|
|||||||||
| |||||||||
|
کاريکاتورهای محمد در مقابل اين طرح مثل لالايی برای بچه هاست
روشنگری.آيا احترام به منزلت انسان را ميتوان در بازار به خريد و فروش گذاشت؟ آيا برداشتن موانع موجود از سر راه بازار شامل موانعی هم هست که ارزش های پايه ای محترم در اعلاميه حقوق بشر در مقابل مالکيت خصوصی ايجاد ميکند؟ يک نقاش دانمارکي، در دفاع از ايده های نوليبرالي، پروژه ای را در يک روستای آفريقايی به اجرا گذاشت و در پائيز سال گذشته تابلوهايی را که در جريان اجرای اين پروژه تهيه کرده بود در کپنهاگ به نمايش گذاشت. استفان جانسون، يک منتقد روشنگر، درزمان نمايش نقدی بر پروژه اين نقاش دانمارکی نوشت که در اينجا ميخوانيد. در نقدجانسون، سبک نوشتار آنقدر ظريف و هنرمندانه است که مضمون را از قفس کلمات آزاد ميکند و به معنا جان ميدهد. نوشته ارزش آن را دارد که تا آخرين جمله خوانده شود. کريستين فون هورنسلت:,پروژه دهکده هورنسلت در اوگاندا استفان جانسون در اوگاندا روستايی هست به نام بوتيونگرا. ساکنان آن قبلا اسم های گوناگونی داشتند: احمد، سوزان، آپولو، جسيکا و نام های ديگر. حالا همه آنها يک اسم دارند: هورنسلت. احمد کابنگه شده است هورنسلت احمد کابنگه. سوزان گيمئی شده است هورنسلت سوزان گيمئی. در اداره ثبت احوال اوگاندا حالا بيش از 300 نفر از اهالی بوتيونگرا، اسم شان هورنسلت است. بعد صد نفر ازاين روستائيان اجازه دادند از آنها برای اثبات هويت جديدشان عکسبرداری شود. آنها زير قراردادی را امضاء کردند که بر اساس آن هر نوع حقوق رسمی در رابطه با اين عکس ها از آنها سلب شده و به يک هنرمند دانمارکی واگذار ميشود که ميتواند عکس ها را به عنوان اثر هنری بفروشد. اسم اين هنرمند چيست؟ معلوم است: هورنسلت، کريستين فون هورنسلت. هورنسلت از هر عکس سه کپی گرفت که حالا در يک گالری در يک مرکز خريد لوکس در کپنهاگ به نمايش گذاشته شده است. در گالري، صداوگاندايی فقير ميان مبلمان های طراحی شده و مدل بالای دانمارکی و ايتاليايی آويزان شده اند. بهای هر تصوير: 52000 کرون دانمارکی. هورنسلت با فروش همه کپی های تصاوير می تواند 15.600.000 کرون به دست آورد. او گاندايی ها به نوبه خود هر کدام يک بز يا يک خوک گرفتند. وقتی حيوانات توليد مثل کنند، حيوانات جديد بين همسايه ها تقسيم خواهد شد. هورنسلت ميگويد اميدوار است در عرض چند سال بوتيونگرا به رفاه برسد. بوتيونگرا؟ روستای مزبوراکنون دهکده هورنسلت ناميده ميشود. در آنجا يک پروژه ی مرکب هنری – بازار آزاد– کمک رسانی به اجرا گذاشته شده است، زيراين شعار: , ما ميخواهيم به شما کمک کنيم،ولی ميخواهيم مالک شما باشيم." کريستين فون هورنسلت طراح اين ايده است و سازماندهی آن را برعهده دارد. او در اوگاندا همکاران محلی استخدام کرده است. او در دانمارک هم عکاسانی استخدام کرده که نشسته اند و عکس بر می دارند. او نويسندگان و فيلمبردارانی را به خدمت گرفته که پروژه را مستند ميکنند و از يک شرکت تبليغاتی برای جلب توجه عموم کمک گرفته است. او منتقدان هنری را جمع کرده که از پروژه تمجيد ميکنند و منتقدان هنری ديگری که آن را مورد انتقاد قرار ميدهند. جهان حالا اينطور کار ميکند: در آن دوردست ها يک فقير نام خود را به خاطر يک خوک می فروشد. اينجا يک هنرمند با نشان دادن عکس های او برای خود موفقيت شغلی دست و پا ميکند. رسانه