23خرداد :از ميدان هفت تير تا زندان اوين
کانون زنان ايرانی :،ژيلا بنييعقوب
بيست و دوم خرداد ماه 1385-تهران
قرار بود زنان در اعتراض به قوانين تبعيض آميز در خيابان هفت تير تهران تظاهرات کنند.حدس می زدم آن روز حوادث کم نظيری در اين ميدان اتفاق خواهد افتاد.به همين دليل بود که تصميم گرفتيم برای پوشش خبری اين برنامه به جای يک خبرنگار ،يک تيم خبری آن را پوشش دهد.تيمی که عبارت از خودم ،ترانه ،فريده و آزاده بود.بهمن هم داوطلب شد که به تيم خبری ما بپيوندد.
از همکارانم خواستم که در مناطق مختلف ميدان پراکنده شوند تا در آخر بتوانيم تصويری کامل از آنچه می گذرد به مردم بدهيم. تيم ما هم بايد برای روزنامه سرمايه که صفحه ويژه زنان داشت گزارش بدهد و هم به وب سايت کانون زنان ايرانی.وب سايتی که از دوسال پيش کارش را در حوزه زنان آغاز کرده بود.
به آنها گفتم:همه شما می دانيد که خط قرمزهای روزنامه به مراتب بيشتر از وب سايت است.بنابراين آنچه را نمی توانيم در روزنامه درج کنيم .می توانيم که در سايت اينترنتی خودمان منتشر کنيم.
در آخر يک توصيه مهم هم به همه خبرنگاران کردم:"لطفا هرگز با پليس در گير نشويد.هرگز از جمع مردم فاصله زيادی نگيريد ،چون تجربه نشان می دهد پليس و يا نيروهای امنيتی راحت تر با افرادی که تنها افتاده اند برخورد می کنند.اگر پليس دستور متفرق شدن داد مقاومت نکنيد .اخباری وجود دارد که احتمال سرکوب شديد تظاهرات کنندگان توسط نيروهای پليس وجود دارد.فوری در مواجه شدن با پليس کارت خبرنگاری تان را نشان دهيد.پليس با خبرنگاران برخورد نمی کند.حداقل در تظاهرات های قبلی که چنين بوده است.
*
هنوز به ميدان هفت نرسيده بوديم اما شلوغی و جمععيت از دور پيدا بود.تعداد پليس ها از مردم بيشتر بود. پليس های باتوم به دست دور تا دور محوطه اصلی ميدان را مسدود کرده و اجازه نمی دادند مردم وارد محوطه آن شوند.پارک کوچکی در گوشه ميدان قرار داشت برای اينکه بتوانيم هرجور شده خود را به آنجا برسانيم تصميم گرفتيم از خيابان قائم مقام فراهانی که در امتداد ميدان هفت تير است وارد ميدان شويم.
وارد پارک که شدم لی لی را مشغول بحث با چند پليسی ديدم که دوره اش کرده بودند.
پليس ها با تحکم به او می گفتند :"همين حال بايد از اينجا بروی اگر نه بازداشت ات می کنيم."
لی لی می گفت :"چرا نمی توانم در اين پارک بمانم.ما برای استفاده از اين پارک ماليات می پردازيم."
پليس باتوم به دست گفت :"دروغ می گوييد ،همه تان دروغ می گوييد.شما ها برای تظاهرات به اينجا آمده ايد."
حتی اگر با نيت تظاهرات هم آمده باشم فعلا که می خواهم روی اين نيمکت بنشينم و استراحت کنم.
حق نداری.زوداز اينجا دور شو.
