10خرداد :وفا به عهدی که در سحرگاه اعدام با همبندان راحله بستم
تغيير برای برابری :مريم حسين خواه: وقتی برای دوست اروپايی ام از آمار بازداشت ها و احضار فعالان کمپين يک ميليون امضا می گويم، می پرسد:" با اين همه بازداشت و احضار و فشار چه چيزی به شما انگيزه می دهد که بازهم روی خواسته هايتان پافشاری کنيد و بخواهيد که اين قوانين نابرابر عوض شود؟واقعا فعالان زن ايرانی از زندان نمی ترسند؟شما شب ها کابوس زندان نمی بينيد؟"
برايش می گويم که ما هم از زندان می ترسيم و سايه اين بازداشت ها و احضارها و حکم های تعليقی روی زندگی ما هم سنگينی می کند، اما چيزی که از همه اين ترس ها و کابوس ها پر رنگ تر و قوی تر است، زندگی زنانی است که قربانی اين قوانين نابرابر شده اند و همه زندگی اشان را از دست داده اند. زنانی که به يمن همين بازداشت ها و زندان رفتن های گاه به گاه با آنها زندگی کرده ايم و حالا چيزی فراتر از سوژه هايی هستند که بايد ماجرايشان پيگيری شود، که حالا حتی اگر بخواهيم فراموششان کنيم هم کابوس زندگی آنها دست از سر ما برنمی دارد.
دوست اروپايی ام نمی داند از کدام کابوس حرف می زنم و من برايش از راحله می گويم. از زنی که که به خاطر همين قوانين تبعيض آميز به پای چوبه دار رفت و همه فريادهای ما از پشت ديوارهای بلند اوين و تلاش دوستانمان در آن سوی ديوارها نتوانست نجاتش بدهد.
کاغذ پاره های زندانم را جستجو می کنم و مطلبی را برايش می خوانم که قبل از اعدام راحله، پشت ديوارهای بلند اوين نوشته بودم، به اين اميد که شايد جغد شوم مرگ ار روی شانه هايش برخيزد و بالای چوبه دار نرود. اين جغد شوم اما، تا وقتی که قانون، زن ها را به عنوان يک انسان کامل به رسميت نشناسد روی شانه های ما، زنان اين مرز و بوم، نشسته است و هر از گاهی قربانی می گيرد.
برخی همچون راحله و راحله ها در يک چهارشنبه سرد و تلخ بالای چوبه دار می روند، برخی در گوشه و کنار همان خانه هايی که قرار است کانونی گرم و پر از مهر باشد خود را به کام مرگ می سپارند، برخی زير ضربه های شوهر و پدری که طبق قانون خود را مالک زن می داند جان می دهند و برخی ديگر نيز که بی هيچ اعتراضی رويه سوختن ساختن را پيشه می کنند ، می پوسند و دم برنمی آورند.....
اين نوشته زمانی که راحله هنوز زنده بود، چاپ نشد تا شايد خانواده شوهرش رضايت دهند. رضايت ندادند و راحله اعدام شد...... نوشتن از رنج های راحله، از يک سو وفا به عهدی است که در سحرگاه اعدام او با هم بندانش بستم برای گفتن از رنج های راحله، که فقط رنج های او نبود و درد مشترکی است ميان هزاران هزار زن ايرانی و از سويی ديگر پاسخی برای اين سوال که چرا ما فعالان زن ايرانی بعد از هر بازداشت مصمم تر می شويم برای تغيير اين قوانين تبعيض آميز:
آن طرف ديوارهای اوين که باشی بايد هزار دليل بياوری که چرا "راحله" و راحله ها سزاوار مرگ نيستند و به خاطر فشار اين قوانين نابرابر و شرايط سخت تحميلی بر آنها است که به چنبره جرم و جنايت کشيده شده اند. اينجا اما، در سلول های دلگير بند نسوان نيازی به بحث و جدل نيست. زنان زندانی که اغلب ستم اين قوانين تبعيض آميز را با گوشت و استخوانشان لمس کرده اند، با استناد به حقوق بشری ترين و در عين حال ساده ترين دلائل می خواهند که راحله اعدام نشود. صدای آنها اما در همهمه مناسبات مردسالاری که از زن اطاعت می خواهد و سکوت، گم می شود.
راحله زن جوان روستايی که 3 سال است به اوين آمده اما، بی هراس از سايه سهمگين مرگ عصر به عصر روزنامه ها را بين زندانی ها تقسيم می کند و در جواب زنان زندانی که در گوشه و کنار برايش اشک می ريزند، با همان لهجه شيرين و ساده روستايی اش می گويد : " هر چه خدا بخواهد همان می شود."
27 ساله است و دست از زندگی شسته، بی هيچ آرزو و اميدی . حتی آرزوی ديدن فرزندانش را هم نمی کند. می گويد:" وقتی آمدم اينجا دخترکم دو سال داشت و پسرم 3 ماه. حالا اگر من را ببينند دلشان مادر می خواهد و من نيستم که برايشان مادری کنم. طفل معصوم هايم از غصه دق می کنند."
