|
|||||||||
| |||||||||
|
شما بايد زنان را در ايران ببينيد
*باتوجه به هوشی که تونی بلر مسلما از آن برخوردار است، مشروعيت بخشيدن به اين جنون جنگی غير قابل بخشش است http://www.roshangari.net/ روشنگری. در پرسپوليس، خدای مرجانه کوچولو با او رابطه جالبی دارد. گوشش به دل مرجانه است. وقتی مرجانه تصميم قطعی اش را گرفته بود که خاتم انبياء جهان شود، خدا هم تصميم قطعی اش را گرفت و او را انتخاب کرد و با اطمينان به او گفت من به عنوان آخرين و بهترين انتخاب خودم ترا برگزيده ام. وقتی که مرجانه در تصميم خود به ترديد می افتد و اين ترديد او را آزار ميدهد، خدای او هم راجع به اوضاع آب و هوا صحبت ميکند. مرجانه کوچک خدايش را خودش اداره ميکند. خدايی مهربان، هميشه همراه، به رنگ و شکل و بوی خواسته ها و آرزوهای مرجانه. اما خداهای دنيای واقعی طور ديگری به نظر ميرسند، درست در نقطه مقابل خدای مرجانه ی خردسال: زور گو، ناهمراه، در ستيز با خواسته ها و آرزو های ما. مثل اينکه يک سره خلق شده اند برای اينکه اراده ما را زير لگد بگيرند و دنيا را به ميل خود و برای خودشان بسازند. "فضيلت" شان بر ما اين است که ابزار اجبار و سلب اختيار را در اختيار دارند: از آتش جهنم در دنيايی ديگر گرفته تا کيسه سوسک و چماق و زندان و چوب دار و تفنگ و و يک روسری برای توسري، يا به نوبه خود راکت و توپ و زره پوش و رزمناو و بمب و بمب افکن؛ البته هميشه به اضافه يک خزانه ی پر از پول. از فرط عشق به قدرت، مثل روباه حقه باز و مثل شغال دزد و سراپا ريا و دروغ و تزويرشده اند ، وهميشه بايک کتاب قانون، آسمانی يا زميني، و آيه های نوشته يا نانوشته در مقابل ما سبز ميشوند، تا همه را به رنگ و شکل و بوی عفنی که خودشان دوست دارند در آورند. ظاهرا مرجانه ای که بزرگ شد، يک دوره از زندگی خود را در شورشی تراژيک عليه اين "واقعيت" و "واقع گرايی" مبتنی بر آن سپری کرد. لااقل تصويری که گزارشگر اينديپندنت پس از گفتگويی بااو در سال گذشته به دست داد، اينطور نشان ميدهد. آيا آنچه را که نيمه ويران کرده بودند به دست مرگ می سپرد؟ اگر "انتخاب" يعنی تن در دادن به اين "واقعيت" يا ويران کردن خود تابه آخر، پس زنده باد دومي؟ مرجانه ساتراپی را بيش از آنچه که در کتاب هايش ديده ايم نمی شناسيم. اما در گفتگو با گزارشگر اينديپندنت، او هنوز آن اراده ستودنی و جذاب مرجانه کوچک را حفظ کرده است که پشت کلمه ها در"پرسپوليس" نمايان است و تصاوير با سادگی مفرط خود بيش از پيش آن را نمايان می کنند- باز هم در چالش با "انتخاب" بين بد و بدتر، اين تازه ترين حکم خدايان زور در چهار گوشه زمين. يک چيز مسلم است. ساتراپی موفقيت تاکنونی خود را از تن در دادن به اين انتخاب و گام گذاشتن در آسان ترين راه کاميابی به دست نياورده است. ديدار رابرت چالمرز گزارشگر اينديپندنت با مرجانه ساتراپی در پاريس صورت گرفت و مقاله او در اول اکتبر سال 2006 در اينيپندنت چاپ شد. گزارش کوتاهی از اين گفتگو را در زير ميخوانيد. فيلمی که چالمرز در اين مقاله به آن اشاره ميکند، در جشنواره امسال کن به نمايش در آمد. *** چالمرز ساتراپی را چنين توصيف ميکند: ... هنرمند ايرانی که در مقياس گسترده ای درجهان به عنوان برجسته ترين استعداد جديد در زمينه داستان تصويری شناخته شده است، شکوفاترين لحظات زندگی حرفه ای خود