|
|||||||||
| |||||||||
|
سرباز زمستان
روشنگری.در 19 مارس امسال عراق زير سکوت نسبی رسانه های انحصاری وارد ششمين سال اشغال خود شد. امی گودمن روزنامه نگار مستقل آمريکايی با يادآوری همکاری اين رسانه ها با دولت بوش در حمله به عراق در سال 2003، با ذکر ارقامی از موسسه Excellence در اورشليم، سکوت امروز آنها را به نمايش ميگذارد. بنا برگزارش موسسه مزبور در سال جاري، اشغال عراق تنها 3 درصد اخبار و برنامه های تلويزيوني، رسانه های آن لاين و چاپی را تشکيل ميداد. در تلويزيون های کابل اين رقم به فقط يک درصد محدود ميشد. اين درحالی است که بنابرگزارشات رسمی در ماه فوريه روزانه 26 نفر در عراق کشته شده اند و در اين کشور جنگی جريان دارد که سه تريليون دلار هزينه آن بوده و با احتساب نيروهای مقاطعه کار خادم ارتش، آمريکا بيش از 300000 نيرو در آن متمرکز کرده است و ميتوان ادعا کرد اکنون عراق مهم ترين عامل تعيين کننده روندهای سياسی در جهان طی سالهای در پيش خواهدبود. سکوت شبکه رسانه ای انحصاری فقط به خودداری از تهيه خبر و تحليل توسط خود اين شبکه ها محدود نمی شود، بلکه سياست آشکاری برای خفه کردن اخبار و گزارشات مستقل در جريان است. بهترين نمونه ی اين سياست، امتناع اغلب اين رسانه ها از پخش خبر تريبونالی بود که سربازان وظيفه و از جنگ برگشته، طی چهار روز در واشينگتن برگزار کردند. اين تريبونال توسط IVAW[مخفف Iraq Veterans Against the War] سازمان داده شده بود و به اقتباس از تريبونال مشابه دوره جنگ ويتنام در 1971 عنوان ,سرباز زمستان Winter Soldier , بر آن گذاشته شده بود. در اين تريبونال ده ها سرباز که در جنگ های افغانستان و عراق شرکت کرده اند به عنوان شاهد عينی ماهيت ضد انسانی اين جنگ را به نمايش گذاشتند. تهيه چکيده ای از اين شهادت ها دشوار است. سربازان، و در مواردی پدران و مادران آنها، تصويری از جنگ را به نمايش گذاشته اند که شنوندگان را وادار ميکند نه فقط بر قربانيان جنايت بلکه بر عاملان اجرای جنايت اشک بريزند. آنها نشان ميدهند جنگ چنان سرباز را سبع ميکند که تنها وقتی از فضای آن خارج ميشود به خودمی آيد. فرزند جويس و کوين لوسی که تنها پنج ماه در عراق بود بعد از برگشت روی سينه اش ميکوبيد و به مادرش ميگفت: ,ميخواهم به درون اين سينه باز گردم, و سرانجام خودش را به دار کشيد ودردش را به گور برد.او چه کرده بود که حتی به والدين و نامزد و روانشناس خود هم نميتوانست شرح آنرا باز گو کند؟ آيا آنطور که دستور داده بودند کاميون را از روی پيکر کودک رانده و حتی به جسدی که له کرده بود، نگاه هم نکرده بود؟.. يک زن سرباز داستان سرپوش گذاشتن بر تجاوز و آزار جنسی بر زنان سرباز را باز گو ميکند. در ويديو ها می بينيم چندين سرباز مرتبا با حالتی افسرده از مردم عراق پوزش می طلبند. پوزشی که مردم عراق نياز به شنيدنش دارند و رسانه های انحصاری با سانسور تريبونال حتی آن را هم از اين مردم دريغ داشته اند. برای اطلاع از اين شهادت ها و مشاهده ويديوها به لينک زير مقاله مراجعه کنيد. در اينجا چکيده ای از چند شهادت را که گزارش کتبی آنها در شبکه اينترنت موجود است ميخوانيد. توجه کنيد که شهادت ها عينا نقل نشده و بسيار کوتاه شده است. جايزه برای تشويق به آدم کشی جان مايکل ترنر. ملوان ارتش. ترنرنيز هنگام شهادت مدالی را که از فرمانده گرفته بود با خشم از سينه می کند: ,نخستين قتل تاييد شده ی من در روز 18 آوريل 2006 صورت گرفت. او يک مرد بيگناه بود. نامش را نمی دانم. اسم او را گذاشتم ,چاقالو,. او داشت به خانه اش بر می گشت و من در مقابل دوستان و پدرش به او شليک کردم. بالای گردنش را نشانه رفتم اما اولين رگبار من او را نکشت. در حاليکه فرياد ميکرد، مستقيم به چشم من نگاه می کرد. برگشتم به دوستانم نگاه کردم و به خودم گفتم اينطور نميشود. يک رگبار ديگر به سوی او گشودم و او کشته شد. خانواده اش او را برداشتند و بردند. آنقدر سنگين بود که هفت نفر جسدش را حمل کردند. ما به خاطر نخستين قتل به هم تبريک می گفتيم و اين اولين قتل من بود. فرمانده گروه من شخصا به من و به همه افراد گروه من تبريک گفت. اين همان فرمانده ای است که قول داده بود هرکس بتواند يک عراقی را زير ضربات بکشد، چهار روز مرخصی می گيرد., موضوع اين نبود که