اينها را هم با همان آرامش هميشگی اش می گويد. انگار نه انگار که در دو قدمی مرگ است. می خواهم تلنگری بزنم شايد برای نجاتش دست و پا بزند، می پرسم بعد 3 سال بچه هايت تو را يادشان هست؟ در چشمهايم خيره می شود و با خودش زمزمه می کند:"شايد من از يادشان رفته باشم، اما می دانم که انها يک چيزی گم کرده اند. من مادرم و از دلشان خبر دارم. هر شب خوابشان را می بينم."
دادگاه حکم داده راحله بايد اعدام شود، چون شوهرش را کشته است. اما نپرسيده که چرا راحله ساده روستايی که در اين سه سالی که پشت ميله های اوين است، کسی از او جز صبوری و مهربانی و گذشت نديده، اين کار را کرده است؟
راحله در 15 سالگی به عقد شوهرش درآمد، به يمن همان قانونی که اجازه ازدواج دختران را در 13 سالگی صادر کرده است:"پدرم فقير بود و خانواده ام می ترسيده اند من روی دستشان بمانم. من هم نمی خواستم سربارشان باشم. يک روز وقتی من خانه نبودم از طرف من به يکی از خواستگارها جواب بله دادند.من اصلا نمی شناختمش، 9 سال از من بزرگتر بود و فقط دو کلاس سواد داشت."
راحله سر سفره عقد نشست، چون چاره ديگری نداشت، 9 سال با خوبی و بدی اين زندگی ساخت. بارها و بارها کتک خورد، آنقدر که بيهوش شد و کارش به بيمارستان کشيد. بارها و بارها تحقير شد. توهين شنيد. شاهد هوسبازی ها وترياک کشی های شوهرش بود و همه همه را تحمل کرد:"برای هر چيز کوچکی دعوا راه می انداخت و کتکم می زد. موهايم را دور دستش می پيچاند و به اين طرف و آن طرف پرتم می کرد، می خنديدم ، ناراحت می شد. موهايم را در خانه خودم باز می کردم، ناراحت می شد. لباس خوبی می پوشيدم، ناراحت می شد و برای همه اينها کتکم می زد. آنقدر از پله های خانه مرا هل داده بود پايين که گاهی اوقات فراموشی می گرفتم."
راحله همه اينها را تحمل کرد بی آنکه هيچ قانون بازدارنده ای برای مرد باشد و نه هيچ مرجع قانونی که شکايت زن را بدون هزار اما و اگر بپذيرد. و در آخر وقتی جلوی چشمان خودش و در خانه خودش، شوهرش را با زنی ديگر ديد، با زنی که به بهای 10 هزار تومان به خانه او آمده بود، کاسه صبرش لبريز شد:"سه روز قبل از قتل، زن آورده بود خانه. خودم ديدمشان. اعتراض کردم. گفتم ديگر اين زندگی را نمی خواهم. پرسيدم چرا اين کار را کردي؟ عوض اينکه عذر خواهی کند، اذيتم کرد. تهديدم کرد که به هيچ کس چيزی نگويم. نگويم که قبلا هم بارها اين کار کرده. گفت اگر لب بازکنی می کشمت."
راحله می خواست به به پليس خبر بدهد. همسايه اش گفت فايده ندارد. پليس حرفت را قبول نمی کند، تازه اگر شوهرت بگويد که صيغه اش کرده بودم و پليس هم بگويد کار خلاف قانون که نکرده، چه داری که بگويي؟؟
کاری از راحله بر نمی آمد جز صبوری و صبوری. مثل همه اين سالها.... اما دو روز بعد از اين اتفاق شوهرش شبانه سراغش آمد و می خواست او را بکشد. اين گفته راحله در دادنامه ای که خطاب به ديوان عالی کشور نوشته نيز آمده است:" بچه هايم شبها پيش من می خوابيدند. يکی اين طرفم. يکی آن طرف. آن شب يک لحظه چشم باز کردم و ديدم که بچه ها را برده گوشه اتاق و خودش بالای سر من است. دستهايش را نزديک گلويم آورده بود و می خواست خفه ام کند. تا چشمهايم را باز کردم دستپاچه شد و رفت. تا خود صبح از ترس بيدار بودم و ذکر می گفتم. فردا وقتی دوباره پرسيدم چرا اين کارها را با من می کني؟ يک قرص که می گفت آرامبخش است به من داد و گفت بخور. قرص را که خوردم نفهميدم چه شد. سرم گيج رفت و يک دفعه انرژی ام آنقدر زياد شد که می توانستم کوه را از جايش بلند کنم. همه وجودم پر از خشم بود. پر از تحقير. ديگر نمی توانستم تحملش کنم. يک آهن برداشتم و زدم به سرش. خودم هم نمی دانستم دارم چه کار می کنم......"