ها يک خبر گير می آورند. منتقدان چيزی برای نوشتن پيدا ميکنند. و هورنسلت احمد کابنگه در اوگاندا گواهی ميدهد که آزادانه نام خود را در مقابل يک بچه خوک فروخته است. بله، حداقل هورنسلت گواهی ميدهد که او اين گواهی را داده است. معجزه آسا اينکه همه از اين معامله نفع می برند. و اينهمه فقط از طريق تحقق اصول بازار آزاد. ديگر نيازی نيست به خاطر بی عدالتی های موجود در جهان عذاب وجدان داشته باشيد! هورنسلت در کتابی که شرح مستند پروژه است، توصيه ميکند:, به کمک پولی پايان دهيد، تجارت آزاد را شروع کنيد,! آن بند ديگر ولی اگر همه نفع می برند، چرا آن ها احساس بدی دارند؟ آن ها يی که برای هورنسلت کار کرده اند باصرف انرژی زياد از خود دفاع ميکنند، مثل اين که کار نادرستی کرده باشند. نويسنده هايی که به مزد نوشته اند، مثل کرم پيچ وتاب ميخورند تاازاين تردستی چيز مثبتی در بياورند. بوريس گرويس يکی از سرشناس ترين تئوری پردازان هنری آسمان و ريسمان را به هم می بافد و از اتوريته عظيم خود مايه ميگذارد تا ثابت کند هورنسلت يک قهرمان است: اين دانمارکی حقيقت بزرگی را عريان کرده است: روابط بشری عمدتا برپايه بهره کشی از يکديگر قرار دارند. ولی احساس ناخوشايند و تحريک آميز طبيعتا ناشی از اين نيست که هورنسلت نشان ميدهد آدم ها از يک ديگر بهره کشی می کنند، و سفيد ها از سياه ها بهره کشی می کنند. نکته تحريک آميز عيان است و در بندی بعدی می آيد: ما از يکديگر بهره کشی ميکنيم، و سفيدها از سياه ها بهره کشی ميکنند، و اجازه بدهيد به اين کار ادامه بدهيم. ؛؛ هورنسلت را ميتوان با پل هلاندر قياس کرد، هنرمندی که به يک روسپی در ليتوانی پول داد تا از صحنه های همخوابگی خود با او فيلمبرداری کند و بعد فيلم را به عنوان يک اثر هنری به نمايش گذاشت. او هم ميخواست بهره کشی را نشان دهد، ولی قصد او اين بود کاری برای آن بکند. در مقايسه با پروژه هورنسلت، کاريکاتورهای محمد از لارش ويلکس و جيلاند پستن، مثل لالايی هايی است که برای بچه ها می خوانند. هرچند همه آنها در يک مدار حرکت ميکنند که در آن جلب توجه، موفقيت به همراه دارد و پيشرفت شغلی بر پايه عبور از يک مرز مشخص و بعد شرکت در يک کنفرانس مطبوعاتی تامين ميشود. اين شيوه وقتی به بهترين نحو موثر واقع می شود که آدم ضعيف تر ها را لگدمال کند و يا نفرت گروهی را دامن بزند. چرا؟ شايد به خاطر نقش تزکيه فکری که طی آن هنرمند به کمک روان پاکسازی هنری آنچه را که بسياری در درون خود فرو ميکوبند، بيان ميکند: ما بطور روزمره ضعفا را لگد مال ميکنيم به تاييد يک پيام وصل ميشود: بنا بر اصول، درست است که ما آنها را لگدمال ميکنيم. تفاوت اين است که هورنسلت برای شانه خالی کردن از مسووليت به بهانه هايی مثل اصل آزادی بيان يا انتقاد از سيستم متوسل نمی شود. او خود را از کليه ارزش ها آزاد کرده است. يا بهتر گفته شود بازار را به سطح ارزشی در خود ارتقاّء داده است. نتيجه نوعی مکتب سودگرايی است که در آن همه حق دارند از نفر پهلو دستی خود به هر طريق که خواستنداستفاده ببرند، فقط به شرط اينکه بر سر قيمت به توافق برسند. در مسير اين مدار، قانون بايد در جايی دست انداز بگذارد. وگرنه به زودی خواهيم شنيد هنرمندی با اين پيشنهاد به آفريقا می رود که يک خوک بدهد و در عوض نه فقط يک نام بلکه يک بچه آدم بگيرد. و بعد در نقطه