زندانی ها بيرون را نبينند، نميخواستند ما درون آنجا را ببينيم دومينگو روزاس. گروهبان، خدمت در عراق در اولين سال جنگ. من مسوول مرکز بازداشت بودم که عبارت بود از يکی از آن کانتينرهای حمل و نقل که همه شنيده ايد، بعلاوه ی يک ساختمان که دور آن را با سيم خاردار بسته بودند. هنگام تحويل محل گفتند بازداشتی ها جنگجوی دشمن هستند و تو بايد آنها را بيدار نگه داری. ,من آنهارامجبور ميکردم در کانتينر رو به ديوار بايستند و نمی گذاشتم بخوابند و يا حرف بزنند. به آنها پتو ميدادم چون سرد بود ولی اجازه نمی دادم بنشينند يا دراز بکشند. هروقت می خواستند بيفتند يا گيج ميشدند و سرشان را روی ديوار می گذاشتند، من از بيرون به ديوار کانتينر ميکوبيدم و سعی ميکردم آنها را بيدار نگه دارم. کسانی که در ساختمان زندانی بودند، جنگجو نبودند. آنها را فقط برای تحقيق زندانی کرده بودند. يک روز جسدی را که توی کيسه بود به آنجا آوردند. وقتی سربازان صبح روز بعد برای بردنش آمدند، آنرا روی توده ای که توی کاميون بود انداختند، ولی مرحله جمود جسد شروع شده بودو جا نمی افتاد. آنوقت سربازان شروع کردند با لگد به جسد کوفتن... منظورم اين است که داشتند واقعا جسد را له ميکردند که جا بيفتد. ميدانيد... يک بار يک ژنرال سابق عراق را از زندان من بردند. به من گفته بودند او را جدا از ديگر زندانی های غير جنگجو نگه دارم و هرچه ميخواهد به او بدهم. توصيه کردند اگر چيزی ميخواهد هوايش را داشته باش، مواظبش باش و او را وحشت زده نکن. بعد از بردنش... يک سرباز آمد و بعد من گفت: هي، او موقع بازجويی مرده است. من با خودم فکر کردم مگر اين سوال و جواب ها چقدر ميتواند سخت باشد که او را کشته باشد. نميدانم در بازجويی چه گذشت ولی موقعی که او با من بود خوب بود. چند روز بعد از اينکه او را از زندان من بردند، پسر چهارده ساله اش را توی زندان من آوردند. پسر خيلی باهوشی بود که به چهار زبان صحبت ميکرد. ظاهرا قرار اين بود که با پدرش ملاقات کند. به من گفتند زبانش را باز کن و بگذار کمی بيشتر حرف بزند و همکاری کند. اما واقعيت اين بود که ميخواستند او را ببرند جسد پدرش را شناسايی کند. نمی دانم، اگر آن بچه طرفدار آمريکا يا يکی از متحدان ما بود، فکر نميکنم ديگر متحد ما باشد. کمی بعد مرکز بازداشت را گرفتند و به ما گفتند ميخواهند آن را توسط آدم هايی که به ما گفتند آنها را OGA بخوانيم دوباره بسازند. OGA مخفف Other Goverment Agencyبود، اصطلاحی مبهم. ديوارهای بلندی دور بازداشتگاه ساختند. من با خودم گفتم آره اين برای تروريست ها ست. نمی خواهند بگذارند آنها جايی را ببينند. ميخواهند آنها را از هرجهت در مهار خود داشته باشند. اما بعدا فهميدم موضوع اين فقط اين نبود که زندانی ها بيرون را نبينند، نميخواستند ما آن تورا ببينيم. يک شب که به من گفتند پيغامی را به مرکز بازداشتگاه ببرم، در زدم. وقتی آنرا باز کردند، ديدم يکی را روز گل و لای زمين زير لگد گرفته اند و دايم از اين رو به آن رو ميچرخانند. ماموری که او را زير لگد گرفته بود،اورا توی گل از اين رو به آنرو می چرخانند و روی او آب ميريخت. ميدانيد همان شکنجه ی غرق کردن ساختگی[Waterboarding]. يک بازداشتی ديگر با کيسه ای روی سرش آنجا ايستاده بود و واداراش کرده بودند صخره بزرگی را روی سرش نگه دارد تا وقتی که بدنش ديگر طاقت نياورد و غش کرد. اين تصوير توی مغز من است. من هيچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد. هيچوقت آنرا فراموش نخواهم کرد... ببخشيد... اخلاق جنگ: سزاوار نيست برای جنايتی جايزه بگيری که خودت افتخار انجام آن را نداری هارت ويگز عضو نيروی هوابرد موسوم به ,شکارچيان آسمان, مامور در نخستين تهاجم به بغداد در مارس 2003 نخستين وظيفه ما تخليه ,السماوا, و ,آماده کردن, آن برای استقرار نيروهای آمريکايی و حرکت به طرف بغداد برای تصرف فرودگاه آن بود. شهر پر از پشه بود، همراه غذا دهانتان پر از مگس و پشه می شد... ما ساختمان ها را با توپ ويران کرديم، ساعت را تنظيم ميکرديم و رگبار شليک ها شروع ميشد. و ميدانيد اين جنگ ارتش با ارتش نيست. مردم در شهرها زندگی می کنند. بواقع من هرگز نديدم توپ هايی که در شهرها شليک ميکرديم چه کرده اند، فقط ميتوانم خيال خودرا به خدمت بگيرم چند غيرنظامی