعت يا ملتی که چتر سياه نااميدی را بالای سر خويش می گسترانند... تصميم به نابودی تلاش خويش و نابودی فرهنگی خويش می گيرند". در علت امر می نويسد؛ "خودکشی فرهنگی دقيقاً از عوارض جانبی فرهنگکشی است". در جمهوری اسلامی "از همان روزهای اول ، تمام مسائل فرهنگی را نيز به آتش کشيدهاند و فرهنگکشی به صور گوناگون به خودکشی فرهنگی انجاميده است".
نويسنده در اين مقاله می کوشد، پرده از ابعاد فاجعهای بردارد که در حکومت جمهوری اسلامي، اندک اندک به رفتار اجتماعی مردم تبديل می شود. تمام کوشش در اين راستاست که بايد درد را شناخت و نبايد تسليم شد، زيرا؛ "تسليم شدن به فرهنگکشی به يک معنا خودکشی فرهنگی است". او با برشمردن رفتارهای فرهنگکشی در جمهوری اسلامي، که با سانسور و به آتش کشيدن کتابها آغاز شد و به موسيقی رسيد، خواننده را نسبت به اخلاق حاکم، اخلاقی که توتاليتاريسم مذهبی حاکم دارد بر کشور جاری می کند، هشدار می دهد. "آداب و عادات جاری نيز به يکباره عوض" شد. "رژيم آداب و عادات را هم می کشد و مردم از ترس دست به کشتار آئين و رسومات می زنند". از "انقلاب فرهنگی" می گويد که "درهم کوبيدن تمام مظاهر فرهنگی" بود و جنگ که "دانشگاهها را هم به قبرستان بدل کرد" تا جوانان کشور "در بزم مرگ، شربت شهادت" بنوشند.
ساعدی پس از برشمردن مصاديق فرهنگکشي، در پايان می پرسد؛ "حال برای رو در رويی با اين عارضه چه بايد کرد؟" و خود پاسخ می دهد؛ "ايستادگی لازم است. مطلقاً و مطلقاً دست به خودکشی فرهنگی نبايد زد". "حال که رژيم جمهوری اسلامی علاوه بر اعدام انسانهای معترض و والا... که آرمان ديگری جز آزادی و آزاديخواهی ندارند، به اعدام فرهنگ کهنسالی پرداخته است، بر همه ماست که از خودکشی فرهنگی بپرهيزيم". و آنگاه خطاب به "مبارزان دور از وطن" می گويد؛ "بايد فرياد برآورد. دنيا را بايد به لرزه درآورد... ما نبايد ساکت و خاموش در گوشهای بنشينيم و خفه شويم... ما زندهايم، پويايی در وجود ماست. نمی خواهيم بميريم. نه تنها خودکشی فرهنگی نمی کنيم که رو در رو با فرهنگکشی مقابله می کنيم. جای پای ما در ذهن همه دنيا بايد باقی بماند. اگر اين کار را نکنيم، مردهايم..." و در پايان نتيجه می گيرد؛
"برای برانداختن جمهوری اسلامي، سلاح فرهنگی کاربرد فراوانی دارد، از اين اسلحه نبايد صرفنظر کرد".
ساعدی اين بحث را در نوشتهای ديگر نيز پی می گيرد. در سخنرانی به مناسبت عيد نوروز، از همه مردم، به ويژه پناهندگان، می خواهد تا با حفظ آداب و سنن ملي، از آن به مثابه اسلحهای در برابر رژيم جمهوری اسلامی قد برافرازند؛
"برای پاکيزه داشتن خانه تنها جارو کافی نيست. فضای خانه با ادب و فرهنگ خود تشخص پيدا می کند. هر حرکت فرهنگی و نگه داشتن آداب و سنن ملي، مشتی است بر سينه اين عجوزه بينام و نشان که در هيچ لغتنامهای نمی توان نامی برای او پيدا کرد. بزمی که در اينجا برپا شده، بزم نيست، رزم است. اين رزم بزمگونه بر همه شما و مردم وطن ما در همه جای دنيا مبارک باد".[6]
در پنجمين شماره "الفبا" (زمستان ١٣٦٣ شمسی)، تحت عنوان "نمايش در حکومت نمايشی"، به موقعيت تئاتر در ايران می پردازد. و اينکه؛ "تئاتر هميشه ملهم از زندگی بوده، ولی در جمهوری اسلامی زندگی ملهم از تئاتر است... از سطوح بالای حکومتي، حضور امام امت در صحنه جماران، حضور خامنهای در بازديد با شخصيتهای مثلاً بينالمللي، حضور دايمی رفسنجانی چه در مجلس شورای اسلامي، چه در گور و گودال نماز جمعهها، حصور موسوی اردبيلی.... آنها در مواقع مقتضی و لحظات لازم، به مسئله عرضه و تقاضا توجه زيادی دارند. همه نوع کالا در صندوق شامورتيبازی آنها موجود است. درام، ملودرام، کمدي، تعزيه اشکآور، تعزيه خندهآور... وهمه نمايشنامههای متعهد، متعهد به ايدئولوژی اسلامی".