به اطرافم نگاه کردم .هرگوشه پارک چند پليس مشغول بحث کردن با مردم داخل پارک بودند.يعضی از آنها را می شناختم.فعالان حقوق زنان بودند که برای دور زدن پليس به اين پارک پناه آورده بودند.اما تعدادی ديگر واقعا مردمی بی اطلاع از برگزاری تظاهرات بودند که برای دمی استراحت در سايه يک درخت و يا تکيه زدن بر نيمکت های چوبی پارک آنجا بودند.اما پليس پس از چند بار هشدار ،با باتوم به طرف همين مردمی هجوم می برد که خبری هم از برگزاری تظاهرات زنان نداشتند.مردم بهت زده از اين برخورد پليس بودند و مدام می پرسيدند :"مگر چه اتفاقی افتاده است که حتی نشستن در پارک هم ممنوع شده است؟"
هرجور بود از ميان ازدحام جمعيت و پليس ها خودم را به ميدان رساندم.در هرگوشه ميدان گروهی از زنان و مردان که اغلب هم جوان بودند،لحظه هايی گردهم می آمدند و خيلی سريع با هجوم پليس های باتوم به دست پراکنده می شدند..با هربار ديگر فرق می کرد.هميشه زنان می توانستند تجمعی را شکل دهند و بعد با حمله پليس پراکنده می شدند .اما اين بار پليس از همان آغاز اجازه نداده بود که تجمع شکل بگيرد.
زنان و مردانی که برای شرکت در تجمع به اينجا آمده بودند ،حاضر به ترک ميدان نبودند. آنچه می ديدم شبيه تجمع نبود بيشتر شبيه جنگ و گريز بود.
در يک لحظه گروهی از زنان و مردان متصل به هم در ميان ميدان با پلاکاردهای کوچکی که در اعتراض به قوانين نابرابر داشتند به حرکت در آمدند.در کمتر از چند ثانيه و در يک اقدام هماهنگ تعدادزيادی برگه های شعار را بر زمين ريختند.توانستم چند برگه را بردارم اما تعداد زيادی پليس و لباس شخصی به صورت هماهنگ و سريع برگه های شعار را جمع کردند تا به دست مردم نيفتد.
جمع کوچکی که شعار می داد ما "زنيم ،انسانيم ،شهروند اين دياريم اما حقی نداريم" ،حالا ديگر با يورش پليس پراکنده شده بود.
دلارام را چند پليس زن و مرد بر زمين می کشيدند.نخستين بار بود که پليس های زن را در يک تجمع اعتراضی می ديدم.پليس های زن همواره چادر می پوشيدند اما آن روز چادرها را برداشته بودند و با مانتو و روسری بودند.پليس های زن باتوم به دست داشتند و از اين سو به آن سو می دويدند ،به تظاهرات کنندگان حمله می کردند و گاه آنها را کتک می زدند .شايد به همين دليل چادرهايشان را برداشته بودند که راحت تر بتوانند کار پليس ضدشورش را انجام دهند.
يادم آمد در چند سال گذشته بارها مسوولان پليس ايران در پاسخ خبرنگاران که آيا زنان پليس با لباس فرمی که در آن پوشش چادر اجباری است ، می توانند وظايف شغلی خود را انجام دهند ،با اصرار می گفتند :"بله !آنها با همين پوشش تمام عمليات ها را می توانند انجام دهند."
و حالا می ديدم که به زنان پليس اجازه داده بودند بدون چادر در محيط عمومی خيابان ظاهر شوند ايا به اين دليل بود که فرمانده هانشان می ترسيدند اين زنان با چادر هايشان نتوانند با زنان تجمع کننده برخورد کنند.
يک پليس زن که هيکل مندتر از بقيه بود و روی مانتويش يک جليقه سفيد داشت در کنار ايستگاه مترو ايستاده بود و باتوم را به دور سرش می چرخاند.حرکتی که شايد برای ايجاد رعب و وحشت در دل زنان معترض انجام می شد.
از يکسوی ميدان به سوی ديگر رفتم ،چند پليس زن با همکاران مرد خود صحبت می کردند ،هرجا زنان پليس زنی را بازداشت می کردند ،همکاران مرد خود را به کمک می طلبيدند.پليس های مرد برای کمک به همکاران زن می دويدند،زن بازداشت شده را دوره می کردند و گاهی در کتک زدن آنها به همکاران زن خود کمک می کردند.پس زنان تازه پليس شده هنوز نيازمند حمايت همکاران مرد خود بودند.
