2مرداد :حکم اعدام بعد از ١٨ سال بلاتکليفی
http://iran-women-solidarity.net/spip.php?article389
">
http://iran-women-solidarity.net/spip.php?article389
آسيه امينی:دخترى 9 ساله از يکى از روستاهاى اطراف فومن، به خاطر فقر خانواده و نيز به دليل ريشه داشتن اين تفکر که پسران خانواده مى توانند همراه پدر کار کنند اما دختران اگر در خانه بمانند، نان خورى اضافه اند، فرستاده مى شود به شهر رشت و در خانه مردى نسبتا جوان که با همسر و دو فرزندش زندگى مى کند، تا به عنوان کلفت ( خدمتکار) به کار بپردازد.
آنچه بعدها - چهار سال پس از آن- به سر اين دختر مى آيد و سرنوشت او را چنان رقم مى زند که از 13 سالگى تا 31 سالگى يعنى 18 سال!- را بلاتکليف در زندان بگذراند و اين روزها پس از طى شدن اين همه سال دوباره مثل روز نخست حکم اعدام بگيرد، بدون دانستن شرايط اجتماعى و اقتصادى روزگار وى و بدون شناختن طبقات اجتماعى يک نسل گذشته کشور ما و بدون شناخت دقيق از ويژگى هاى اين طبقات ما را خيلى زود به بن بستى مى اندازد که همواره اين عدم شناخت از شرايط اجتماعى و صرفا تمسک جستن به قانون – که با پيش فرض عدم انعطاف پذير بودن- از همان آغاز تکليف را تعيين مى کند؛ اعتراف اوليه مبنا قرار مى گيرد و حکم بر اساس آن تا خط پاخر يک حرف را تکرار مى کند: "اعتراف کرده اى به قتل، پس اعدام مى شوى!"
همه آنهايى که نسلى قبل تر را از نظر نظام طبقاتى تجربه کرده اند مى دانند که مساله نظام طبقاتى تا همين دو دهه گذشته در کشور ما بسيار پر رنگ و تاثير گذار بر روابط اجتماعى بود. نويسنده اين مطلب به عنوان کسى که دستکم بخش عمده اى از کودکى اش در اين نظام طبقاتى گذشته است، اين داستان و پشت پرده آن را خوب مى شناسد. بنابراين به گمانم در بازخوانى پرونده صغرى نجف پور شناخت شرايط اجتماعى و اقتصادى خانواده هايى که به طور معمول در خانه هايشان خدمتکار يا خدمتکارانى حضور داشتند، ممکن است نتيجه اى متفاوت از حکم فعلى صغرى پيش چشممان بگشايد.
بسيارى از خانواده هايى که در تا همين يکى دو دهه پيش به اصطلاح دستشان به دهنشان مى رسيد – لازم هم نبود که حتما توان مالى بسيار بالايى داشته باشند – بر سياق گذشته اى که روابط طبقاتى در جامعه بر اساس خان و خان زادگى و رعايا تعيين مى شد، همچنان در خانه هايشان از حضور نوکرها و کلفتها براى رتق و فتق امور استفاده مى جستند. اين رسم يا نظم اجتماعى تا ساليانى پس از انقلاب نيز برجا بود و اگر چه همچون گذشته ديگر خان و خان زاده اى بر جا نمانده بود و برجا نمانده، اما برخى از خانواده ها بويژه در مناطق شمالى ايران – حتا هنوز هم- در خانه يکى دو کلفت داشته و دارند که بر اساس نوع فعاليتشان، نوع جنسيتشان انتخاب مى شد. بر اين اساس معممولا خدمتکارهاى خانگى دخترانى بودند از خانواده هاى پر جمعيت روستايى و بسيارى از آنها از مناطق ييلاقى شمال به خدمتکارى فرستاده مى شدند.
و همه کسانى که آن دوره را به ياد دارند، نيز به خاطر مى آورند که دخترى که در خانه ارباب خود (که معمولا او را آقا خطاب مى کرد) به عنوان کلفت مشغول به کار مى شد، همواره چنان فرودست و گوش به فرمان بايد مى بود که به محض کوچکترين نارضايتى از سوى کارفرما يا همان "آقا" يا "خانم"، نرمترين تنبيه، بازگرداندن وى به نزد خانواده بود تا از سوى پدر و ساير اعضاى خانواده به عنوان دخترى سرکش و نا فرمان، تنبيه شود. بسيارى از دختران اين تبار، تنبيه بدنى و مجازات تن را ترجيح مى دادند به اينکه دوباره به دامان فقر و پر خشونت خانواده برگردند و باز سرايى ديگر و خانواده اى ديگر که معلوم نبود بهتر از قبل باشد..