استفاده رژيم از تئاتر آگاهانه است. "هنر در رژيم جمهوری اسلامي، مثل هر رژيم توتاليتر ديگر، فقط و فقط به عنوان يک وسيله تبليغ انتخاب شده است". رژيم همه راههای آزاد را برای تنفس هنر، آگاهانه مسدود می کند تا هنر حکومتی را جانشين گرداند. پس از انقلاب "تئاتر می خواست بال و پر بگشايد و... راه به جايی ببرد"، رژيم اما سنديکای تازه تأسيس شده کارورزان تئاتر را ممنوع کرد، به اجراهای نمايشی حمله برد، و سانسور را شروع کرد. "بدين سان تئاتر تازهای پا به ميدان گذاشت، با آلات و ادوات تازه، با يک هدف مشخص و متعهد، آنهم در جهت تحکيم رژيم جمهوری اسلامی".
نويسنده سپس به مشخصات تئاتر اسلامی می پردازد که "خداگرايی" و "متناسب بودن سوژه با جهانبينی اسلامی"، دو رکن اساسی آن است. آنگاه با اشاره به رفتار حاکم بر جامعه، آن را موضوع جالبی می يابد برای تئاتر فردا؛ "تئاتر در جمهوری اسلامی ماده خامی است برای آينده. از نعش تئاتر جمهوری اسلامی می توان نمايشهای پُر محتوا و جذابی ساخت. ماده خام فراوان است، چه برای نمايشنامهنويس، و چه برای کارگردان، چه برای بازيگران. و مهمتر از همه برای تماشاچيان... تئاتر جمهوری اسلامي، نمايشی است برای آيندگان. و حال اگر اين کار در داخل وطن ما محال است، در خارج از کشور، با همه گرفتاريها، امريست ممکن. بدين مهم بايد کمر همت بست. بله، اين کار را می شود کرد و بايد کرد".
ساعدی خود نمايشنامه "اتللو در سرزمين عجايب" را بر همين اساس نوشت. اين نمايشنامه به وسيله گروه رحمانينژاد برای نمايش آماده شد. اجرای شب نخست در پاريس، به همت کانون نويسندگان ايران در تبعيد، در روز دوازدهم فروردين ١٣٦٤، به مناسبت عيد نوروز برگزار شد. اين گروه از تاريخ چهاردهم تا هفدهم همين ماه، اجرای آن را در سالن تئاتر "دوپاری" پاريس تکرار کرد. پس از آن در لندن بر صحنه رفت. نوار ويدئويی آن به سرعت در سراسر جهان، بين ايرانيان، پخش شد. استقبال بينظير از آن نشانی است در تائيد ادعای ساعدی. نمايشنامه کوتاه "در راسته قاببالان" که در "الفبا"ی شماره هفت منتشر شد نيز همين هدف را دنبال می کند. آدمهای اين نمايش، همه از دست اندر کاران حکومت هستند؛ بهشتي، هاشمی رفسنجاني، گيلاني، رضا داوري، بهاءالدين خرمشاهی و... .
ساعدی بحث پيرامون تئاتر در جمهوری اسلامی را در نوشتهای ديگر نيز دنبال می کند، و علل اصلی توجه رژيم به هنر تئاتر را بر می رسد؛ "رژيم آخوندها، از سالار هنرها، يعنی تئاتر می خواهد بنده بسازد. ولی کور خوانده، از هنر آزاده تئاتر بنده درست نمی شود. تئاتر سالار و سرداری است هميشه زنده و هميشه معترض. رو در رو می ايستد و با هر نوع نانجيبی مبارزه می کند. تئاتر تسليم شده و مرده ديگر تئاتر نيست. اين چنين تئاتری سقز دهان رژيمهای خونخوار است و تئاتر زنده هميشه مشتی است بر دهان رژيمهای ياوهگو...تئاتر در زمان ما اسلحهای است که از کار نمی افتد و دوش به دوش تمام مبارزان مسلح ديگر تا آخر با آخوندها خواهد جنگيد و نعش اين رژيم گنديده را دفن خواهد کرد".[7]
در ششمين شماره "الفبا" (پاييز ١٣٦٤شمسی)، ساعدی به "تصوير جمهوری اسلامی در آيينه قصهها" می پردازد. اين موضع به شکلی ادامه بحثهای اوست در شمارههای پيشين "الفبا". او در اين نوشته می کوشد، سيمای واقعی جمهوری اسلامی را در داستانها به خواننده نشان دهد، داستانهای نويسندگانی که "در تلاشند، قصهنويسی اسلامی به وجود بياورند". و در اين راه، "به ناچار آيههای قرآن را ملاط کار" خود می کنند، نويسندگانی که فکر می کنند، "مملکت ما بر بال ملائکهالله سوار است".