از يک پليس زن که قدم می زد و مواظب اطرافش بود،پرسيدم :"آيا می دانی که اين زنان در اعتراض به چه چيزی امروز در اينجا تجمع کرده اند."
گفت :"نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بدانم."
پرسيدم:آيا می دانی برای زنان حقوق برابر با مردان را طلب می کنند.
با عصبانيت پاسخ داد :"گفتم که نمی خواهم چيزی در اين باره بدانم."
و از مقابلم دور شد.شايد چون نمی خواست بيشتر از اين در اين باره بداند.آيا اين يک دستور بود که با هيچ کس صحبت نکنند؟اما احساس من اين بود که آن زن فقط از يک دستور پيروی نمی کند.انگار چيزی او را می ترساند که بيشتر در اين باره بداند.آيا می ترسيد که در برخورد با اين زنان دچار ترديد شود؟
عابران با کنجکاوی توقف می کردند و می پرسيدند :چه اتفاقی افتاده است؟
پيرمردی به چند پليس که يک دختر جوان را با باتوم می زدند ،اعتراض می کرد:"ای از خدا بی خبر ها چرا می زنيدش؟"
پليس ها جواب می دادند:"معتاد است."
پليس ديگری در اعتراض به زنان و مردانی که اين بار به کتک زدن يک پسر جوان اعتراض می کردند،گفت :"دزد است."
آن روز بسيار شنيدم که پليس ها تظاهرات کنندگان را به مردم دزد و يا معتاد معرفی می کردند و مردم با ناباوری به پليس ها نگاه می کردند.تظاهرات کنندگان شعارهای برابری طلبانه می دادند و مردم نمی توانستند باور کنند که آنها دزد و يا معتاد هستند.
سر و صورت يک پسرجوان خون آلود شده بود و کمی آنسوتر دختری را به زور سوار اتومبيل پليس می کردند.
يک زن پليس به همراه چند پليس مرد به طرفم آمدند.زن مرا به آنها نشان داد و گفت :
"اين زن را می گويم.مشکوک است .چند بار ديدم که از اين سوی ميدان به آن سوی ميدان می رفت."
گفتم : روزنامه نگارم و به خاطر وظيفه شغلی ام از اين سو به آن سو می رفتم.
پليس زن با تجکم گفت :"کارت خبرنگاری!"
کارت توی جيبم بود .فوری آن را بيرون کشيدم و به طرف زن گرفتم.
با حالت خصمانه ای آن را از توی دستم قاپيد و از من دورشد. به دنبالش راه افتادم :خانم!لطفا کارت شناسايی ام راپس بدهيد؟
با لحن تمسخر آميزی گفت :"کارت ات را می خواهی ؟حتما"
و همکارانش را صدا زد.البته پليس های مرد و نه پليس های زن.
آنها به طرف من آمدند ،يکی شان گفت :"شما بازداشت هستيد."
چرا؟دليل بازداشت من چيست؟من يک روزنامه نگارم.
دو زن پليس بازوهای من را گرفتند و من را به طرفی کشيدند.
مقاومت می کردم.می خواستم لااقل کسی از دوستانم مرا ببيند و بفهمد که بازداشتم کرده اند.يک مرد پليس محکم به پشت پايم کوبيد . نزديک بود بر زمين بيفتم اما تعادل خودم را حفظ کردم.پليس زن با باتوم به پاهايم کوبيد.انگار همه بدنم را برق گرفته باشد ،يک لحظه دچار تشنج شدم.شنيده بودم پليس ها به باتوم های برقی مجهز هستند.دوباره و چند باره با باتوم خود به دست ها و پاهايم کوبيد .چند پليس مرد هم که دوره ام کرده بودند هرکدام به نوبه خود مشت يا لگدی نثارم می کردند.چاره ای نبود درد آنقدر زياد بود که من هم چند لگد به طرفشان پراندم.شايد که از شدت کتک هايشان کم شود. کسی انگار سعی می کرد ،من را از دستشان نجات دهد.
پليس ها گفتند:"به تو چه ربطی دارد که دخالت می کني؟"
گفت :"من همسرش هستم."