و بيگناه را کشته ام. يک سلاح ديگر که در السماوا به کار گرفته شد اسپکترا گان شيب اSpectre gunship بود که با هواپيمای سی 130 شهر را هدف می گرفت. تمام شهر آن زير يک پارچه آتش و همه چيز پودر ميشد. شما بايد خودتان ببينيد. اگرچه از آسمان شليک ميشود ولی زمين زير پای شما ميلرزد. هليکوپترهای کيوواKiowa موشک پرتاب ميکنند، اف 18 ها مرتب بمب می اندازد، تا استخوان تان می لرزد، من روی زمين به شهری پر از آدم با توپ شليک ميکنم و شهر را با مردمش به آتش می کشم. و راديو ها، هيچوقت خبر خوب از راديو ها نمی آمد. يک بار از راديو گفتند به همه تاکسی ها شليک کنيد، چون دشمن از آنها برای حمل و نقل استفاده ميکند. و درعراق هر خودرويی ميتواند يک تاکسی باشد. کافی است آنرا سفيد و نارنجی رنگ کنند. يکی از سربازان گفت ,ببخشيد؟ درست شنيدم؟ همه تاکسی ها را به آتش ببنديم؟,، سرهنگ از طرف ديگر پاسخ داد, درست شنيدی سرباز، همه تاکسی ها را به آتش ببنديد,، و وقتی اين سوال و جواب تمام شد تمام شهر يک پارچه آتش شد، تمام واحدهای آنجا به روی بی شمار خودروها، و روی مردم، آتش گشوده بودند. اين نخستين تجربه من از جنگ بود. شروعی به واقع متناسب برای آنچه در بقيه دوره گذشت... بعد به بغداد رفتم. شهر را تقريبا با خاک يکسان کرديم. ميدانيد هيچ ساختارواقعی آنجا وجود نداشت، نه پليسی نه مقامي، فقط ما. و ما اين را به نفع خود به خدمت گرفتيم. خودمن، هرگز خودم را واقعا راسيست نمی دانم، ولی آنجا همه چيز و همه کس را با لفظ تحقير آميز ,حاجی, می ناميديم... و بعد تجسس ها، ما هرگز حتی يک بار هم جايی و يا آدمی واقعا مظنون را مورد تجسس قرار نداديم. به شيوه صدام همسايگان تشويق ميشدند خبرچينی کنند و بعد حمله را شروع ميکرديم... [هارت ويگز اولين تجربه خودش از اين تجسس ها را مفصل شرح ميدهد]... بدون توجه به اين که چيزی گير نياورده ايم، دو مرد جوان را گرفتيم. من به گروهبان نگاه کردم و گفتم: , گروهبان اينها که از آن نوع آدم هايی نيستند که ما دنبال شان می گرديم,. گروهبان:, مهم نيست. حتما به هرحال يک کاری کرده اند.,. مادرش توی صورت من شيون ميکرد، سعی ميکرد پای مرا ببوسد و ميدانيد، من زبان عربی بلد نيستم، ولی زبان انسان را که بلدم. او داشت به من ميگفت: , خواهش ميکنم، چرا داريد پسر مرا می گيريد؟ او که کار بدی نکرده است., من حس ميکردم که هيچ قدرتی ندارم. فکر کنيد عضو پياده نظام لشگر هوابرد 82 باشي، و هليکوپترهای آپاچی و خودروهای برادلی و زره پوش ها و M14 ها پشتيبانت باشند و خودت را ناتوان حس کنی. من هيچکاری نمی توانستم بکنم، از هرکمکی به او ناتوان بودم. و بعد فقدان انسانيت در جنگ. وقتی به گذشته نگاه ميکنيد، آنجا با انسانيت بيگانه بوديد. يک روز ما در جاده بغداد می رانديم و يک جسد درکنار جاده پيدا کرديم... منتظر بوديم مقامات برسند و جسد را که معلوم بود به قتل رسيده است تحويل بگيرند. دوستان من پريدند و شروع کردند به عکس گرفتن با جسد. به من می گفتند:, هی ويگز، نميخواهی با اين مرد عکس بگيري؟,، من گفتم نه. توجه کنيد ,نه, به اين معنی نبود که اين کار بر پايه يک اصل اخلاقی افتضاح است، بلکه به اين دليل گفتم نه که او را خودم نکشته بودم. نبايد جايزه کاری را ميگرفتم که خودم نکرده بودم. ميخواهم طرز تفکر آن موقع من را بدانيد. من از مرگ يک انسان و عکس گرفتن با او برافروخته نشده بودم، بلکه به اين دليل ناراحت بودم که آنها خودشان او را نکشته بودند و نبايد به خاطر کاری که نکرده اند اعتبار بگيرند. آدم هايی مثل سگ و کودکانی که به جای صورت يک صفحه سفيد دارند کاميلو ميا. شش ماه خدمت در عراق و بعد بازداشت به علت امتناع از خدمت. من مامور بازداشتگاه بودم و به من گفتند بايد با داد و فرياد زندانی ها را بيدار نگاه دارم.