ای در اروپا بچه را به نمايش گذاشته و به عنوان يک تجربه حسی به فروش برسانند. و درمقابل منتقدان، هنرمند مثل هورنسلت پاسخ خواهدداد: نگران نباشيد، اين هنر است! و اگر منتقد پافشاری کند، هنرمند به يک شاخه ديگر می پرد، مثل هورنسلت: من فقط نشان ميدهم سيستم چطور کار ميکند. و اگر منتقد ول کن نباشد، هنرمند دوباره سر يک شاخه ديگر می پرد: اين به خاطر خود بچه است. خودتان بپرسيد آيا بچه دلش ميخواهد برگردد. نه ،من از ممنوعيت حرف نمی زنم بلکه از دست انداز. يعنی انتقاد، تفاوت مشخص بين آنچه معنا دارد و آنچه توخالی است. بسياری از پروژه هورنسلت به عنوان هنری جالب توجه استقبال کردند: تلويزيون دانمارک، CNN، بی بی سي، موسسات تبليغاتي، انستيتوهای هنري، منقدان، ستون نويسان رسانه ها، فروشگاه های بزرگ. کار او در آفريقا برعکس با بيزاری و مضحکه روبرو شد. سفير اوگاندا در دانمارک شديدا به آن اعتراض کرد که طبيعتا هورنسلت را بوجد آورد. يعنی هرگونه اظهارنظري، از جمله اظهار نظرمن، از پيش کم وبيش لعنت شده است. در محاسبات هورنسلت برای موفقيت، روی رسوايی به بار آوردن حساب باز شده است. اما سکوت هم آلترناتيو نيست. در پروژه هورنسلت، مثل پروژه ويلکس، خصوصيت هنر به اصطلاح ,relational, خود را به نمايش می گذارد. هنرمند به جای توليد، به ايجاد يک سری حوادث واقعی دامن ميزند، و اگر حوادث به نحو ناخوشايندی پيش رفتند، او با اشاره به آزادی هنر خود را از مسووليت رها ميکند. ولی کسی که پروژه هورنسلت را به عنوان هنر می پذيرد، به سادگی ميتواند ببيند اين هنر بدی است. هنر قوی جايی برای بازتاب تامل درونی هنرمند باز ميکند.اگر هورنسلت روی کار خود عميق تر تامل کرده بود، عقب نشينی ميکرد. زيرا کدام زمينه است که به آدم اجازه ميدهد آفريقايی ها را به اين نحو به نمايش بگذارد؟ چطور يک نفر ميتواند اوگاندای کنونی را چنان فقير و ناتوان به تصوير بکشد که درست به کمک او نيازمند باشد؟ وقتی يک مرد سفيد ازاين کيف می برد که آفريقايی ها با ورود او برای تقسيم بچه خوک ها به رقص در می آيند، چه چيزی به بازی گرفته شده است؟ به هيچ طريقی نميتوان انکار کرد تمام پروژه مشروط است به نژادپرستی از بدترين نوع آن، و نميتوان از اين قضاوت خودداری کرد که پذيرش پروژه نشان ميدهد زيبايی شناسی برده دارانه در بخش هايی از اروپاو کپنهاک کاملا رواج دارد. و حالا اعتراض ميکنند: آنها خودشان داوطلبانه اين کار را کرده اند. آيا زندگی شان بهتر نشده است؟ نه. آينده بتيونگرا هنوز نوشته نشده است. اينکه هورنسلت فقر را از بين ميبرد يا آنرا بدتر ميکند اهميتی ندارد. موضوع به مساله ساده تری مربوط است که سخت تر است. آدم ميتواند خوک خود را به کسی ببخشد. ولی آيا آدم ميتواند از او بخواهد در عوض نامش را بدهد؟ آيا اروپايی ها بايد با آفريقايی ها مثل يک انسان رفتار کنند؟ هنر کجا ميتواند با ديگران مثل سگ و خوک رفتار کند؟ پشت بلوزهای سياهی که زنان بوتيونگرا برای رقص پوشيده اند نوشته است: ما باهم بسوی توسعه گام برميداريم. جلوی سينه بلوزها نوشته شده: خانواده هورنسلت. اين دانمارکی از طريق پخش نام خود يک خانواده گرم بزرگ در اوگاندا آفريده است. اما در تصاوير عيبی هست. در هيچيک از آنها خود هورنسلت در بلوزهايی ديده نميشود که به آفريقايی ها پوشانده است. 6 تیر 1387 02:07 نظر شما
بازگشت
|