پليسی گفت :همسرش است .بازداشتش کنيد
بازداشت بهمن موجب شد دست از کتک زدن من بردارند اما اين بار نوبت بهمن بود که کتک بخورد.
يک پليس زن به دستهايم دست بند فلزی زد و آنقدر تنگش کرد که فشار زيادی را به مچ های دستانم وارد می کرد.
گفتم:خيلی تنگ کرده ايد .
بدون اينکه جوابم را بدهد.من را به طرف ديواره ايستگاه مترو برد:همين جا بنشين و از جايت تکان نخور.
در کنار من دهها زن ديگر هم بازداشت شده بودند.
و در کنار ديوار ديگری مردان بازداشت شده را به صف کرده بودند.بهمن را از دور می تواستم ببينم که به او هم دست بند زده بودندو سعی می کردند روی زمين بنشيند اما مقاومت می کرد و می خواست بايستد.پليس ها دوباره بر سرش ريختند و کتکش زدند. احساس عذاب وجدان می کردم.به خاطر من بازداشت شده و دارد کتک می خورد.اما کسان ديگری همچنان در گوشه و کنار ميدان مورد ضرب و شتم پليس قرار داشتند.آنها که به خاطر من بازداشت نشده بودند.پس ممکن بود بهمن هم بدون اينکه در باره من سوالی کرده باشد ،مثل هريک از آنها کتک می خورد و يا بازداشت می شد.آيا خودم را دلداری می دادم؟
زن جوانی که در کنارم نشسته بود ، از من پرسيد :"چرا من را گرفته اند؟"
گفتم :راستش من نمی دانم چرا خودم را گرفته اند ،چه برسد به شما؟
من برای خريد به اينجا آمده بودم و اصلا نمی دانستم چه خبر است که يکهو پليس ها ريختند بر سرم و من را گرفتند و اينجا نشاندند.به من بگوييد اينجا چه خبر است؟
برايش بطور مختصر ماجرای تظاهرات زنان بر ضد قوانين تبعيض آميز را توضيح داد.
گفت :"ولی من از همه جا بی خبر برای خريد به اينجا آمده بودم."
نايلونی در دست داشت که از داخلش چند لباس زير بسته بندی شده در آورد:"ببين !من از يکی از مغازه ای اين ميدان اين ها را خريده ام ،فاکتور خريد هم اينجاست.اگر به پليس نشان بدهم ،ممکن است آزادم کنند."
خب .نشان بده.
حالا بيشتر از آنچه که از بازداشت خودم متعجب باشم ، از بازداشت اين زن متعجب شده بودم.
بارها پليس ها را صدا کرد:من آمده بودم خريد کنم .بياييد آنچه را خريده ام ببينيد.
زنان پليس بر سرش فرياد زدند:خفه شو!
زن آرام ارام اشک می ريخت :"حالا شوهر و بچه هايم نگرانم می شوند.دلشان هزار راه می رود.من فقط برای يک خريد کوچک از خانه آمده بودم بيرون .حتی فکرش را هم نمی کنند که پليس من را بازداشت کرده باشد."
ترانه ،خواهرم را ديدم که از دور به من نزديک می شد ،کاش می توانستم به او بفهمانم که نزديکتر نشود.پس از اتفاقی که برای بهمن افتاد،نگران بودم که نکند اين بار ترانه ،خواهر 25 ساله ام را بگيرند.او نيز به عنوان خبرنگار و در قالب تيم خبری سرمايه برای تهيه گزارش به ميدان هفت تير آمده بود.
ترانه با چهره مضطرب به من نزديک شد :"چرا تو را بازداشت کرده اند؟چرابه دستهايت دست بند زده اند؟
دو پليس زن به سمتش هجوم آوردند:"چرا با بازداشت شدگان صحبت می کني؟اصلا چرا به اينجا آمده اي؟"
ترانه انگار برای تبرئه خودش بود که گفت : "او خواهرم است .آيا حق ندارم که بدانم چرا بازداشت شده و به کجا می خواهيد ببريدش."