اولين سوال من از فرمانده اين بود:, چکار کنم بفهمند. آنها که انگليسی بلد نيستند. او جواب داد: آنها درست مثل حيوان هستند. درست مثل سگ. فقط سرشان داد بزن. مهم نيست به چه زبانی. آنقدر داد بزن ,پاشو, تا منظورت را بفهمند. می فهمی درست مثل سگ، وقتی گفتی بلند شو، آنها از جاشان بلند ميشوند. بگو به چپ بروند، ميفهمند که بايد به چپ بروند. اما برای رسيدن به اين نتيجه فقط داد زدن کافی نبود: کلاه روی سرو چشم کشيدن، کيسه شنی روی سر گذاشتن، پيچيدن در پلاستيک، زير نور دايم قرار دادن تا زندانی احساس حجم وفضا را از دست بدهد، ايجاد سروصدای بلند شبيه انفجار روی ديوار مقابل، لوله تفنگ روی شقيقه گذاشتن، در واقع ما زندانی را بطور دايم در حالت اعدام مصنوعی قرار ميداديم و اگر همه اينها اثر نکرد او را توی يک انبارک فروکردن و روی ديوار آنقدر کوبيدن تا ديوانه شود... کاميلوميا توصيف گويايی از ماهيت غيرانسانی جنگ به دست ميدهد: خود او هنگام کنترل ترافيک اجازه نمی دهد زن آبستن را به بيمارستان ببرند. يادش می آيد به او آموزش داده اند که ممکن است ماشين زن پراز مواد منفجره باشد و او و دوستانش را به هوا بفرستد. باز موقع کنترل ترافيک صدای ناله ضعيفی از درون يک ماشين می شنود که ميگويد: ,ميستر، ميستر,. درون ماشين دو مجروح افتاده اند و از ,ميستر, کمک ميخواهند. کاميلو ميا ميخواهد آنها را به بيمارستان بفرستد، اما باز يادش ميايد.. تفنگ را به سوی ميگيرد که آنها را بکشد که يک عراقی به او ميگويد آخر آنها مجروح هستند... اولين قتل کاميلو ميا در عراق، کشتن يک کودک 11 ساله بود. او تعداد گلوله هايی را که با مسلسل به سوی کودک شليک کرده ميشمرد، صدها گلوله... بايد کودک سوراخ سوراخ شده باشد، اما او نميتواند پيکر کودک را به خاطر بياورد، برعکس صحنه بعدی را به خوبی به خاطر می آورد: تعدادی آدم از درون جمعيت به سوی کودک آمده و دستی بچه را از شانه لباسش بلند ميکند. چرا کودک را به خاطر نمی آورد؟ چهره بسياری از کودکان در خاطره او کاملا سفيد است. مثل آن کودکی که درصندلی جلو ماشين نشسته بود و در کنارش جسد بی سر پدر که ميا و همقطارانش زير رگبار او را از پای درآورده بودند، يا صورت کودک ديگر کنار جسد بی سر پدر در زير زمين يک خانه که مورد تجسس او و هم قطارانش قرار گرفته بود. ميا گمان ميکند حالا ميداند چرا اين کودکان در خاطره او به جای صورت يک صفحه سفيد دارند: اينجا ديگر نژاد پرستی يا آموزش نظامی يا القاء ايدئولوژی عمل نمی کند. جنايت سنگين تر و خاطره دردناک تر از آن است که بدن او قدرت آن را داشته باشد بار آن را تحمل کند: , تصور ميکنم بدن خودت، روانت، ميخواهد تو را از خاطره ای که وجودت را از انسانيت تهی ميکند محفوظ نگه دارد... جنگ ترا مجبور ميکند که از انسانيت تهی شوي، زيرا جنگ غيرانسانی است., ژنرال ها و حشرات جف ميلارد نه سال خدمت در گارد ملی نيويورک، شرکت در جنگ عراقف در حمله های اول و دوم نکته اصلی شهادت ميلارد برخورد نژادپرستانه فرماندهان و ژنرال های آمريکايی به عراقی هاست. نه فقط سربازان بلکه اين فرماندهان عالی هم بودند که عراقی را ,حاجی, خطاب ميکردند. مفهوم جاافتاده ای که در فرهنگ ارتش آمريکا در عراق با فرهنگ جاری در کشورهای اسلامی متفاوت است و مفهومی مشابه حشره يا آدم پست و بی ارزش دارد. ميلارد تاکيد ميکند حتی خود ژنرال کيسی عراقی ها را با اين لحن تحقير آميز مورد خطاب قرار ميداد. خاطره ای که او نميتواند از ياد ببرد مربوط به هنگامی است که او به طور رسمی به کلنل روشل فرمانده لشگر گزارش ميداد. در اتاقی گوش تا گوش افسران عاليرتبه نشسته بودند. او داشت گزارش ميداد که در يک ايستگاه کنترل ترافيک يک ملوان جوان به ماشينی که تنهای خطايش اين بود که با سرعت حرکت ميکرد در عرض يک دقيقه بيش از 200 گلوله شليک ميکند. سرنشينان خود رو يک پدر و مادر از شهروندان غيرنظامی و پسر چهارساله و دختر سه ساله آنها در دم جان ميدهند: کلنل روشل , با صندلی اش يک چرخش ميخورد و نقل قول ميکنم: "اگراين حشرات[حاجی ها] بلد بودند رانندگی کنند اين اتفاق نمی افتاد" من به اطراف اتاق، به ساير افسران، آقايانی که گوش ميدادند، نگاه کردم. من در اتاق پائين ترين رده بودم. حتی يک حرکت بدن يک حرکت سر يا حالتی از بدن که نشانه مخالفت با اين گفته باشد نديدم... عراقی را فقط آمريکايی نميزند... بلغاري، لهستاني، پليس عراق و من.. مايک تاتن مايک تانن هنگام ادای شهادت در تريبونال بسيار برآشفته است. او مدالی را که ژنرال پترائوس در عراق به سينه اش زده از لباسش می کند و ميگويد:, من اينجا هستم که خشم خودم رانشان بدهم، هم عليه رفتار آمريکا در آنسوی اقيانوس ها، هم عليه تداوم ادعای رئيس جمهور مبنی بر اينکه عراق يک موفقيت بوده است، هم عليه شهروندان اين