را می گذراند. هنوز بسياری حتی اينجا در فرانسه او را نمی شناسند، ولی او در آستانه شهرت عظيم بين المللی قرار دارد. در فرانسه از کاربرجسته او پرسپوليس، که يک زندگی نامه تصويری است و به کودکی او در تهران می پردازد، يک فيلم کارتونی ساخته ميشود که مستقلا توسط خودش تهيه شده است. درنمونه آمريکايی آن جنا رولندز به جای مادر او صحبت می کند. در فرانسه کاترين دو نوو اين کار را برعهده خواهد گرفت. چند سال پيش وقتی از کاترين دو نوو پرسيدند نويسنده محبوب او کيست، او پاسخ داد: , مرجانه ساتراپی. من کار او را ستايش می کنم, و اضافه کرد, خوداو، شخصا آدم را ميخکوب ميکند.,... چالمرز روی توصيف کاترين دو نوو از شخصيت ساتراپی تاکيد ميکند، زيرا نميتواند ساتراپی را در قالب های بسته بندی شده و آماده عرضه در بازار بشناسد: ..., ساتراپی جذاب و تيز است، اما عليرغم اينکه زياد ناسزا ميگويد، خوش برخورد است. با وجود اين مرا بطور رسمی و "شما" خطاب می کرد. فکر می کنم او فاصله ای را که اين کلمه بوجود می آورد دوست دارد. اگر چه در محاوره کلا خوددار نيست، اما چندان هم درمورد گذشته اش صراحت ندارد. در چند ساعتی که با او بودم، چندين بار مرا به ياد چيزی انداخت که مردم جنوب اسپانيا درمورد باسک ها می گويند. به اين مضمون: آنقدر رازدارند که اگر آنها را در آسانسور ببينيد به شما نميگويند ميخواهند بالا بروند يا پائين.,... زبان تند و ريشخند آميز ساتراپی وقتی که رنج و مقاومت زن ايرانی را با "رنج هايی" از قبيل عدم تناسب دور کمر با معيارهای مدروز مقايسه ميکند، چشم گزارشگر را می گيرد. ساتراپی به او ميگويد: ,زنان ايرانی صدها بار از زنانی که اين جا می بينيم، قوی ترند. زنان پاريسی هميشه مشغول آه و ناله اند, بعد لحن سوزناکی به خود می گيرد: ,اوه ببينيد آنقدر قوي، يا شايد ميخواهم بگويم ضعيف، هستم که کمرم مثل سابق نازک نيست. فکر ميکنی من به همان جذابی که بايد باشم هستم؟ هميشه آنها را در حال غرولند می بينيد ." مقاومت زنان ايران در مقابل مشکلات عظيم شان ساتراپی را به ستايش زنان ايران واميدارد:, مردم به من ميگويند قوي، شما بايد زنان ايران را ببينيد., ساتراپی در اين گفتگو جانانه از زن ايرانی به دفاع بر ميخيزد.همانطور که تصوير زن ايرانی در پرسپوليس با تصويراوريانتاليستی زن سرکوب شده شرقي، کاملا متفاوت است. اين زنی است که مورد ,تهاجم فرهنگی, رژيم قرار گرفته است. ساتراپی هم با اين تهاجم هم با آن تصوير اوريانتاليستی در می افتد. چالمرز برای نشان دادن تاثير پرسپوليس در فرانسه، به انبوه کتاب هايی در مورد ايران اشاره ميکند که در شعبه پاريس فناک Fnac[از مراکز بزرگ عرضه کتاب در فرانسه ] روی هم انباشته است. کتاب هايی که به گفته ی او نشانه کنجکاوی روبه فزون ملت است و را به نمايش ميگذارد،در حاليکه ساکنان تهران نيز به نوبه خود به اين فکر ميکنند که آيا هدف بعدی , جنگ آزادی بخش آنگلو آمريکن, خواهند بود. چالمرز خاطر نشان ميکند کتاب اتوبيوگرافی ساده ساتراپی توانسته است بيش از تمام اين پژوهش های اجتماعي، تجربه زندگی در ايران و تبعيد را بازتاب دهد. او تاثير ساتراپی را با نقشی که باب ديلان با موسيقی خود در دفاع از آزادی های مدنی ايفا کرد قابل مقايسه ميداند. به نوشته او کتاب بيش از يک ميليون نسخه در جهان فروش رفت، آنهم در رشته ای که