کلفت خانواده به جز گفتن "چشم" يا سکوت، اظهار نظر ديگرى نمى دانست. کلفتها و نوکرها معمولا حق درس خواندن و با سواد شدن نداشتند و در مورد دختران معمولا حق الزحمه آنها به پدر خانواده پرداخت مى شد. در واقع دختران هم در خدمت خانواده هاى خود بودند زيرا خرجى رسان آنان محسوب مى شدند و هم کارگر خانه هاى مردم بودند.
دختران و زنان شمالى چه از طبقه خوانين و چه رعايا، کم نشنيده اند داستان تکرارى تجاوز و استفاده جنسى از دخترکانى را که براى کار به خدمت گرفته مى شدند. من که از همان حوالى ام مى دانم که چه امر معمولى بوده است آن روزگار، شنيدن داستانهايى که شايد با آب و تابى بيش از واقع از سرگذشت دختران کشتزارهاى برنج، بوته هاى چاي، کمرگاه دشتها و مراتع شمال و نيز پستوى خانه ها و انبارهاى بزرگ اربابي، روايت مى کردند. نام اين دختران البته هرگز جايى به عنوان شاکى برده و شنيده نشد و همه اين روايتها تنها قصه هاى زمزمه وارى بوده است که شايد سرگذشت بسيارى را تغيير داده است.
صغرى نيز از همين دسته بوده است. صغرى نجف پور دخترى بود که در 9 سالگى در خانه زن و مردى رشتى به کلفتى پذيرفته شد. وقتى او به عنوان کارگر در آن خانه مشغول به کار شد، تنها پنج سال از فرزند کوچک آن خانه يعنى امير بزرگتر بود و تقريبا همبازى او محسوب مى شد.
امير در هشت سالگى بر اثر ضربه اى که به سر وى وارد شد، به قتل رسيد و جسد کوچکش در چاه خانه که در سنگى بزرگى داشت انداخته شد. تعفن ناشى از جسد، بالاخره جويندگان پسر گمشده را بر سر چاه کشاند و اولين مظنون، غريبه کوچک آن خانه يعنى صغراى 13 ساله بود.
باز به تجربه هاى شخصى ام بر مى گردم. در خانه ما نيز در همان حوالى شمال، مانند بسيارى از خانه هاى ديگر در حياط منزل چاه حفر شده بود. چاهى عميق با در سنگى بزرگ. من که 18 سال در آن خانه زندگى کردم هرگز به ياد ندارم توانسته باشم به تنهايى ان در سنگى بزرگ را بلند و جابجا کنم.
باري، صغرا متهم شد به قتل پسرک خانه و انگيزه قتل بعدها توسط ولى امير، حسادت عنوان شد. نمى دانم آيا در همان زمان توان صغرى در جابجا کردن آن در سنگى سنجيده شد يا اينکه اقرار اوليه به قتل، براى اثبات جرم، کافى تشخيص داده شد.
چندى نگذشت که صغرى دوباره دهان گشود و داستان ديگرى روايت کرد. او اين بار از بارها و بارها مورد تجاوز جنسى قرار گرفتن، سخن گفت. و نيز تاکيد کرد که امير را همان کسى به قتل رسانده است که به من تجاوز مى کرد و علت قتل پسرک نيز همين بوده که ناگاه سرزده از راه رسيده و شاهد آنچه که نبايد مى ديد، بود.
بررسى ها شروع شد. صغرى مورد معاينه قرار گرفت. و اين بار صغراى 13 ساله به جرم زنا! 100 ضربه شلاق را تحمل کرد، و کسى را که او به عنوان متجاوز معرفى کرده بود، به علت انکار زنا ( بخوانيد تجاوز) تبرئه کرد.
صغرى محکوم به اعدام شد و چند سال بعد در 17 سالگى تا پاى چوبه دار رفت. مادر پسرک که شاکى پرونده بود توان اجراى حکم را نيافت و رضايت نيز نداد. اين نمايش سياه، بار ديگر در 21 سالگى صغرى تکرار شد و باز به پايان نرسيد.
دو سال پيش که براى پى گيرى پرونده دلارا دارابى به شهر رشت مى رفتم نخستين بار داستان او را جسته و گريخته شنيدم. بعد دانستم که نسرين ستوده داوطلبانه وکالت او را پذيرفته است. اما همواره در پرداختن به اخبار زندگى صغرى اين هراس وجود داشت که "شايد بشود از مادر، رضايت گرفت و پرونده را خاتمه يافته تلقى کرد". اما اين روزها مى شنويم که چنين نشده است. پرونده صغرى با وجود بازنگرى در هيات نظارت، دوباره به نقطه اول و آخر رسيده است. او محکوم به اعدام است زيرا در اقرار اوليه اش قتل را به گردن گرفته است. قانون انعطاف ناپذير است و دانستن پرده هاى ديگر اين زندگى شايد که در اين آخرين گامها دريچه اى جديد بگشايد به روى دخترکى که در بچگى پير شد.