کشور... يک آپاتی نسبت به اين اشغال... اين به نام ما صورت گرفته و هريک از شما مسوول هستيد. من خيلی از اعمالم متاسفم و نمی توانم کارهايی را که کرده ام پس بگيرم. من از مردم عراق و از کشور خودم طلب بخشش ميکنم و ديگر نمی خواهم در انجام اين کار شريک باشم. ژنرال پتريئوس شما شايد مرا به خاطر نداشته باشيد ولی يک زمان رئيس من بوديد. شما سربازان را در خدمت منافع خود به کار گرفتيد و خود به يک هوراکش ديگر برای اين جنگ و اشغال که آمريکا را نابود ميکند تبديل شده ايد... من ديگر اجازه نميدهم مرا مثل يک عروسک خيمه شب بازی در خدمت پيشرفت شغلی خودتان به بازی بگيريد., تانن نيز مامور نگهبانی زندان بود و شکنجه و بدرفتاری با بازداشتی ها را شرح ميدهد. او ميگويد اين اعمال ,نه فقط بوسيله آمريکايی ها، بلکه بوسيله سربازان بلغاري، لهستاني، پليس عراقی و من صورت می گرفت، و همه اينها در حضور افسران نيروهای ائتلاف، نه فقط به عنوان مجری بلکه بعنوان شاهدصحنه, ... کشتن يک شهردار به شيوه ای بسيار تميز جيسون واشبرن سرجوخه نيروی دريايي، چهار سال خدمت در مناطق جنگي، سه بار اعزام به عراق در سالهای 2006-2003، حمله به بغداد، حليله، نجف، حديثه. , به نسبتی که احتمال خطر بالاتر بود، اجازه داشتيم و از ما انتظار ميرفت تبه کارانه تر عمل کنيم. موقع شروع حمله بايد از هويت دشمن اطلاع ميداشتيم تا اجازه داشته باشيم او را هدف قرار دهيم. بعد اگر شهری که به طرفش ميرفتم خطرناک بود اجازه داشتيم به هرکس که دلمان ميخواهد شليک کنيم، منطقه آزاد برای شليک کردن، و ما در حين عبور از شهر به همه چيز شليک ميکرديم. واقعا هيچ قاعده اي، مطلقا هيچ قاعده ای برای به کار بردن زور وجود نداشت. من به خاطر می آورم زنی را که از کناری ميگذشت، روی سرش يک سبد بزرگ بود و به نظر ميرسيد که به طرف ما می آيد. ما او را با يک خمپاره انداز مارک 19 زير آتش گرفتيم. وقتی دود فرو نشست متوجه شديم توی سبدش خوارو باربود. او داشت به خانه اش غذا ميبردو ما او را قطعه قطعه کرديم... بيشتر مواردی که من شاهد قتل بی گناهان بودم، مربوط به کسانی بود که پشت رل ماشين بودند، بيش از همه راننده های تاکسی... طی سومين دوره اعزام من مقرر کرده بودند که ما بايد ترافيک را هنگام عبور کاروان نظامی آمريکا کاملا متوقف می کنيم. اگر کسی زود ميرسيد، يا سريع حرکت ميکرد يا بی توجه بود کشته ميشد. يکی از اينها شهردار شهری نزديک حديثه بود. روسای ما تصويرصحنه کشته شدن او را به ما نشان دادند. آنها تمام گروه را جمع کرده بودند و عکس را نشان ميدادند و ميگفتند اين يک نمونه عالی از هدف گيری است که نشان ميدهد وقتی گروهی وظيفه دارد از نزديک و در شرايط وزش باد شليک کند، چطور بايد عمل کند. فرمانده به گروه می گفت تيراندازی يک ملوان خوب بايد به اين شکل باشد... و اين شهردارآن شهر بود. و آنوقت به جوخه من وظيفه دادندبرويم از خانواده او عذرخواهی کرده و به آنها پول بدهيم... اين واقعا مسخره بود... يک کار ديگر که در سومين دور اعزام ما را موظف کرده بودند انجام بدهيم اين بود که بايد هميشه بيل يا سلاح های سبک با خودمان حمل ميکرديم تا وقتی متوجه می شويم يک غيرنظامی بی گناه را کشته ايم، بيل يا سلاح را کنار جسد او بگذاريم و وانمود کنيم شورشی است. موقع عمل با يک چشمک يا تکان سر به ما حالی ميکردند که بايد اين کار را بکنيم. در اين دوره به ما ميگفتند هروقت ديديم کسی بيل يا يک سبد سنگين حمل ميکند، يا دارد جايی را حفر ميکند، بويژه نزديک جاده، او را بزنيم. عراقي، سپر انسانی برای آمريکايی جيسون لميوکس چهارسال و نيم خدمت در پياده نظام لشگر نيروی دريايی. سه بار در عراق از 2003 تا 2006 لميوکس در آغاز شهادت خودت شرح ميدهد که بنا بر قوانی بين المللي، قواعد جنگ و اشغال برای حفاظت مردم محلی است و يکی از اهداف آن اين است که از شدت مقاومت در برابر اشغال بکاهد و مانع حمايت مردم محلی از مخالفين اشغال بشود. لمپوکس از قول يک کارشناس اسرائيلی نقل ميکند که رعايت همين قواعد باعث بالارفتن تلفات انگلستان در ايرلند شمالی و سرانجام عقب نشينی ارتش انگليس از اين منطقه شد. لميوکس در ادامه شهادت خود ميگويد ولی ايالات متحده در عراق کاملا برعکس عمل ميکند و قواعد را به نحوی تنظيم کرده است که جان سربازان آمريکايی