ساعدی در اين نوشته، با استفاده از آثار عدهای از نويسندگان مسلمان پيرامون حکومت، زوايای گوناگون ادبيات و هنر ايدئولوژيک را به نقد می کشد، تا به اين نتيجه برسد که؛ "پرداختن به اين خزعبلات و دامن زدن به اين اوهام از طرف جمهوری اسلامی مطلقاً بی هدف نيست. آشفتن دنيا، آشفتن زندگی و بهرهگيری از تحميق مردم. آدم مهم نيست، روح آدمی مهم است. زندگی مهم نيست، مرگ اعتبار دارد".
در پايان نتيجه می گيرد؛ "بين قصهنويسهای دستآموز و مرگپرور، و قصهنويسهای آزاده و دلسپرده به زندگي، نکته مشترکی وجود دارد. هر دو آيينههای صافاند. آيينه دق نيستند. رژيم جمهوری اسلامی از اول گرفتار دق و دقمرگی بوده. آيينه شکستن و آيينه دلخواه ساختن قيافه اصلی را عوض نمی کند. تلاش رژيم جمهوری اسلامی بيهوده است. رژيم گرفتار دقمرگی نمی تواند با بزک و دوزک، هر لحظه به شکلی دگر درآيد!... جمهوری اسلامی حتی در آيينههای ساخته و پرداخته خود نيز به همان اندازه زشت و ناهنجار است که در آيينههای سالم و صادق".
انتشار "الفبا" تنها يک بخش کوچک از فعاليتهای گسترده غلامحسين ساعدی در دوران تبعيد است. داستانهاي؛ سهگانه، در سراچه باغان، کلاس درس، اگر مرا بزنند، غمباد و يکی يکدانه از کارهای اوست در عرصه داستان کوتاه که در تبعيد نوشته شده و در الفبا به چاپ رسيدهاند. سه فيلمنامه "ملّاس کريوس"، "دکتر اکبر" و "رنسانس" را نيز او در تبعيد نوشته که هنوز انتشار نيافتهاند. دو نمايشنامه "اتللو در سرزمين عجايب" و " پردهداران آينهافروز" که در همين سالها نوشته شده، در يک جلد، پس از مرگ ساعدي، در پاريس انتشار يافتند.[8] در صفحهای از "دفترچه يادداشت" او هفده عنوان نمايشنامه و داستان ذکر شده که قرار بوده در فرصتی مناسب "دوباره" نوشته شود.[9] در مصاحبه با "راديو بيبيسی" می گويد؛ "من چندتا متن سينمايی نوشتم. بعضيهاش خيلی مفصله و خرج سنگينی برخواهد داشت و من فکر می کنم منهای فصلنامه الفبا، مدام بايد بنويسم، شانزده ساعت، دوازده ساعت، چهارده ساعت، آره. حتی حاضرم در مترو بخوابم. آره، بله کارمو ادامه بدم... ساکت نشستن کار ما را خراب خواهد کرد. من بايد ادامه بدم، گيرم که بميرم".[10]
او در عرصههای ديگر فعاليتهای اجتماعی نيز از جانهای پويا و بيقرار تبعيد بود. در شمار بنيانگذاران کانون نويسندگان ايران، به اتفاق اعضايی از کانون که در تبعيد می زيستند، کانون نويسندگان ايران در تبعيد را بنياد گذارد، که خود در جمع هيأت دبيران آن، تا آخرين روزهای زندگي، نقش به سزايی در حيات کانون داشت. ساعدی اگر چه به هيچ حزبی وابستگی نداشت، اما در عرصه فعاليتهای سياسي، با بسياری از احزاب و سازمانها رابطه داشت. مورد اعتماد آنان بود و تا آنجا که در توان داشت، يارشان بود. حضور مؤثر او در بسياری از مجامع ايرانيان تبعيدي، حکايت از همين نقش دارد. به حق می توان از ساعدی به عنوان شاخصترين چهره در ميان ايرانيان تبعيدی نام برد. زندگي، رفتار، نوشتهها و سخنان ساعدی در دوران کوتاه زندگی او در تبعيد، سراسر اميد است و آرزو. اميد به نابودی اين رژيم و بازگشت سرفرازانه تبعيديان به کشور در همه نوشتههايش به چشم می خورد. به جرئت می توان گفت؛ در ميان تبعيديان، ساعدی عاشقترين آنان به زندگی بود. بارها در ميان جمع دوستان اعلام داشته بود که؛ هنوز بسيار چيزها برای نوشتن در سر دارد و منتظر فرصتيست تا آنها را بر کاغذ آورد.
