دردهای انبوه و بی صدا
*يک دختر 20 ساله و اين همه درد:فقر، واگذاری تن به مردی همسن پدر، خشونت خانوادگي، تحمل آزار جنسی ..
روشنگری: در سايه رژيم اسلامی فقط قتل و سرکوب سياسی صورت نمی گيرد، هر روز ميليون ها ايرانی در نتيجه ی فشار توامان سياست های اقتصادی و سرکوب سياسی رژيم، ذره ذره و زنده زنده می سوزند بی آنکه نگاهی متوجه آن ها باشد. اولی يعنی سياست های اقتصادی فقر انبوه بوجود می آورد، دومی يعنی سرکوب سياسی راه را برای دفاع جمعی و صنفی مردم از حقوق خود می بندد. زنان در اين مصيبت در خط مقدم قرار دارند. گزارش زير که در روزنامه اعتماد چاپ شده يک داستان واقعی است و نمونه ای از شرايط زندگی ميليون ها دختر جوان ايرانی. شکل مصيبت و گرفتاری متفاوت است، اما مضمون همه جا يکی است: فقر و بسته بودن همه راه ها به روی زن در جامعه ای که دولت آن به هر تلاشی دست می زند تا زن را به درون خانه زير سايه پدر و شوهر برگرداند.
در نمونه زير دختر 20 ساله گرفتار درد هايی است که هر يک از آن ها به تنهايی ميتواند زن را حتی در جوامع پيشرفته که حمايت گسترده از حقوق زن وجود دارد،از پای در آورد، چه رسد به جامعه ای عقب مانده که دولت آن به سرکوب زن و تحميل آپارتايد جنسی و انکار حقوق برابر زن و مرد افتخار ميکند:فقر، واگذاری تن به مردی همسن پدر، خشونت خانوادگي، تحمل آزار جنسی از طرف پسر شوهر، پرداختن بهای اعتراض با بی خانمانی مادر... صدای اين دختران ايران تنها در يک صورت به گوش ها می رسد: دست به قتل شوهر يا آزار دهنده خود بزنند تا دژخيمان رژيم بلافاصله بالای سر آن ها ظاهر شوند و با شور زايد الوصف طناب دار را برای آن ها آماده کنند. وگرنه حتی خودکشی اين دختران در کنار صدها خودکشی به علل ديگر، صدای آن ها را زير انبوه خاک مدفون می کند.
اعتماد
از بچگي آرزو داشتم زندگي خوبي داشته باشم، يك آپارتمان شيك، شوهر و زندگي عالي و...
اين حرفهاي زن 20 سالهيي است كه ديروز به دادگاه خانواده مراجعه كرده بود تا درخواست طلاق از شوهر 58 سالهاش را تسليم قاضي كند.
اين زن به قاضي دادگاه خانواده 2 تهران گفت: پدرم يك كارمند ساده بود و ما هم در يك خانه اجارهيي زندگي ميكرديم. صاحبخانهها بيرحم بودند و كرايه هم سرسامآور بود. خب به قول مادرم سرنوشتمان اين بود: آوارگي.
هميشه آرزو داشتم كه درس بخوانم و وضع ماليام خوب شود كه بتوانم به پدر و مادرم كمك كنم تا راحت زندگي كنند، اما اصلاص فكر نميكردم كه به آرزويم نرسم. درس خواندم و در دانشگاه قبول شدم. وقتي اسمم را در روزنامه ديدم خوشحال شدم. چون ميتوانستم با درسخواندن و كاركردن مشكلات مالي خانوادهام را حل كنم. اما چطور?! مشكل پدرم شد دو تا! حالا بايد خرج و مخارج درس و دانشگاه مرا هم تهيه ميكرد. پدر بيچارهام از شدت مشكلات و سختي كمرش خم شده بود.
اما با اين حال پدر دلسوزم قول داده بود كه مخارج مرا فراهم ميكند، ولي از كجا? وقتي پدرم با شرمندگي مقابلم نشست و اظهار ناتواني كرد دنيا دور سرم چرخيد. دو روز به ؤبت نام دانشگاه مانده بود كه مادرم با خوشحالي گفت كه پول دانشگاه و ؤبت نام جور شده است. تعجب كردم. امكان نداشت! وقتي پرسيدم اين پول از كجا آمده? مادرم توضيح داد كه صاحبخانه قول داده تا هزينههاي دانشگاه را بپردازد. اما اين مساله باعث نگراني من شد. چطور مرد غريبه قبول ميكند كه هزينههاي سرسامآور دانشگاه من را بپردازد? مادرم گفت كه ابراهيم )مردصاحبخانه( كه 58 سال دارد، انسان خيري است و به نيازمندان كمك ميكند.
خوشحال شدم اما اين خوشحالي زياد طولي نكشيد، چون هنوز ترم دوم دانشگاه بودم كه پدرم در تصادف فوت شد و اين مساله باعث شد كه از درس و دانشگاه بيفتم. هرچه پسانداز كرده بوديم، خرج دفن و كفن پدرم شد و بالاخره بلاي بزرگ بر سرمان فرود آمد. ابراهيم آقا پول خود را طلب كرده بود و ما هيچ نداشتيم.
با هزار التماس و خواهش قبول كرد كه دو ماه ديگر در آن خانه بمانيم تا مكاني براي زندگي پيدا كنيم و بعد پولش را هم بپردازيم، اما هرچه با مادرم اين در و آن در زديم بينتيجه بود. بعد از مرگ پدرم وضعمان از بد هم بدترشده بود.