به بهای بالا رفتن تلفات محلی حفظ شود:,هرکس که عکس اين را بگويد يا دروغگوست يا نادان,. لميوکس ميگويد طی سه دوره ای که در عراق خدمت کرد، رعايت قوانين حاکم بر جنگ به تدريج کم و کمتر شد تا جايی که ديگر هيچ قاعده ای نماند. , وقتی در مارس 2003 درالزبير ما در مرز کويت – عراق بوديم بايد بر اساس قواعد کنوانسيون ژنو عمل ميکرديم و اجازه داشتيم فقط به کسانی تيراندازی کنيم که لباس نظامی پوشيده باشند مگر اينکه تسليم شوند، پرسنل مذهبی و پزشکی استثنا بودند. وقتی به بغداد رسيديم فرمانده من به من گفت اگر کسی به من آنقدر نزديک شود که احساس ناراحتی کنم و فورا به دستور من عقب نرود، اجازه دارم او را بکشم. بايد به خاطر داشت من بلد نيستم عربی صحبت کنم. اما فرمانده به من فهماند:, بهتر است آنهاکشته شوند تا ما,. اين شيوه طی سه سال خدمت من تشديد شد... در آغاز برای کشتن يک فرد ضروری بود او قصدی انجام اقدامی خصومت آميزی داشته باشد يا عملا دست به اقدام زده باشد. بعد از حمله آوريل 2004 به الانبار همان فرمانده به ما دستور داد هرکس يک ديشداشه سياه يا سرپوش قرمز داشته باشد نيت خصمانه دارد و بهتر است به قتل برسد. يکی دو ساعت بعد دستور ديگری آمد. اين بار هرکس در خيابان بود نيروی رزمی دشمن محسوب ميشد. من به خاطر می آورم بعد از اين دستور در همان بعدازظهر ما به گوشه ای از يک خيابان رسيده بوديم. يک جوان غير مسلح عراقی لای دری را باز کرد. يک ملوان به او شليک کرد. صحنه بعدی را به خاطر نمی آورم. فکر ميکنم به يک دليل روانی مغزم ناگهان کورشد. صحنه بعدی که به خاطر می آورم اين است که از روی جسد آن مرد ميگذرم و يادم می آيد آنجا يک اتاق انباری بود پر از نوعی پفک پنيری که در عراق رايج است. سلاحی آنجا نبود به جز اسلحه ما. فرمانده چندهفته بعد به ما گفت بيش از 100 ,دشمن, را کشتيم و من ميدانم اين آمار شامل آدم هايی بود که فقط به اين دليل کشته شدند که به خيابان آمده بودند. بعد از اين دوره، قواعد را تغيير دادند. ديگر برای کشتن لازم نبود اقدام خصمانه تشخيص داده شود، فقط قصد خصمانه کافی بود و نمونه هايی هم بطور اخص داده شده بود. حمل بيل، ايستادن سربام و صحبت با تلفن دستي، داشتن دوربين، بيرون ماندن بعد از اعلام ساعت عبور و مرور. در سومين دورخدمت من قواعد باز هم بدتر شد، اساسا قانون به اين دليل وجود داشت که فرمانده بتواند ادعا کند قانونی هست و رعايت ميشود. در واقعيت فرمانده من به من و ملوانان همراه من گفت فقط کافی است که از حضور يک عراقی احساس ناامنی داشته باشيم تا حق داشته باشيم او را بکشيم و ,رفع و رجوع کار برعهده ما., جيسون ليموکس آنگاه شرح ميدهد که در دوره دوم و سوم ماموريتش در عراق سربازان چنان ضربات روحی وحشتناک خورده و شاهد مرگ و قطع عضو دوستانشان بوده اند که بدون هرنوع بهانه ای نيز مردم عراق را هدف می گرفتند. مثلا بعد از يک انفجار در کنار جاده: ... چند دقيقه بعد ديدم يک ملوان شروع کرد به رگبار بستن خودروهايی که صدها متر دورتر و در جهت مخالف ما حرکت ميکردند. آنها آنقدر از ما دور بودند که نميشد فهميد چه کسانی در آنها نشسته اند. به هيج نحوی نميتوانستند برای ما خطر محسوب شوند. آنها آنقدر از ما دور بودند که شايد اصلا نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است، ولی ملوان آنها را زير رگبار گرفته بود. اين ملوان که در جنگ الانبار شرکت داشت، برای من تعريف کرد همان فرمانده ای که دستور داده بود هرکس را در خيابان در حال حرکت ديديم بزنيم، شخصا دو پيرزن را که سبزی حمل ميکردند به گلوله بست. فرمانده اول به اين ملوان گفته بود اين دو زن را بزن. وقتی ملوان امتناع ميکند، او خودش دو پيرزن را به رگبار می بندد که سرمشقی برای ملوان باشد. جنگ برای هاليبرتون، خوب است کلی دورتی. کلی دورتی يکی از بنيانگزاران IVAW، مدير عامل آن و يکی از سازمان دهندگان اصلی تريبونال ,سرباز زمستان, است. کلی در شهادت خود در آستانه ورود به پنجمين سال جنگ در مارس گذشته به برخی سوالات مهم که در رابطه با چرايی شرکت سربازان آمريکايی در جنگ پيش می آيد پاسخ داده است: , بسياری از مردم از من می پرسنداگر جنگ بد است و سربازان اين را ميدانند، چرا از رفتن به عراق سرباز نميزنند., چکيده ای از صحبت های او: کلی