يکی از پليس ها خطاب به دوپليس ديگر فرمان داد :"بگيريدش!"
ترانه آنقدر شوکه شده بود که بی هيچ اعتراضی خود را تسليم پليس ها کرد .او را به سمت اتوبوسی بردند که در کنار ميدان بود.
فريده ،همکار ديگرم ،با ديدن اين وضع سعی کرد از معرکه خودش را دور کند.نفس راحتی کشيدم .اگر همه ما را می گرفتند چه کسی بايد اين اتفاق ها را گزارش کند؟
پليس قوی هيکلی که تا چند دقيقه پيش باتومش را در هوا می چرخاند،به سوی من آمد.دستهای دست بند زده ام را در ميان دستانش گرفت و با خود کشيد. چند پليس هم از پشت سر مرا هل می دادند.من را به طرف همان اتوبوسی برد که ترانه را قبلا برده بودند.
سوار اتوبوس که شدم ،تمام صندلی هايش پر بود . تعداد بازداشت شدگان از مسافران اين اتوبوس هم بيشتر بود.از شيشه می تواستم ببينم که پليس ها مشغول پرکردن ماشين ديگری هم هستند .البته مردان بازداشت شده را سوار می کردند.
راننده اتوبوس لباس شخصی پوشيده بود و هرچند لحظه از جايش برمی خاست و به زنان فحش می داد.
در حالی که از روی صندلی بلند شده و ايستاده بودم ،گفتم :اولا که به نظر می رسد شما فقط وظيفه رانندگی اين اتوبوس را برعهده داريد .حتی پليس هم نيستيد ،چطور اين حق را به خودتان می دهيد که يک طرف ماجرا باشيد و به همه ما توهين کنيد.
با خشم به طرفم امد ،با دستش محکم به قفس سينه ام کوبيد،به گونه ای که با فشار روی صندلی پرتاب شدم.بوی تند عرق بدنش توی بينی ام پيچيد .شروع کرد به فحش دادن،فحش های رکيک :"همه شما ها زنان بدکاره هستيد."
اين بار بوی بد دهانش آزارم داد.روسری ام را مقابل دهانم گرفتم .
چند پليس وارد اتوبوس شدند .يکی از آنها به راننده فرمان حرکت داد.
زنی از عقب اتوبوس بلند شد و گفت :"جناب سرهنگ ،آيا شما اين حق را به راننده داده ايد که ما را کتک بزند و فحش بدهد."
نگاهی به راننده انداخت و گفت :"البته که نه"
چند زن شروع به اعتراض کردند :اما او به همه ما توهين کرد.
جناب سرهنک گفت :خب .حالا اينقدر شلوغ نکنيد و موضوع را هم بزرگ نکنيد
و بعد با لحن ملايمی به راننده گفت :البته شما هم نبايد فحش می دادی.
راننده گفت :قربان !داشتند فرار می کردند.
همه يکصدا گفتند :دروغ می گويد.
پليسی گفت :ساکت!
و بعد دستور داد پرده های ماشين را بکشيم.حالا ديگر نمی توانستيم ببينيم ما را کجا می برند.ساعتی ما را در خيابانهای تهران گرداندند . بالاخره اتوبوس توقف کرد.جايی که نمی دانستيم کجاست.
يکی يکی پياده شديم . همه ما را به زيرزمينی بردند که يک راهروی دراز اما باريک داشت.اينجا زيرزمين اداره مبارزه با منکرات بود .جايی که زنان روسپی را پس از بازداشت به آنجا می آورند .دختران جوان با هم پچ پچ می کردند:"اين ديگر خيلی توهين است .حتی حاضر نشده اند ما را به يک زندان سياسی ببرند .اينجا که ويژه مبارزه با مفاسد اخلاقی و زنان روسپی است."
ساعت ها بود که آب نخورده بودم.احساس تشنگی شديد می کردم.روبرويم شير آب قرار داشت و در کنارش چند ليوان.به طرفش رفتم و ليوان را از آب پر کردم و به طرف دهانم بردم .کسی محکم به ليوان کوبيد و آن را از دستم گرفت :"چه کسی به تو اجازه داد که آب بخوري؟"
می بخشيد خيلی تشنه ام بود.نمی دانستم بايد اجازه بگيرم .حالا اجازه می دهيد که يک ليوان آب بنوشم.