سرانجام ابراهيم آقا يك شب به منزل ما آمد و گفت اگر ميخواهيد ميتوانيد اينجا زندگي كنيد. ولي دخترتان بايد همسر من شود. مادرم گيج شده بود، نميدانست چه كند داشت از غصه دق ميكرد. آخر من يك دختر 19 ساله بودم و او يك مرد 58 ساله! پس از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه برخلاف ميل باطنيام با ابراهيم ازدواج كنم. در واقع بخاطر خانوادهام خود را فنا كردم تا حداقل مادرم را از دست ندهم.
اين زن 20 ساله ادامه داد: روز اول ازدواج با ابراهيم، اول بدبختي من بود، همسر ابراهيم چند سال پيش فوت شده بود. او چهار فرزند داشت كه كوچكترين آنها از من بزرگتر بود. سه دخترش به چشم دشمن به من نگاه ميكردند و فكر ميكردند كه ميخواهم اموال پدرشان را بالا بكشم. رفتارشان آزارم ميداد. يك لحظه آرامش نداشتم. گاهي پدرشان را به جان من ميانداختند و ابراهيم هم بخاطر مسائل جزيي مرا به باد كتك ميگرفت. از همه بدتر رفتار پسركوچك ابراهيم بود كه هميشه به من حرفهاي زشت ميزد و اذيتم ميكرد. پسر كوچك ابراهيم دو سال از من بزرگتر بود و گاهي از من ميخواست كه به خواستههاي نامشروع او تن بدهم. ديگر تحمل اين زندگي برايم مشكل بود.
يك روز پسر ابراهيم از من خواست كه با او ارتباط برقرار كنم اما من جواب رد دادم. بخاطر همين او براي انتقامجويي به من تهمت زد كه طلاهاي خواهر بزرگش گم شده و من دزديدهام. زندگي برايم جهنم شده بود. با شكايت ابراهيم و دخترانش، پاي من به كلانتري و دادسرا كشيده شد، اما خوشبختانه آنها نتوانستند ؤابت كنند كه من سارق هستم، بخاطر همين قاضي مرا تبرئه كرد.
بعد از اين موضوع به خانه مادرم رفتم و درخواست طلاق دادم. همچنين مهريهام كه 40 سكه طلا است را به اجرا گذاشتهام. اين پول ميتواند زندگي من و خانوادهام را تكاني بدهد. ديگر از اين بدبختي خسته شدهام. بعد از اينكه ابراهيم متوجه شد درخواست طلاق دادهام مادرم را از خانهاش بيرون كرد و مادر بيچارهام به همراه خواهر و برادر كوچكم به يك خانه خرابه و كوچك رفتند. اميدوارم ابراهيم تمام مهريهام را بپردازد تا بتوانم خوشبخت باشم و اين آرزو را به گور نبرم.
27 آذر 1384
15:41
نظر شما
نام: ahmad
|
| ای-میل: ozv_ar@yahoo.com |
16:07 23 شهریور 1385
|
سلام
داستانتان جالب بود اما
اما از کجا معلوم که راست باشه
خوب من هم میتوانم کلی داستان براتون بگم
اگر میتوانید این موضوع را برای من ثابت کنید
امیدوارم مرا تشبیه به ... اینها نکید
امیدوارم نفرمایید من از ان آدم های ... هستم و کله ام را کرده ام توی برف
چون معمولا بهضی ها وقتی کم می آورند از این حرف ها می زنند |
نام: arash
|
| ای-میل: |
04:37 14 شهریور 1385
|
faghat dj maryam mitavanad komakemoon konad |
نام: ladan
|
| ای-میل: ladan_lovly2001@yahoo.com |
23:43 16 بهمن 1384
|
az inke 1 2khtare irany hastam sharmsaram , va az inke mesle 1 barde va 1 zendany dar in nezam hastam elame be khod afsos mikhoram |
نام: unkhown
|
| ای-میل: forget it |
01:03 11 دی 1384
|
I am so sorry for the people who live in poverty |
نام: چيا
|
| ای-میل: ------ |
23:19 8 دی 1384
|
نظام سرمايه داري ومرد سالاري جمهوري اسلامي باني اين جنايت هاست.مرگ بر جمهوري اسلامي... |
نام: pupifrank
|
| ای-میل: pupifrank0000@yahoo.com |
22:30 2 دی 1384
|
sharmsaram az inke mard irani hastam
|
نام:
|
| ای-میل: |
09:43 30 آذر 1384
|
koja mishe ba in dokhtar dar tamas basham, agar khoda komak konad mikham komakesh konam ta shayad bad az in hame dardo sakhti be tavanad hade aghal sar panahi baraye khonevadeash faraham konan |
نام: honia
|
| ای-میل: leila_sh56 |
02:21 30 آذر 1384
|
چنین مواردی تکان دهنده و تاسف بارند اما این وهقعیت جامعه ماست این اخرین قربانی فقر نیست و نخواهد بود. زنان بخصوص زنان ایرانی باید با مبارزه چشمگیر این بی عدالتیها و ستمها را از. بین ببرند |
نام: سارا
|
| ای-میل: |
05:13 28 آذر 1384
|
از سر دولتی جمهوری اسلامی است که اینجور بدبختیها گریبان گیر خوانوادهها و دختران بیچاره ما میشود .ودر جواب شهرام که ،چرا خدای شما جز صبر خواستن از بی بضاعتها و بدبختها چیزی دیگری برای آنها به ارمغان ندارد و چرا مردم را از دست ثروتمندان آزاد نمی کند لابد خدا از پولدارها و زورگویان پورسانت دریافت میکند |
نام: شهرام
|
| ای-میل: ندارم |
16:59 27 آذر 1384
|
خدا به او صبر عطا کند واقعا موتعسفم |