مدت هابود به نظر می آمد جذابيت خود را از دست داده است. چالمرز در مورد سوابق ساتراپی نوشته است که ساتراپی در رشت متولد و در تهران بزرگ شده است. پدرش مهندس و مادرش طراح لباس بودند. آنها خانواده ای مرفه با افکار سکولار بودند که در انقلاب شرکت کردند. ساتراپی در گفتگو با چالمرز در مورد خودش هم با طنز گزنده ای صحبت ميکند. او ميگويد از جانب پدر خصوصياتی را به ارث برده که ميتوان آن را ,هيتلريسک, خواند:, ميشد اسم مرا نازی Nazi گذاشت. در ايران اين يک اسم دخترانه است، به معنای نازنين, ساتراپی از جنگ عراق به تلخی ياد ميکند. وقتی 13 سال داشت خانه همسايه زير بمب ويران ميشود و او النگوی همکلاسی اش را در خرابه ها می بيند و آنرا اين طور توصيف ميکند:,متصل بود به يک چيزی,. سال بعد خانواده که هنوز در ايران زندگی می کنند او را به يک شبانه روزی در اتريش منتقل ميکنند. ,يک شيشه از خاک کشور در چمدان او بود,. دلبستگی عميق ساتراپی به ايران در گفتگو با چالمرز گاهی رنگ تند ناسيوناليستی به خود می گيرد.,عراقی ها هميشه دشمن ما بودند. آنها ميخواستند به ما حمله کنند. اين به اندازه کافی بد است، ولی انگيزه آنها شرارت است., ساتراپی در گفتگو با چالمرز در مورد هرچه رازداری کرده باشد، در مورد دلبستگی خود به ايران راز دار نبوده است. به نظر ميرسد مصيبت های سرکوب دوره بعد از انقلاب در ايران، حمله عراق به ايران، و خطر حمله احتمالی آينده آمريکا به ايران، همه و همه اين دلبستگی را تشديد کرده است. ساتراپی در اطريش با مربيان شبانه روزی مساله پيدا ميکند و به خاطر در گيری با آموزگار خود از مدرسه اخراج ميشود :,من با قدرت مساله دارم. مرا برای اطاعت کردن نساخته اند. مادربزرگم می گفت: قوانين را برای ابلهان ساخته اند. حق با او بود., ساتراپی بعد از اخراج از مدرسه به زندگی در حاشيه ها در وين رانده ميشود. آوارگی و بی خانماني، زندگی با پانک ها، کشيده شدن به مواد مخدر محصول اين دوره زندگی اوست. اما اين مربوط به گذشته است: ,حالا تنها دارويی که مصرف ميکنم نيکوتين است.,.چالمرز در طول مصاحبه چندين بار به علاقه ساتراپی به سيگاراشاره کرده و در باره آن با او صحبت ميکند. ساتراپی آنقدر به سيگار علاقمند است که آن را به ,فضيلتی, در توصيف کاترين دو نوو تبديل ميکند:, او همه خصوسياتی را که من در آدم ها دوست دارم، دارد: باهوش، شاداب.. سيگار می کشد.., کارساتراپی در اتريش به اقدام به خودکشی از طريق قطع رگ دست و مصرف دوز بالای مواد مخدر ميرسد. او در گفتگو با چالمرز تاييد ميکند که اين دوره زندگی اش در اتريش به اعتماد به نفس او آسيب می رساند. احتمالا اين واکنش به برخورد تبعيض آميز در اتريش بود: , در کشورم مرا مثل يک پرنسس تر و خشک ميکردند. در اتريش با من مثل کثافت برخورد ميشد. امروز يک ذره به آن اهميت نمی دهم. چون فهميده ام که هر راسيستي، يک عقب مانده است., ساتراپی مايل به صحبت در باره اين دوره نيست :, اين مساله خصوصی است,. اما شرح اين ,مساله خصوصی, در پرسپوليس آمده است. چالمرز به ياد يکی از برنامه های کمدی آلن پاتريچ می افتد که مصاحبه شونده حاضر نيست در باره اعتياد خود به الکل صحبت کند و ميگويد: اين مساله خصوصی است. ,من اخيرا کتابی در مورد آن منتشر کرده ام, باوجود اين ساتراپی در اين مورد توضيح ميدهد:,اما می پذيرم که مرگ يک گزينه است. من نمی خواهم انکار کنم. ميدانم روزی خواهم مرد، درست مثل يک کرم., چالمرز: کرم؟ ساتراپی: خوب، من و کرم، مسلما دو چيز متفاوت هستيم. ولی من ميدانم که روزی به همان دلايل فيزيولوژيک می ميرم که يک گربه يا يک موش يا يک کرم. چالمرز به بازگشت ساتراپی به ايران در سن 18 سالگی می پردازد و يادآوری ميکند:,تصور بازگشت هنرمندی با اين درجه آتشين از استقلال، به يکی از خودکامه ترين رژيم های روی زمين، جائی که زنان را از سال 1980 مجبور کرده اند که حجاب بر سر کنند، دشوار است., ساتراپی فرصت را برای دفاع از زن ايرانی از دست نمی دهد. ,درست است در ايران زنان نيمی از حقوق مردان را دارند. با وجود اين بيش از 66 درصد دانشجويان زن هستند. مادر من هميشه به من می گفت بايد 100 بار بهتر از يک مرد باشم. من مجبور بودم در رياضی سخت کار کنم و چهار زبان ياد بگيرم , چالمرز يادآوری ميکند مرجانه به فارسي، آلماني، فرانسه و انگليسی صحبت ميکند., اين تصوير يک زن,قربانی, نيست. اين زن عاجزی نيست که به قيم جديدی برای نجات خود از دست ملاها نياز داشته باشد. ساتراپی آشکارا از "دکانداری" با مساله سرکوب زن در ايران پرهيز ميکند و روی خوش به قدرت هايی که مزورانه به تجارت سياسی با مساله سرکوب در ايران مشغولند، نشان نمی دهد. در حقيقت گزارش چالمرز از گفتگوی خود با ساتراپی با اين جملات که ساتراپی در توصيف تونی بلر به کار برده است، آغاز ميشود:,من از آن مرد بيش از هر موجودی در روی زمين تنفر دارم. اگر يک مخلوق در تمام جهان وجود داشته باشد که من ازاو نفرت داشته باشم، آن [...] است. اوپست است. من از او بيزارم. زيرا او کثافتی بيش نيست، يک[ ...], جای نقطه ها [...] را ناسزاهای رکيک بگذاريد. به نظر ميرسد رياکاری تونی بلر است که بيش از هرچيز ديگرساتراپی را از جا برده است. دزد با چراغ او را به شدت واکنش واميدارد: , يک سياستمدار کارگري؟ [...] جرج بوش يک دلقک است که آدم هايی بسيار هوشمندتر از خودش او را اداره ميکنند. من ميتوانم جرج بوش را ببخشم. زيرا او يک احمق لعنتی است. ولی بلر ابله نيست. و باتوجه به هوشی که مسلما از آن برخوردار است، مشروعيت بخشيدن به اين جنون جنگی غير قابل بخشش است., مسلما اين راه آسانی برای رسيدن به شهرت و موفقيت برای يک هنرمند ايرانی در غرب نيست. درست است که قلم زنان کيهان کار او را به فعاليت موساد و اسرائيل نسبت داده اند، اما برای جنگ طلبان هم ,آزادی زن ايرانی , به اين بها ,صرف, ندارد. رابرت چالمرز برای اين استقلال رای ارزش بالايی قايل است. به نظر او ,آنچه ساتراپی را به شاهد صادق و هوشمند کشورش تبديل ميکند اين نيست که او 19 سال زندگی اش را در ايران گذارانده است بلکه اين است که او در تبعيد به دام دو ارودی متداول نمی افتد,، نه ,واپس گرايان نوستالژيک دوره شاه, و نه آنها که ملاها را تبرئه ميکنند. به همين دليل است که ساتراپی مستواند از مردم ايران در برابر تهاجم هردو طرف دفاع کند. سازمان فرهنگی رژيم در اعتراض به نمايش فيلم ساتراپی در جشنواره کن ادعا کرد که انتخاب فيلم توهين به ارزش های جامعه ايران است. اما ساتراپی ميکوشد هم ننگ اقليتی را که به مردم ايران هجوم آورده اند از دامان مردم پاک کند، هم با تهاجم قيم مابانه از سوی مقابل در گير می شود. او به چالمرز می گويد: , در غرب سوء تفاهمی