"نه!"
اما خيلی احساس تشنگی می کنم.
"گفتم نه.برو آنجا روی زمين بنشين."
حق ندارم آب بخورم؟
"هروقت لازم بود خودمان به شما آب می دهيم."
ببخشيد چه وقت لازم می شود؟
"خيلی حرف می زنی .می خواهی بفرستمت انفرادي؟"
در حالی که سعی می کردم ارتباط بين تشنگی ام را باانفرادی درک کنم.روی سراميک نشستم.
يک زن پليس فرم هايی را برای پرکردن به دستمان داد.که بايد علاوه بر مشحصات شخصی ،آدرس و شماره تلفن مان را هم در آن می نوشتيم."
اغلب بازداشت شدگان دختران جوان بودند،بعضی های شان اضطراب امتحان داشتند،فردا امتحان داريم.اگر آزاد نشويم تکليف امتحان پايان ترم چه می شود؟
و کسانی هم دلداری شان می دادند :"نه بابا،يکی –دوساعت ديگر آزادمان می کنند.ما که کاری نکرده ايم.حتی اجازه ندادند تجمع برگزار شود و بيانيه ای بخوانيم.به چه جرمی می خواهند ما را زندانی کنند.؟"
هيچ کدام از پليس ها در راهرو نبودند،پرسشنامه ها را از ما پس گرفته بودند و همه با هم به داخل يک اتاق رفته بودند.در باز بود و می توانستيم آنها را ببينم که انگار بر سرچيزی با هم بحث می کردند.
از فرصت بوجود آمده برای تلفن زدن به بهمن استفاده کردم .موبايلم را آرام زير روسری بردم و سعی کردم خيلی ارام صحبت کنم:
ما را به بازداشتگاه وزرا آورده اند.شما چند نفريد و کجا هستيد؟
ما حدود سی مرد هستيم که همه ما را به بازدشتگاه موادمخدری ها آورده اند.
يک زن پليس از اتاق بيرون آمد.بدون خداحافظی قطع کردم.
دوباره به اتاق بازگشت ،بهتر بود به جای اينکه به بهمن زنگ بزنم ،يک پيام کوتاه با موبايلم برای همکارانم بفرستم.تند و تند نوشتم :"حداقل سی مرد و چهل زن در تظاهرات مسالمت آميز امروز بازداشت شده اند."
يک باره فريادی من را به خود آورد:
"چکار می کني؟چه کسی به شما اجازه داده است که از موبايل استفاده کنيد.مگر اينجا اينقدر بی قانون است." هنوز دکمه بفرست-سند-را فشار نداده بودم.لعنت به من!
سرم را که بلند کردم .ديدم پليس به طرف کسی ديگر می رود ،يک دختر جوان که موبايل توی دستش بود.
پس با من نبود ،فوری دکمه بفرست را فشار دادم و پيام رفت.
موبايل را توی کيفم گذاشتم.
زن پليس گف:مگر شما موبايل هايتان را تحويل نداده ايد؟
نه.
چرا؟
چون کسی از ما نخواسته بود.
همين حالا همه شما بايد موبايل هايتان را تحويل بدهيد.هرکس هم تحويل ندهد ،ما در بازرسی بدنی آن را کشف خواهيم کرد که به خاطر اين نافرمانی مجازات خواهد شد.
دو پليس ديگر که آنها هم زن بودند ،شروع به جمع آوری گوشی های موبايل کردند و چند دقيقه بعد کيف ها را گرفتند و بعد هم گفتند:بند کفش تان را در بياوريد و تحويل بدهيد.
احساس تشنگی ام بيشتر شده بود:
ببخشيد !آب به ما نمی دهيد.
قبل از اينکه جمله ام تمام شود ،ميان حرفم دويد:
"گفتم که هروقت لاز