در نوشتهای ديگر، با اشاره به مشکلات تبعيد، می نويسد؛ "دوری از وطن و بيخانمانی تا حدود زيادی کارهای اخيرم را تيزتر کرده است. من نويسنده متوسطی هستم و هيچوقت کار خوب ننوشتهام. ممکن است بعضيها با من همعقيده نباشند ولی مدام، هر شب و روز صدها سوژه ناب مغز مرا پُر می کند. فعلاً شبيه چاه آرتزينی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسيده، اميدوارم چنين شود و يک مرتبه موادی بيرون بريزد. علاوه بر کار ادبی برای مبارزه با رژيم حاکم نيز ساکت ننشستهام. عضو هيأت دبيران کانون نويسندگان هستم. و در هر امکانی که برای مبارزه هست، به هر صورتی شرکت می کنم، با اينکه داخل هيچ حزبی نيستم. با وجود اين که احساس می کنم شرايط غربت طولانی خواهد بود، ولی آرزوی برگشت به وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو و اميد را نداشتم، مطمئناً از زندگی صرف نظر می کردم".[11]
اما چرا ساعدی تبعيد برگزيد؟ خود می گويد؛ "من به هيچ صورت نمی خواستم کشور خود را ترک کنم ولی رژيم توتاليتر جمهوری اسلامی که همه احزاب و گروههای سياسی و فرهنگی را به شدت سرکوب می کرد، به دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهای تلفنی شروع شد... مجبور شدم از خانه فرار کنم و مدت يک سال در يک اتاق زير شيروانی زندگی نيمه مخفی داشتم... مأموران رژيم در به در دنبال من بودند. ابتدا پدرم را احضار کردند و گفتند به نفع اوست که خودش را معرفی کند، و به برادرم که جراح است، مدام تلفن می کردند و از من می پرسيدند. يکی از دوستان نزديک مرا که بيشتر عمرش را به خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود، دستگير و بعد اعدام کردند و يک شب به اتاق زير شيروانی من ريختند ولی زن همسايه قبلاً مرا خبر کرد و من از پشت بام فرار کردم... با تغيير قيافه و لباس به مخفيگاهی رفتم... شش هفت ماهی در مخفيگاه بودم...در تاريکی مطلق زندگی می کردم...اغلب در تاريکی می نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهای کوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير کردند و مدام پدرم را تهديد می کردند که جای مرا پيدا کند، و آخر سر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوهها و درهها از مرز گذشتم و به پاکستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ويزای فرانسه گرفتم و به پاريس آمدم".[12]
پس از مرگ ساعدی نوشتند که او در تبعيد ناخواسته، برای رسيدن هرچه زودتر به مرگ، به مشروب پناه برده است. از او چهرهای ساختند مأيوس و سرخورده که در بنبستِ زندگي، راه مرگ می جُست. نوشتند، برای مردن، پاريس را انتخاب کرده است. نويسندهای حتا بر کتابی که از زندگی ساعدی فراهم آورده، نام "گوهرمراد و مرگ خودخواسته" گذاشته است.[13] اين پيشداوريها و يا اتهامات تا کنون در نوشتههای بسياری تکرار شده، حتا به عرصه رمان راه يافته است. اما زندگی واقعی ساعدی خلاف اين گفتههاست. نقل قولهای مذکور از "الفبا"، گوشهای کوچک است از اسنادی فراوان که نشان می دهد؛ ساعدی جان عاشقی بود بيقرار، وجودی سراسر مبارزه که هيچ ايستايی نمی شناخت. خود او بر مزار صادق هدايت خطاب به حاضران گفت؛ "اين آواره معترض را اگر انزواگر و انزواجو و مرگطلب خواندهاند، به غلط خواندهاند و ناميدهاند، او زندگی را در پويايی می ديد، به دنبال آب زندگی بود". انگار بايد همين جملات ساعدی بر گور هدايت را امروز به يادبود خود ساعدی تکرار کنيم، که تکرار متأسفانه پنداری به تاريخ و به فرهنگ ما، مردم فراموشخيال ايران، تبديل شده است. انگار بايد سخنان او را اين بار نه بر مزار هدايت، بلکه خود او، خطاب به ما، ناشنوايان هويت گمکرده تاريخ بشنويم؛
"ما بر سر گهواره او جمع شدهايم، نه بر سر گور او. و اين چنين است که از او اميد می گيريم. هدايت [ساعدی]، ستارهای است که بر فرق فرهنگ معاصر ما می درخشد. هدايت [ساعدی]، کوکبی است که در شبهای سياه ديکتاتوري، اعتراض و تسليم نشدن را به همگان آموخته. هدايت [ساعدی] دلسوخته، خاک شده. ولی خاک او هنوز هم گهواره اميد ماست، ستاره ماست، کوکب ماست".[14]*
-
----------------------------------------------
-
* با تشکر از دوست گراميام آقای دکتر ناصر پاکدامن که اين نوشته را پيش از انتشار خواندند و در تکميل آن، ذکر نکاتی را يادآور شدند.