و باقى اين ماجرا را از زبان نسرين ستوده وکيل صغرى بخوانيد:
مى خواهم از صد ضربه شلاقى شروع کنم که به جرم زنا بر بدن صغرى کوفته شد. صغرى از 9 سالگى خدمتکار خانه اى شد که به گفته خودش دائم مورد تجاوز قرار مى گرفت. اين قابل پذيرش است که دخترى که همه مسووليتش به صاحبان آن خانه سپرده شده، به جرم "زنا" و نه تجاوز، مجازات شود؟
ببينيد از نظر قانونى صغراى ده ساله، مسووليت کيفرى دارد. بنابراين ممکن است از نظر اجتماعى يا از نظر حقوق بين الملل، اين موضوع قابل پذيرش نباشد، اما از نظر قانون مجازات اسلامى که صغرى به استناد به آن مجازات شده، او مسووليت کيفرى داشته و عمل تجاوز هم به دليل انکار مرد، ثابت نشد.
صغرى هم از اين مرد نام نبرده؟
چرا او وى را معرفى کرد ولى من به خاطر حفظ منافع موکلم از بردن نام او معذورم. ضمن اينکه ادعاى صغرى در دادگاه ثابت نشد. البته اين سوال نيز پاسخ داده نشد که پس شريک او چه کسى بوده! بالاخره عمل زنا يک عمل يک نفره که نيست و چطور ممکن است که يک طرف بر اثر اقرار، مجازات شود و طرف ديگر همان عمل بر اساس انکار تبرئه؟!
و در مورد قتل، آيا انگيزه قتل مى توانسته حسادت باشد؟
ببينيد بعضى چيزها بايد با واقعيت هم جور باشد. مقتول پسرى 8 ساله بوده و صغرى دختر ريز جثه اى 13 ساله. چطور ممکن است او بتواند اين پسر را به قتل برساند و او ر ا تا چاه ببرد، در سنگى بزرگ چاه را بردارد و او رها کرده و در را دوباره بگذارد ( و همه اين کارها در فرصتى کوتاه انجام شود) ! اين داستان منطقى به نظر نمى آيد. اگر حتى صغرى مقتول را هل داده بود – که خودش بعدها گفته من اين کار را نکردم – باز هم قتل عمد محسوب نمى شد و يک اتفاق بود وباز اگر هم قتل عمد محسوب مى شد، حرف آخر اين است که او 13 ساله بود و طبق قوانينى بين المللى لازم الاجرا، نبايد حکم اعدام دريافت کند.
اما او در عين حال همه اينها را هم انکار کرده و گفته است که قاتل به من گفت که تو بگو کار من بوده و من بزودى تو را از زندان در خواهم آورد. داستانى که مى دانيم هرگز عملى نشد.
چرا همه جا تنها نام مادر امير به عنوان شاکى پرونده آورده شده؟ آيا پدر او شکايتى ندارد؟
سوابق پرونده نشان از پى گيرى بيشتر از سوى مادر دارد، اما اين که چرا چنين بوده است را بايد از خود پدر پرسيد.
آيا آنها فرزندان ديگرى نيز داشته اند؟
بله امير يک برادر داشت و يک فرزند پسر ديگر نيز در سالهاى بعد از مرگ او به دنيا آمد.
در اين سالها آيا خانواده صغرى از او حمايت کردند؟ آيا آنها پى گير پرونده بودند؟
نه به اندازه اى که بايد پى گير مى بودند.
چرا؟ آيا فکر مى کنيد فقر عامل اصلى اين عدم پى گيرى بوده است؟
نه الان آنها آنقدرها هم فقير محسوب نمى شوند. زندگى تقريبا متوسطى دارند. ظاهرا آن زمانها يعنى دوران بچگى صغرى فقير بوده اند. من يک بار از آنها درخواست کردم براى پى گيرى پرونده بيايند که مادر و برادر و زن برادرش آمدند. اما پدر نيامد.
چرا؟
اظهار کردند که ناراحتى معده دارد. ولى به نظر مى رسيد که دختر بودن (باکره بودن) صغرى برايش خيلى مهم بوده است. پيش داورى نکنيم. ولى واقعا جاى سوال دارد. اين پدر فرزندان پسر نيز داشته است. اما دختر کوچکش را براى کار به شهر مى فرستاده و پسرانش را نزد خود نگاه مى داشته. و با اين حال دختر ماندن فرزندش برايش اين قدر اهميت دارد! وقتى که صغرى 17 ساله بود و پاى چوبه دار مى رفت وصيت نامه اى خطاب به پدرش نوشت. نوشت تو نگذاشتى من از زندگى ام خيرى ببينم، ولى به برادران و خواهرانم توصيه مى کنم که خوب زندگى کنند.
2 مرداد 1387 20:03
نظر شما