ادعای جرج بوش را مبنی بر اينکه سربازان به خاطر احساسات ميهن پرستانه با اشتياق خود را برای سومين دور اعزام هم معرفی ميکنند، رد ميکند و ميگويد: بيشتر سربازانی که در عراق هستند حالا برای سرباز دست چپ و دست راست خود ميجنگند. آن ها برای شان به يک خانواده دوم تبديل شده اند. ما حتی در IVAW نيز کسانی داريم که عليرغم ضديت شان با جنگ ميخواهند دوباره نام نويسی کنند، زيرا احساس ميکنند دوستانشان را آنجا گذاشته و خودشان را نجات داده اند. کلی به عوامل عينی تری هم اشاره ميکند: دادگاه های نظامی که برای ,فراريان از خدمت, تشکيل شده، هزينه سنگين وکيل برای اين دادگاه ها، فشار مالی بر سرباز امتناع کننده و خانواده ی او، تهديدهايی که برای آتيه سرباز وجود دارد، فشار اجتماعی و حتی برخی از اقوام بر سربازان و اينکه اکثر مردم از مقاومت سربازان امتناع حمايت ميکنند اما دست به اقدام نمی زنند: , اين کافی نيست که فقط بگوئيم اوه چه عالی. زيرا آنها در معرض اين خطر قرار دارند که همه چيز خود را از دست بدهند., کلی در مورد اعزام خودش به عراق ميگويد: من در سال 1996 به گارد ملی پيوستم. 17 سال داشتم و در آستانه فارغ التحصيل شدن از دبيرستان در جستجوی راهی برای به دست آوردن شهريه کالج بودم. نميدانستم چکار بايد بکنم. پدرخوانده من مرا تشويق ميکرد که به گارد ملی بپيوندم، چون لازم نبود از آمريکا بيرون بروم. يک هفته در ماه تعليم ميديدي، قهوه ميخوردي، دورو بر اسلحه خانه می پلکيدی و اگر اتفاق بدی می افتاد صدايت ميکردند. من تمايل نداشتم، ولی عاقبت با مسوول عضو گيری صحبت کردم، زياد بد به نظر نمی آمد. با بهترين دوستم اليزابت صحبت کردم. او اول مرا مسخره کرد، ولی بعد گفت: ,صبر کن ببينم، در باره شهريه کالج چه می گويند؟ شايد من بايد با آنها صحبت کنم., من گفتم تو بايد با من بيايی... چون تشويش داشتم. در مدرسه به عنوان عضو گروه امداد پزشکی را ثبت نام کردم تا در کالج رشته بيولوژی رابردارم. اما... در اوايل ژانويه از گروهبان خودم يک تلفن داشتم. او گفت: ,متاسفم، ولی تو به عنوان سرباز وظيفه اجباری به گروه پليس نظامی منتقل ميشوی. تو ديگر عضو گروه امداد نيستی. من شوکه شده بودم. حال می فهمم چقدر ساده بودم. در ماه فوريه ما در کويت بودم و وقتی جنگ شروع شد به جنوب عراق نزديک ناصريه اعزام شديم. ما پليس نظامی بوديم و کاری که ميکرديم عبارت بود از مقداری زياد نگهبانی و اسکورت تانکرها و تريلر های بزرگ که عمدتامتعلق بودند به شرکت Kellogg Brown & Root، وابسته به هاليبورتون. هی ميرفتيم بالا و می آمديم پائين، شمال و جنوب، از يک پايگاه نظامی به پايگاه ديگر، تا به ارتش آمريکا آذوقه برسانيم که اشغال بتواند ادامه يابد. صدها و هزارها از اين کاميون ها و ماشين های نظامی در روی جاده های عراق عبور ميکنند از کنار اين دهکده به دهکده بعدي، از کنار شهرهايی که زير بمب ها و اشغال ويران شده اند. مردم کارندارند، برق ندارند، در ساختمان هايی که نيم آن فروريخته زندگی ميکنند، نه دوا و دکتر، نه امنيت برای رفتن بر سر کار و مدرسه، مردم در کثافت غرق شده اند و ما داريم تن ها و تن ها آذوقه و مهمات را می بريم تا امکان ادامه اشغال فراهم شود. من واقعا نميدانستم چه بايد بکنم. من با جنگ موافق نبودم و احساس ميکردم در موقعيتی غير ممکن قرار گرفته ام. ما از کويت آمده بوديم که به واقع مجلل و زرق و برق دار است. يک کشور کوچک فوق العاده ثروتمند. وقتی در کويت رانندگی ميکنيد به ياد لاس وگاس می افتيد، مارک های جديد و تزيينات عالی. همه لامبرگينی و مرسدس ميرانند و لباس های زيبای گوچی و پرادا می پوشند. آنوقت بعد از چند ساعت رانندگی واردعراق ميشوند و اولين چيزی که در مقابل شما قرار ميگيرد دسته دسته بچه های کوچکی است که لباس پاره پوره پوشيده، پابرهنه اند و سراپای شان را غبار گرفته، و التماس کنان از شما آب و غذا ميخواهند. اولين بار وقتی به عراق رفتيم، هنوز خيلی از شروع نگذاشته بود و به ما گفته بودند آماده باشيد که از سلاح تان استفاده کنيد، چون در منطقه جنگی هستيد. ولی وقتی به آنجا رسيديم کسی به ما حمله نميکرد، فقط انبوهی بچه بودند که التماس کرده و غذا ميخواستند..