[1] - از "الفبا" در تهران که قرار بود فصلنامه باشد، شش شماره منتشر شد. شماره نخست در شهريور ١٣٥٢ و شماره پنجم در اسفند١٣٥٣ منتشر شد. با بازداشت ساعدی در خردادماه سال ١٣٥٣ در انتشار آن وقفه ايجاد شد. در ارديبهشت سال ١٣٥٤ ساعدی از زندان آزاد شد. شماره ششم "الفبا" در سال ١٣٥٦ انتشار يافت.
[2] - به نقل از ماهنامه "ميز گرد"، دوره دوم، شماره ١١، فروردين ١٣٧٧، آلمان
[3] - ساعدی در مصاحبه با "راديو بيبيسی"، به نقل از الفبای شماره هفت، ص ١٠.
[4] - قرار بر اين بوده که مطالب رسيده از ايران با نام منوچهر ايرانی منتشر شوند. اين قرار شامل داستانهايی از هوشنگ گلشيری نيز می شود که در الفبای شماره چهار (نسيم)، شماره پنج (بر ما چه رفته است، باربد) و شماره شش (مرغوا) به چاپ رسيده است. لازم به ذکر است که رمان "شاه سياپوشان" گلشيری نيز با همين نام در خارج از کشور منتشر شد.
[5] - شورا، ماهنامه شورای ملی مقاومت، شماره ١٢. به نقل از ضميمه ماهنامه شماره ١٣ و ١٤، به ياد غلامحسين ساعدي، ص ٣٥
[6] - نوروز، امسال اسفناکتر است! سخنرانی به مناسبت نوروز در شهر کلن (آلمان)، به دعوت سازمان فارغالتحصيلان ايرانی متعهد و دمکراتيک در آلمان غربی. مندرج در ماهنامه شورا، شماره ٦ و ٧، به نقل از ضميمه ماهنامه شماره ١٣و ١٤، به ياد غلامحسين ساعدي، ص ٢٠
[7] - رو در رويی جمهوری اسلامی با هنر تئاتر، سخنرانی در لندن، به دعوت کانون ايرانيان مقيم لندن، نهم ژانويه ١٩٨٥، مندرج در ماهنامه شورا، شماره ٩. به نقل از؛ پيشين، ص ٢٥
[8] - آثار منتشر نشده ساعدی را از "نوشتههای دکتر غلامحسين ساعدی" مندرج در ضميمه نشريه شورا، شماره ١٣و ١٤ نقل کردهام.
[9] - از دفترچه يادداشت ساعدي، الفبا شماره هفت، ص ٢٢
[10] - مصاحبه با بيبيسي، پيشين، ص ١٠
[11] - غلامحسين ساعدي، شرح احوال، الفبا شماره هفت، ص ٤
[12] - پيشن، صص ٤-٣
[13] - اسماعيل جمشيدي، "گوهرمراد و مرگ خودخواسته"، نشر علم، تهران ١٣٨١
[14] - سخنرانی در سالروز مرگ صادق هدايت بر مزار او، به دعوت کانون نويسندگان ايران در تبعيد. الفبا، شماره ٢، بهار ١٣٦٢، ص ١٦٦
7 اسفند 1388 20:26
مطلب را به بالاترين بفرستيد نظر شمانام: bahman
|
| ای-ميل: bahmanpanahi7@yahoo.com.au |
11:45 8 اسفند 1388
|
نوشته بسیار مفیدی است .یاد ساعدی را گرامی میداریم . اتللو در سر زمینه ع ایب را من دیده ام.امیدوارم بتوانم نسخه کامل آن را پیدا کرده تا بتوانم آنرا به آنها که ندیدهاند بدهم |