وجود دارد مبنی بر اين که گويا همه ايرانی ها تفاله هستند، اينکه همه مردان زنان را مجبور به ازدواج می کنند، بعد آنها را ميزنند، و همه فناتيک هستند. اين درست مثل آن است که جامعه غربی را با انکيزيسيون تعريف کنيم., چالمرز گويی ميخواهد ارزيابی خوش بينانه ی ساتراپی از مردم ايران را گوشزد کند: , به خاطر می آوردم شما گفته ايد در هر ملتی 8 در صد کودن وجود دارد. از ديدانگليسی ها، اين خيلی محافظه کارانه است., ساتراپی پاتک ميزند:, فکر کنم گفتم 15 درصد... در فرانسه 15 درصد رای به لوپن. شما در ايران به زحمت بتوانيد 15 درصد را بيابيد که به خشونت افراطی باور داشته باشند. کودن ها بين المللی هستند. کودن همه جا هست., ساترابی به چالمرز ميگويد مينويسد برای اينکه :, ميخواهم نشان بدهم که انسانم، مثل بقيه ايرانی ها در کشورم. و اين وضعيت کنونی که شما، در غرب آن را خيلی عقب مانده در می يابيد، يک ميليون بار برای ايرانی ها سخت تر است، زيرا آنها هستند که مستقيما از عواقب آن رنج می برند. , چالمرز می پرسد:,مگر هنوز نمايندگان يهودی در پارلمان ايران حضور ندارند؟, ساتراپی:,حضور دارند. ما دومين جمعيت بزرگ يهودی خاورميانه را بعد از اسرائيل داريم. مردم اين را فراموش ميکنند., و اضافه ميکند اين طور نيست که هر زن ايرانی ,يک کلاغ هيستريک باشد. مادربزرگ من عمه ای داشت که هرگز ازدواج نکرد، رابطه آزاد داشت. رفتار او اساسا اين طور بود: من هرکاری را که دوست داشته باشم، هر وقت که دوست داشته باشم ميکنم، اگر شما دوست نداريد، به جهنم., چالمرز: , ميدانم وقتی در 1988 به ايران برگشتيد، با اذيت و آزار مواجه شديد.., ساتراپی:, در ايران اگر يک مرد به شما دست بزند، مجبوريد او را بزنيد. اگر کسی به من دست بزند، توی دهنش می کوبم. به همين سادگی. اولين بار که در 1994 به فرانسه آمدم، ادر مترو برای من همين اتفاق افتاد. من پسره را زدم. همه کوپه خيره به من نگاه می کردند، مثل اين که يک ديوانه را ديده اند. او بود که شروع کرده بود. من نمی گويم يک فمينيست هستم. اگر زنی هم به من دست بزند، او را هم ميزنم., ساتراپی ايران را در 24 سالگی ترک ميکند و به تحصيل خود در رشته هنر در استراسبورگ ادامه ميدهد. چالمرز و ساتراپی به گفتگوی خود ادامه ميدهند در مورد هنر ساتراپي، تاثير گيری او از پير فرانسوا بوشار، دلبستگی وافز او به سادگی در طراحي، فيلم های بی ارزش ولی گران مثل تايتانيک و فيلم های ارزان ولی با کيفيت تروفو، در باره کتاب ديگرش ,مرغ با آلو,، که داستان سرکوب ديگری است و چالمرز ميگويد آنقدر گيراست که آن را سه بار در جا خواند. ساتراپی در مورد هنر خود خيلی خجول نيست و با همان صراحت و کلمات تند که تونی بلر را مورد حمله قرار ميدهد، به هنرمندانی که فکر ميکند گزافه کاری بی ارزش تحويل ميدهند می تازد. اما در مورد زندگی خصوصی خود لب می بندد. چالمرز زندگی مرفه او در کودکی را يادآوری ميکند، ساتراپی يک پاتک ديگر ميزند: , خوب، من ترجيح ميدادم يک کودکی نرمال داشته باشم. خيلی دلم ميخواست که بزرگ ترين مشکل من در سن 14 سالگی اين باشد که برای خريد پوليور به بنتون بروم. ترجيح ميدادم تمام اشک هايی را که ريخته ام، نريخته بودم., چالمرز: حتی اگر به معنای اين بود که نويسنده نمی شديد؟ ساتراپی:قطعا، چون شاد بودم. ولی وقتی شما را روی يک کپه پهن می اندازند بايد تصميم بگيريد يا توده پهن را بيفزاييد، يا سعی کنيد از آن به عنوان کود استفاده کنيد و گل برويانيد. چالمرز که حدس ميزند ساتراپی به خاطر خطرات ناشی از رژيم، جانب احتياط را رعايت ميکند، از او می پرسد آيا احساس ميکند که ميتواند به ايران برگردد. ساتراپی: مطمئن نيستم که قضيه ,توانستن , باشد. ولی بگذار اينطور بگويم اگر به من بگويند: , برگر و ما اعدامت ميکنيم,. بعضی فکر ميکنند وظيفه شماست که برای اصول تان بميريد. ولی اگر مردن برای اصول نتيجه داشت، با توجه به ميليون ها نفری که به خاطر ايدتولوژی نابود شدند، جهان بايد تا به حال به بهشت تبديل ميشد. من خوشحال می شوم که برای اصولم بميرم ولی خيلی خيلی به آهستگی., چالمرز بحث را به جنگ می کشاند:,يک بار گفته ايد مادرتان هميشه ميگويد: اوه نه، کی جنگ ديگری آغاز خواهد شد. مجله تايم هفته گذشته، دقيقا همان سوال را در رابطه با ايران روی جلد خود داشت. آيا فکر ميکنيد آنها بايد سلاح اتمی داشته باشند؟ اين سوال يک دام است که معمولا جنگ طلبان در مقابل مخالفان تحريم و حمله نظامی به ايران پيش ميگذارند. اما ساتراپی در دام نمی افتد. او با حوصله ياد آوری ميکند: اول: احمدی نژاد قدرت اصلی در ايران نيست. بالای سر او شورای نگهبان است، بالای آن هم رهبر جمهوری اسلامی. دوم: يادآوری ميکند ايران 8 سال زير تهاجم صدام حسين بود که ايالات متحده ازاو حمايت ميکرد. سوم: کودتای 28 مرداد تحت حمايت انگليس و آمريکا را يادآوری ميکند که: ,يک دموکراسی ملی را در کشور من نابود کرد., حالا که تمام دلايل و ادعاهای مدافعان جنگ را مثل مرجانه کوچک با نشان دادن چند تصوير ساده از صحنه رد کرده است، مکث می کند و بعد به چالمرز ميگويد: ,البته رژيم نبايد سلاح هسته ای داشته باشد. ولی آيا جرج بوش آن مرد ديوانه که به عراق حمله کرد و منطقه را صدها برابر نسبت به گذشته خطرناک تر نمود، بايد بمب داشته باشد؟, چالمرز از ساتراپی ميخواهد دو چيز را که نه فقط از هوش بلکه به کمک تجاربش آموخته است بگويد. ساتراپی آشکارا به ايران می انديشد و دچار ياس می شود. به پاسخ او به چالمرز توجه کنيد: -, دو چيز. اول اينکه طی سال ها، آدم های در قدرت توهم "تمدن" را القاء کرده اند. تعريف جامعه متمدن اين است که گرسنگی نمی کشد. پاريس را در نظر بگيريد، برق و آب آن را قطع کنيد، سوپر مارکت ها را خالی کنيد. در عرض سه روز مردم شروع خواهند کرد به قتل هم و خوردن اجساد يکديگر. مفهوم تمدن بزرگترين گوش بری جهان است. اين اولين چيز, - و دومي؟ - , تلاش برای حفظ زندگی انسان روی زمين، تلاشی از دست رفته است. جهان در وضعيتی است که فکر نمی کنم قادر به تعمير آن باشيم. از زمان حمله آمريکا به عراق من از خودم سوال کرده ام:خدای من آنها بعدا چکار ميخواهند بکنند. آيا من به مرگ طبيعی خواهم مرد، يا در جنگ جهانی سوم؟ همه عناصری که شعله درگيری را بيفروزد حالا فراهم است. و آن جنگ آيا به حيات بشر خاتمه خواهد داد؟ در حالتی از گيجی تصميم ميگيرد که شايد بايد سيگار ديگری روش کند. ...,ولی آن هم خودش برکت است، چون من فکر ميکنم کره زمين بدون ما بهتر خواهد بود. با چند تا گربه و موش، فکر ميکنم جهان به جای شادتری تبديل ميشود. با گربه ها و موش ها, و برای سومين بار در طول مصاحبه تکرار ميکند: ,... و کرم ها, 21:16 نظر شما
بازگشت |