من نميخواهم بگويم آنجا خطر در کمين نيست. عراق اکنون.. در خيلی از موارد تريلی هايی که اسکورت می کرديم واقعا خالی بودند و فقط کمی بار داشتند. من وقتی آنجا بودم به اين مساله فکرنمی کردم و تصورم اين بود که آنهارا به شمال می بريم و در آنجا بارگيری ميکنند. فقط وقتی که برگشتم و مقدار زيادی در باره آن خواندم فهميدم بخش بزرگی از آدم ها آنجا برای مقاطعه کاران کار می کردند و در واقع نقش دلال در معاملات غيرقانونی را بازی ميکردند:,در واقع ما بدون بار يا با کمی بار به شمال و جنوب ميرفتيم زيرا هاليبورتون نه بر اساس مقدار کالا بلکه بر اساس طول راه پيموده شده پول دريافت ميکرد. اين چيزی بود که وقتی در عراق بودم درک نميکردم که جان ما به اندازه سود بنگاه های بزرک و تسلط آمريکا بر منطقه ارزش ندارد., بعضی وقتی ها تريلی درگل گير ميکرد يا موتور ماشين خراب ميشد، آنوقت مردم جمع ميشدند تا چيزی از بار آن بردارند، چون آنها فقير بودند. آنوقت وظيفه ما کنترل اين جمعيت بود. ما گلوله های پلاستيکی و نوعی خمپاره و نارنجک سبک داشتيم و از آن ها برای دور نگه داشتن مردم از چيزی که فکر ميکرديم ,اموال آمريکا,ست محافظت ميکرديم. به Kellogg Brown & Root تلفن می زديم: ,لطفا يک تريلی بفرستيد، خودرو ما خراب شده است و اين ,اموال آمريکا, ست و به ما دستور داده اند از آنها محافظت کنيم., آنها ميگفتند باشد،و ما در انتظار می مانديم و از ,دارايی آمريکا, محافظت ميکرديم. صدها عراقی را ساعت ها از کاميون دور نگه ميداشتيم. بعد دستور ميرسيد که ماشين و بار را رها کنيد، کسی را نمی فرستيم. در اغلب موارد قبل از آنکه تريلی را رها کنيم به ما دستور می دادند آن را خراب کنيم. اين کار را گاهی با خراب کردن موتور خودرو ها انجام ميداديم، گاهی با به آتش کشيدن سوخت يک تانکر که تريلی آن را حمل ميکرد. و اين کار را دريک مايلی ايستگاه بنزينی انجام ميداديم که مردم برای بنزين زدن در آنجا صف های دراز تشکيل داده بودند و ما داشتيم تانکر بنزين را آتش می زديم. من از نگاه کردن به چشم مردم خجالت می کشيدم. از کاری که ميکردم و از نقشی که در اشغال بازی ميکردم خجالت ميکشيدم. ...ماشين های نظامی و ماشين مقاطعه کاران از مناطقی مملو از جمعيت ميگذشت و به ما دستور داده بودند برای عبور از نقطه A به نقطه B با سرعت هرچه بيشتر حرکت کنيم و توقف نداشته باشيم، زيرا ممکن است هدف قرار بگيريم. در يک مورد، يک پسربچه حدود 10 سال جلوی ما سبز شد که سوار الاغش از جاده ميگذشت و دو الاغ ديگر هم بسته به هم پشت او حرکت ميکردند. کاروان نظامی ما از روی او و الاغش گذشت. بعد با تيم تحقيق به آنجا رفتيم. جسد کودک کنار خيابان افتاده بود و رويش را پوشانده بودند. خانواده اش دور جسد نشسته و شوکه بودند. پدر بزرگش مويه ميکرد و دست هايش را در هوا تکان ميداد و خودش را روی زمين ميانداخت و بلند ميشد و دوباره خودش را روی زمين می انداخت و بلند ميشد. بعد تلاش ميکرد به طرف ما بيايدو خانواده اش جلوی او را ميگرفتند... يکی از دوستان من که عضو IVAW است يک بار داشت با کاروانی از خودروی های نظامی يکی از آن تريلی های بزرگ را ميراند که پاکت غذای ارتشی را نقل و انتقال ميدهند. بچه های کوچک دور کاروان جمع شده و التماس ميکردند يک بسته غذا بگيرند. يک بچه از پشت تريلی بالا آمد و يک جعبه غذا را برداشت و به پائين لغزيد، جلوی چرخ ماشين. دوست من ماشين را به حرکت در آورد و از روی او گذشت و او را کشت. او ميگويد اين يکی از بدترين روزهای زندگی اش است و او نميتواند خاطره ی آنرا از مغزش بيرون کند وهرشب کابوس آن درخواب به سراغش می آيد. بعضی ها ميگويند، و من اين را از بعضی از سربازان در آنجا هم شنيده ام، چزا عراقی ها نمی فهمند ما اينجا هستيم که به آنها کمک کنيم؟ ما سعی می کنيم به آنها همان آزادی و دموکراسی را بدهيم که ما در ايالات متحده داريم. چرا آنها اينقدر احمق و تنبل و کثيف و فقير هستند؟ مردم عراق احمق نيستند و احتمالا خيلی بهتر از همه ما در اين اتاق يا هرکس در اين کشور ميدانند که مداخله ما در کشورشان چه عواقبی برای آنها دارد. البته آنها ميخواهند اين اشغال پايان يابد. * سايت سرباز زمستان http://ivaw.org/wintersoldier/testimony/video *شهادت کلی دورتی http://www.socialistworker.org/2007-1/619/619_08_Dougherty.shtml 8 فروردین 1387 03:20 نظر شما
بازگشت
|