انگار همه زجرها، تحقيرها و سختی ها يک جا جمع شده بود و راحله را از خود بيخود کرده بود. ديگر نمی توانست همچون هميشه صبوری پيشه کند. گذشت کند. تحمل کند. طاقتش تمام شده بود و در يک لحظه ای که خودش هم نمی دانست چه شد، شوهرش را کشت:" از اولش هم همديگر را دوست نداشتيم. نمی شد هم که طلاق بگيريم.. خانواده هايمان طلاق را بد می دانستند. يک بار که به آخر خط رسيده بودم، رفتم خانه پدرم و گفتم طلاق می خواهم. گفتند دختر بايد اسم مرد رويش باشد و شبانه از خانه بيرونم کردند. شبانه برگشتم خانه شوهرم، چاره ای نداشتم. شوهرم و خانواده اش که با صدای در از خواب بيدار شده بودند مرا به باد کتک گرفتند. آنقدر زدند که بی هوش شدم. کارم به بيمارستان کشيد و سه روز بستری بودم."
با همه اينها وقتی که برای طلاق به دادگاه رفتند، دادگاه قبول نکرد و برای 4 ماه ديگر وقت داد که شايد مصالحه کنند. تا چهار ماه ديگر شوهرش هم منصرف شد و گفت طلاقش نمی دهد.همان روزها بود که از روستايشان در سراب، به تهران آمدند:"تهران که آمديم باز هم کتک ها شروع شد. کتک می خوردم چون چای کمرنگ بود. کتک می خوردم چون حامله شده بودم. کتک می خوردم چون به خاطر حاملگی شکمم جلو آمده بود و می گفت زشت شده ای. کتک می خوردم چون من را نمی خواست و دلش هوای دختر جوان تر کرده بود...."
همه اينها بود که راحله را به آن لحظه جنون آميز کشاند. خودش می گويد:" نمی خواستم بکشمش. همه چيز در يک لحظه اتفاق افتاد. خسته ام کرده بود. آنقدر من را از خودش متنفر کرده بود که به تنگ آمده بودم.از يک طرف من را کتک می زد و از طرف ديگر می خواست که در رختخواب برايش کارهای عجيب و غريب بکنم. می رفت فيلم های پورنو می ديد و همان ها را از من می خواست. نمی توانستم آن کارها را بکنم. خجالت می کشيدم. کتکم می زد.دلم می خواست با من مهربان باشد ،نوازشم کند اما فقط کتک بود و زورگويی. انگار که دشمنم بود نه شوهرم"
شايد اگر آن هنگام که راحله کتک می خورد کسی به دادش می رسيد. شايد اگر آن موقع که هوسبازی های شوهرش را می ديد می توانست به جايی شکايت کند و شايد اگر حرفش را می پذيرفتند و می توانست طلاق بگيرد، هيچ وقت کار به اينجا نمی رسيد.
راحله می گفت:"وقتی شوهرم زنده بود از ترس او نمی توانستم به کسی شکايت کنم. چند باری هم که مخفيانه و با هزار مکافات به ديگران گفتم، هيچ کس کاری نکرد. هيچ کس باور نکرد که اين همه بلا سرم آمده، من هم همه چيز را قورت دادم. فقط از خدا می خواستم که بهانه نگيرد و من را کتک نزند."
می پرسم اينها را در دفاعياتت به قاضی گفتي؟ آن وقت ها نمی دانسته "دفاع" يعنی چه!!:" هر وقت در دادگاه به من می گفتند آخرين دفاعت را بگو، جواب می دادم خب کشتمش ديگر. وقتی به زندان آمدم بود که فهميدم "دفاع" يعنی چه. آن وقتها هنوز فارسی را خوب بلد نبودم."
با همه اينها تا چند روز قبل از اعدامش هنوز باور نمی کرد که هيچ کس حرف های او را نپذيرد. می گفت اگر بگويم آن مرد چه بر سرم آورده شايد اعدامم نکنن. شايد بفهمند که در چه شرايطی کنترلم را از دست دادم و آن کار را کردم. چند ماه پيش از آن اتفاق شوم می خواست کار کند، می خواست با آموختن حرفه ای سالهايی را که بايد پشت نيمکت مدرسه می نشست و زندگی کردن را می آموخت جبران کند، شوهرش اجازه نداد. قانون هم طرف او بود. طبق قانون مرد می تواند زن را از شغلی که مخالف شئونات خانوادگی باشد منع کند و اين شئونات خانوادگی آنقدر کلی و مبهم و گسترده است که تمامی حرفه ها را دربر می گيرد.:"می خواستم آرايشگری ياد بگيرم. نگذاشت. اينجا اما هم آرايشگری ياد گرفته ام، هم قالی بافی و هم خياطی. اگر از خونم بگذرند. اگر آزاد شوم. بايد بتوانم خرج بچه هايم را بدهم."
راحله هنوز به زندگی اميد داشت، اما قدرت اين قوانين نابرابر از اميد او بيشتر بود. خيلی بيشتر. آنقدر که قاضی حتی از راحله، ا